سلام این بار هم با یک مقاله به روز میکنم چون متاسفانه شعرهای جدید وقتی وارد دنیای مجازی می شود ...... بگذریم. نقل این مطلب در جای دیگر بدون هماهنگی با نویسنده اش بی معرفتی است !
نگاهی به گاهی ...
غلامرضا طریقی
کتاب مستطاب «گاهی دلم برای خودم تنگ می شود» - بدون ذره ای تردید – یکی از ماندگارترین مجموعه شعرهای چند دهه ی اخیر است. این مجموعه, آلبوم کمیابی از غزل امروز است که به طور همزمان «محمد علی بهمنی» و غزل را پس از چندین سال به صحنه ی شعر برگردانده است.
شاید سخن گفتن درباره ی تاثیر گذاری این کتاب ارزشمند در شعر روزگار ما به طور اعم – و غزل امروز- به طور اخص – به تکرار مکررات منجر شود چرا که در این باب سخن بسیار گفته شده است : هر چند بی گفتگو نیز, ذهن های آگاه, چشمهای بینا و دل های معترف, بزرگترین شاهدان این اتفاق بوده و هستند. اصلاً «آفتاب را چه نیازی به توصیف؟ صاحب این قلم خود, یکی از هزاران نفری است که با تورق این کتاب, ساال ها مهمان سفره ی سبز «بهمنی» شده است. غزل هایی که مرور هر کدامشان متحیرت می کند که: به چه سادگی ؟! و متفکرت که: به چه زیبایی؟!
مرور می کنم او را و مات می مانم
دوباره خط به خط او را دقیق می خوانم
نوشته ها همه مفهوم دیگری دارند
چه رفته است بر این واژه ها ؟ نمی دانم
غزل هایی سهل و ممتنع که هر کدامشان«با همین واژه های معمولی» مخاطب را به دنیایی شگفت انگیز می برند. این نوشته «نقد» نخواهد بود: چرا که نه نگارنده اش شایسته ی آن است و نه«منظور» اش بایسته ی آن! بلکه با این گمان که مرور چنین مجموعه هایی می تواند راهنمای دوستان نو قلمی چون صاحب این قلم باشد, گذری خواهد بود بر«گاهی دلم برای خودم تنگ می شود»!
از «کامل» تا «کمال»
یکی از بارزترین مشخصه های این کتاب، «آیینه ی تمام نمای تکامل نگارنده ی خود» بودن است. بدون داشتن هیچ نیتی برای خدشه وارد کردن به صلابت و سلاست غزل های نخستین این مجموعه می توان گفت که شعرهای این دفتر به استثنای غزل های خاص – حداقل از نظر «بهمنی وار» شدن از شماره ی یک تا هفتاد و یک به ترتیب چیده شده اند با نگاهی گذرا به زبان شعرهای این مجموعه از شماره ی اول در خواهیم یافت که بسیاری از واژه ها به مرور از شعر بهمنی حذف شده و جای خود را به واژه هایی دیگر می دهند. واژه ها, ترکیب ها, شکستگی ها و نشانه ها یی که انگار, ذاتی دنیا و زبان شعر بهمنی نبوده اند و باید با کاهش نا خواسته او را به اوج زبان سهل و ممتنع خود می رساندند. برای عینی تر شدن منظور بد نیست به مثال هایی متوسل شویم :
غزل های شماره ی یک تا پنج:
لحن حماسی این غزل ها مهم ترین چیزی است که بعدها از غزل بهمنی حذف می شود.
بهمنی حقیقتاً، امروز شاعری لطیف گوی شناخته شده است. در حالی که در این پنج غزل کمتر می توان ردی از تغزل – حداقل در زبان- پیدا کرد.
استفاده از واژه ها و ترکیب هایی چون: «شامگه بعد از کوچ», «جولانگه زاغان» و وجود لکنت در بیت:
لکنتی با من و پیداست که بس کودک وار
داده ام دست زبان آتش سوزان غزل
در غزل اول؛ «تنگاب»، «کاوای»، «واجسته» و استفاده از قافیه های درونی در غزل دوم؛ «آوخ»، «ها... شناسم»، «دشمنانم»، «بهاری باغ ها»، «شلاق»، «کرت زخمهایم»، «سرخگل» و بازی های زبانی چون «خون فشانم می فشانم»، در غزل سوم؛ «هرزه علف»، «خرچنگ های مردابی»، «کمال دار» و مضمون هایی چون بیت:
هنوز زنده ام و زنده بودنم خاری ست
به چشم تنگی نا مردم زوال پرست
که بعدها در نگاه مهربان او به اطراف گم می شود, در غزل چهارم؛ و«دار»، «رسالت»، «وحشت»، «تاریخ»، و بیتی چون :
خواب زنانه ای است به تعبیر گل مکوش
گل در زمین تشنه ی ما خار می شود
از زبان شاعری که بعدها، خود به تعبیر لطافت ها می شتابد، در غزل پنجم؛ از این جمله اند.
سه غزل اول این مجموعه را شاید بتوان به نوعی «مانیفست» غزل بهمنی نیز به حساب آورد توضیح این نکته ضروری است که این توجه، به معنی نفی ارزش این شعرها نیست.
زیرا به طور مثال غزل چهارم این مجموعه به عقیده ی نگارنده و احتمالاً بسیاری دیگر یکی از بهترین غزل های بهمنی محسوب می شود:
در این زمانه ی بی های وهوی لال پرست
خوشا به حال کلاغان قیل وقال پرست!
این روال «هرم» وار در غزل های شش به بعد نیز ادامه پیدا می کند. «گرمی دست ناکسان سردی خنجر نشود»، «دشمن تاریخی»، «مخمور» و «شیشه ی منقوش چشم» در غزل های بعدی از این گونه اند.
بیت: جغرافیای بام تو چندان شگفت نیست
این بام این دو گانه هوا را شناختم
غزل ششم یکی از اولین نشانه های شگفتی در شیوه ی غزل سرایی بهمنی است. گذشته از ترکیبات و واژه ها ی خاص، کاهش برخی مولفه های دیگر نیز در غزل های بعد به راحتی به چشم می خورد که بر شمردن همه ی آنها شاید در این مقال موجب طولانی شدن سخن شود؛ اما جلب توجه خوانندگان گرامی به یکی ا زاین مولفه ها، خالی از لطف نخواهد بود:
همانگونه که گفته شد، هنر بهمنی، با واژه ها ی معمولی حرف های غیر معمولی زدن است. حضور اسطوره ها و نام های تاریخی در شعر از دیر باز یکی از مشخصه های شعر بوده ؛ خصیصه ای که یکی از ویژگی های اصلی زبان «حسین منزوی» نیز به شمار می آید. «بهمنی» نیز مثل همه ی شاعران، دست به اینکار زده است اما شاید دانستن این نکته جالب باشد که هر قدر در غزل ها ی بهمنی پیش می رویم، توام با حذف واژه های خاص، شاهد کمتر شدن و حتی حذف این نام ها نیز هستیم.
واژه های «کهف»، «منصور»، (به صورت غیر مستقیم)، «شغاد»، «رستم»، «تاسیس»، «چنگیز»، «کوتوال»، «سهراب»، «درفش کاویانی»، «ضحاک» ازجمله واژه هایی هستند که بعدها در شعر بهمنی ـ حداقل ـ کمتر یافت می شوند
غزل پانزده با مطلع:
می پرسد از من کیستی می گویمش اما نمی داند
این چهره ی گم گشته در آیینه خود این را نمی داند!
به زعم من نقطه ی عطفی است در رسیدن به مختصاتی که بعد ها ـ با کمی تغییر ـ اصلی ترین مولفه های غزل بهمنی به شمار می آیند.
بررسی اوزان:
بررسی اوزان غزل های یک مجموعه شاید فی نفسه هیچ سودی نداشته باشد، اما گاهی برای بررسی ویژگی های شعر یک شاعر، ضروری به نظر می رسد؛ خاصه در روزگاری که همراه شدن وزن با مضمون، یکی از بدیهی ترین اصول به حساب می آید. از طرفی دیگر شعار تبدیل وزن به موسیقی و نا محسوس کردن عروض د ر شعر، توجه به این نکته را ضروری تر کرده است. با بررسی «گاهی دلم ....» می توان متوجه شد که بهمنی به یکی، دو وزن خاص، علاقه ذاتی دارد و ناخودآگاه بیشتر از اوزان دیگراز آنها استفاده کرده است.
با کمی تسامح به اولین نمونه های دقت کنید:
خوابی و چشم حادثه بیدار می شود
هفت آسمان به دوش تو آوار می شود! (غزل 5)
بعد از عبور فاصله ها را شناختم
«بی» را شناختم من و «با» را شناختم (غزل6)
زخم آنچنان بزن که به «رستم» «شغاد» زد
زخمی که حیله بر جگر اعتماد زد (غزل 11)
او مرد کوه بود که خود کوهوار بود
مصداق صادقانه ای از کوهسار بود (غزل 19)
امشب غزل مرا به هوایی ببر
تا هر کجا که می بردت بال و پر ببر (غزل 35)
با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو
باشد که خستگی بشود شرم سار تو (غزل 48)
خود را به من نشان بده آیینه وار من
پیشانی تو منظره ی بی غبار من (غزل 63)
سنگین تر است از نفس من هوای کوه
حس می کنم که له شده ام زیر پای کوه (غزل 65)
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است (غزل 69)
دریا صدا که می زندم وقت کار نیست
دیگر مرا به مشغله ای اختیار نیست (غزل 70)
شاید یازده بار استفاده کردن از یک وزن در مجموعه ای که شامل هفتاد و یک غزل است، قابل توجه باشد. بدون تردید این وزن عزیزترین وزن در ناخودآگاه بهمنی به حساب می آید.
نمونه ی دوم(شش بار) :
در این زمانه ی بی های و هوی لال پرست
خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست (غزل 4)
اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم
کسی که حرف دلش را نگفت من بودم (غزل31)
به رنگ فالی پا خورده نخ نما شده ام
دگر به چشم تو بی رنگ و بی بها شده ام (غزل 40)
دوباره عشق؟ دوباره جوانه در پاییز
دوباره من و غزل های خاث آتش بیز (غزل 44)
مرورمی کنم او را مات می مانم
دوباره خط به خط او را دقیق می خوانم (غزل 45)
زمانه وار اگر می پسندیم کر و لال
به سنگفرش تو این خون تازه باد حلال (غزل 56)
البته با دو غزل با مطلع:
هزارچهره و هر چهره نیز پشت نقابی
گلی سیاه که از آزآدمی گرفته لعابی (غزل 27)
نشسته اند ملخ های شک به برگ یقینم
ببین چه زرد مرا می جوند سبز ترینم (غزل 59)
را نیز با کمی تغییر (یا اضافات!!) می توان جزو نمونه ی دوم به حساب آورد.
نمونه ی سوم : (شش بار) :
نمی دانم چرا اما تو را هر جا که می بینم
کسی انگار می خواهد ز من تا با تو بنشینم (غزل 37)
لبت نه گوید و پیداست می گوید دلت «آری»
که اینسان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری (غزل 41)
تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدینسان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب (غزل 42)
شبیخون خورده را می مانم و میدانم این را هم
که می گیرد ز من جادوی تو چون عقل دین را هم (غزل 51)
غزل هایی ست با من مثل نوزادان بی مادر
اگرچه هر کدام از دیگری صد بار زیباتر (غزل 60)
تو از اول سلامت بدرود با خود داشت
اگر چه سحر صوتت جذبه ی داوود با خود داشت (غزل 62)
نمونه ی چهارم؛ (پنج بار):
اینک آن طفل گریزان دبستان غزل
بازگشته ست غریبانه به دامان غزل (غزل 1)
نتوان گفت که این قافله وا می ماند
خسته و خفته ا زاین خیل جدا می ماند (غزل 9)
رویشی داشتم آنگونه که افرا دارد
جوششی داشتم آنگونه که دریا دارد (غزل 14)
تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست
محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست (غزل 29)
پیش از آنی که به یک شعله بسوزانمشان
باز هم گوش سپردم به صدای غمشان (غزل 71)
نمونه ی پنجم با چهار بار تکرار در غزل های «37، 16، 47 و 52» نمونه ی ششم با چهار بار تکرار در غزل های «28، 36، 46 و 57» و نمونه های بعدی با سه با رتکرار بیشتر ین بسامد را در شعر بهمنی دارند.
نگاهی به «ردیف» :
اغلب ردیف های استفاده شده در مجموعه ی « گاهی دلم ....» ردیف های «فعل» ی هستند؛ در این مجموعه بیست و نه غزل دارای ردیف های «فعل» ی ، داوزده غزل دارای ردیف « اسم»ی و سه غزل نیز دارای ردیف «اسم» ی و «فعلی» ی اند. بیشترین کلمه ای نیز که در ردیف غزل های بهمنی مورد استفاده قرار گرفته واژه ی « نیست» است که در چهار غزل تکرار شده.
واژه های مورد توجه :
یکی از خصوصیات شعرهای این مجموعه، استفاده متعدد از واژه های «شعر» و «غزل» است به گونه ای که از واژه ی «شعر» هفده بار، و واژه «غزل» سی و هفت بار در غزل های این مجموعه مورد استفاده شده است.
همچنین از واژه ی « دریا» که دوستداران شعر بهمنی او را با این واژه می شناسند چهارده بار در غزل ها استفاده شده است.
غزل های «من» مدار:
یکی از بارزترین ویژگی های غزل بهمنی این است که اغلب از زبان من شاعر روایت می شود .
در مجموعه ی «گاهی دلم ...» به جز غزل های 5، 9، 10، 12، 19، و به نوعی 33 همه ی غزل ها درباره ی احساسات خود شاعرند و از زبان او به عنوان متکلم سخن می گویند.
وجود شصت و پنج غزل با نگرش مذکور می تو اند گواه این نکته باشد که بهمنی با استفاده از «من» شاعرش و از نگاه او، به محیط پیرامون، می نگرد و قسمت اعظمی از شعرهای خود را صرف سخن گفتن از احساسات خود می کند.
حضور معشوق:
«معشوق» یکی از شخصیت های اصلی و همیشگی شعر بهمنی به شمار می رود؛ به گونه ای که می توان حضور عینی معشوق را در اغلب غزل های این مجموعه نیز احساس کرد. در سی و شش غزل«گاهی دلم ...» معشوق به صورت مخاطب و با استفاده از ضمیمه «تو» حضور مستقیم دارد. این سی و شش غزل به گفتگو با «تو» ی مورد نظر شاعر می پردازند.
در ده غزل دیگر مجموعه نیز معشوق با ضمیری غایب «او» حضور دارد.
یک نکته در« کمال»!
در اولین بخش های این نوشته درباره ی حذف و ورود برخی واژه ها از و به دنیای شعر بهمنی سخن گفته شد و آمد که : این نکته می تواند نشان دهنده ی سیر تکاملی شعر بهمنی تا رسیدن به سبک و سیاق شخصی او باشد. گواه دیگری که می توان برای این مدعا آورد این است که: اگر غزل های این مجموعه را از ابتدا مرور کنیم پی خواهیم برد که، صرف نظر از اشارات غزل های 6، 7، 13، 17 و 18 و نکات ریز دیگرمعشوق از غزل 22 وارد شعر بهمنی می شود و به نوعی می توا ن گفت که بهمنی از این غزل به بعد به عاشقانه سرودن روی می آورد. غزل های پیش از آن، اغلب به حماسه و سخن گفتن درباره ی خود شعر یا مسائل سیاسی، اجتماعی می پردازند.
حرف آخر
پرداختن به همه ی ظرایف این مجموعه در این مجال مقدور نبود. از نکات دیگری که می شد به آن پرداخت می توان به «تعریف متعدد واژه ی عشق» ، «تکرار مصراع ها» و «ویژگی های زبان شعر بهمنی» اشاره کرد.
این نوشته را با آوردن دو نمونه از غزل های این مجموعه به عنوان دو نمونه از اولین غزل های «روایی» که بعد بانی شکلی ا زغزل امروز با عنوان «غزل فرم» شد به پایان می برم:
غزل بیستم با مطلع:
در گوشه ای از آسمان ابری شبیه سایه ی من بود
ابری که شاید مثل من آماده ی فریاد کردن بود
و غزل هفتاد و یک با مطلع :
پیش از آنی که یه یک شعله بسوزانمشان
باز هم گوش سپردم به صدای غمشان
دو نمونه از غزل های روایی این مجموعه اند که به زیبایی و با حفظ ارتباط با تغزل به روایت پرداخته اند بدون تردید در این نوشته ، تنها به گوشه هایی از «هزارنکته ی باریکتر ز موی» مجموعه ی «گاهی دلم ...» اشاره شده است؛ و می توان در مقالاتی دیگر به نکاتی بیشتر پرداخت.
همچنان از ظلم
غلامرضا طریقی
سلام
مدتی پیش در اعتراض به کارهای ناجوانمردانه ی نشر آفرینش و مهدی خطیبی مطلبی نوشته بودم که در سایت ها وروزنامه های مختلف منتشر شد. تعدادی از دوستان امر کرده اند که نوشته را در وبلاگم بگذارم ومن اطاعت می کنم شما هم اگر منزوی را دوست دارید و بامن هم عقیده اید با من هم صدا شوید . یا خودتان بنویسید یا این مطلب را منتشر کنید مهم حسین منزوی ست
فعلا ....
توضیح: در ماههای گذشته نوشتهای با عنوان، «نگاهی به غزل حسین منزوی: عشق، یک همیشه است» به قلم مهدی خطیبی در برخی سایتها منتشر شد.
این نویسندهی محترم خود را ویراستار معرفی کرده بود اما همین نوشتهاش پر بود از غلطهای دستوری. بگذریم.
در اولین روزهای انتشار چند کتاب از حسین منزوی توسط انتشارات آفرینش مطلبی با عنوان «همچنان از ظلم» نوشته بودم که از دل و روح به درد آمدهام برخاسته بود، اما به دلایلی آن را منتشر نکردم و یکی از آنها این بود که جناب مصحح و ویراستار دنبال شهرت است و این کار باعث میشود او به خواستهاش برسد.
اما نوشتهی او و متن به اصطلاح سخنرانیاش چنان آزردهام کرد که دیگر تاب گستاخیاش را نیاوردم و تصمیم گرفتم این متن را منتشر کنم. تا کسانی که اهل شعر هستند خود قضاوت کنند که ایشان بیسواد مطلقند، یا آنان که به حمایت از منزوی برخاستهاند؟
از خون دل نوشتم...
گویا قرار نیست پس از مرگ نیز از میزان (نامیزان بهتر نیست؟!) ستمهایی که بر «حسین منزوی» و شعرش رفته است کاسته شود. شاعری که -حتی برای یک روز - در زمان حیات جسمانیاش چنان که شایستهاش بود قدر او را ندانستیم (و ندانستید) و امروز هم که سه سال و اندی از در گذشتش میگذرد برایش هیچ کاری نکردهایم که در خور نام بزرگ او باشد چرا؟... (این سخن بگذار تا وقت دگر)!
چندی پیش -دقیقاً همزمان با برگزاری نمایشگاه بینالمللی کتاب که به تقریب یکسال پس از درگذشت «حسین منزوی» برگزار میشد «انتشارات آفرینش» طی یک عملیات خارقالعاده چند جلد کتاب در رنگها، شکلها و حجمهای مختلف از منزوی منتشر کرد. و این کار از ناشری که تقریباً در مقدمهی همه آن کتابها از در اختیار داشتن حق چندین سالهی نشر همهی آثار منزوی دم زده است، کمی غریب مینمود! که اگر اینگونه بود چرا پیش از این - و در زمان حیات منزوی - دست به اینکار نزده است؟! من باید چه برداشتی کنم از این عملیات ژانگولری؟ اگر این کتابها به گفتهی خود ناشر سالها در دست وی بوده است و او نیز مجوز انتشار همهی آنها را از طرف مؤلف داشته چرا تا امروز هیچ کدام از آنها را منتشر نکرده است! و درست پس از مرگ وی دست به این کار میزند؟ این اتفاق تنها میتواند در ذهن من مخاطب دو فرضیه را جان ببخشد: نخست اینکه یا مجوز مذکور قلابی است یا کتابهایی که به نام منزوی تراشیده میشود متعلق به او نیستند (حداقل به این شکل) .
و دوم اینکه با فرض واقعی بودن مجوز و کتابها باید ناشر را متهم به این گناه زشتتر از گناه قبلی کرد که سالها از بیم پرداخت حقالتألیف یا به هزار و یک دلیل دیگر این آثار را نگه داشته و منزوی را سر دوانده است تا امروز از جوی که پس از مرگ او حاکم شده و تعداد بیشتری او را حداقل به نام شناختهاند سوء استفاده کرده و به قول منزوی به رسالت تاجر ناشریاش عمل کند!
شاید این سؤال برای شما و جناب [محمد] فتحی [مدیر نشر آفرینش] پیش آمده باشد که صاحب این خودکار (!) کیست؟
صاحب این خودکار بیک یکی از کسانی است که به دلیل داشتن افتخار همشهری بودن با منزوی، از اولین روزهای آغاز کار شاعریاش با حسین منزوی برخوردی نزدیک داشته و در برههای با او زیسته است، و سیزده سالی است که روز و شباش را با مرور غزلهای شگفتانگیز منزوی سپری میکند! دو ماه پیش از انتشار «از شوکران و شکر» که از قضا توسط همین ناشر مکرم منتشر شده است اولین بار او را دیده و تا روزهای «از خاموشی تا فراموشی» با او –حداقل- دیدار داشته است!
اینها را برای این نمینویسم که مثل دوستان (!) پس از مرگ هنرمند خود را به او بچسبانم بلکه میخواهم پیشاپیش مانع از این شوم که جناب فتحی با چماق آشنایی با منزوی به استقبالم بیاید و گمان کند که فقط او در عالم امکان منزوی را میشناخته . من به اندازهی کافی از زیر و بم زندگی منزوی آگاهم پس لطفاً به فکر سوء استفاده از حواشی زندگی او برای پاسخ دادن به این نکات نیفتید . فقط کافی است کمی منصفانه این نوشته را بخوانید و بیندیشید. تا پی ببرید که حق با شاعر در گذشته است یا تاجر، -ببخشید اشتباه لپی بود- ناشر عزیز!
محمدخان فتحی در بخشی از مقدمهی کتاب «همچنان از عشق» -که یکی از این سری کتابها است آورده است:
«در حال حاضر من ماندهام تا وظایف و تعهدات و دین خود را نسبت به آن بزرگمرد ادب ایران ادا کنم. البته به نظر بنده وظیفهی تمام کسانی است که منزوی را میشناسند و ادبیات و شعر را نیز ... »
پس نخواهد رنجید از اینکه یکی از شاگردان منزوی امروز در راستای همین انجام وظیفه و ادای دین شمشیرش را به سوی او بگیرد و از وی بخواهد دربارهی کار ناروایی که کرده است توضیح بدهد! کاری چنان ناروا که دل نزدیکترین دوستان و همنسلان او را نیز به درد آورده و حمایت همین دوستان مرا واداشته است که اینگونه با جسارت با وی سخن بگویم. امیدوارم جناب ایشان برای توجیه کارش سخن از قانون نگوید که در آن صورت خواهم گفت وی -مثلاً- حق تجدید چاپ مجموعهی «حنجره زخمی تغزل» را -حتی با دستنوشتهی منزوی نداشته زیرا این مجموعه بیست و چهار سال پیش توسط ناشر دیگری منتشر شده است و حتی خود منزوی نیز میدانسته حق چنین کاری را ندارد البته گویا او این کار را با یک نقل قول از منزوی توجیه کرده است اما خودش میداند که چنین نقلقولهایی هیچ اعتباری ندارند و وی بسیار خوش شانس بوده که ناشر مذکور به حرمت منزوی او را به دادگاه نکشانده است!
برای پیشگیری از اطناب سخن دست روی زخمهای دیگر نمیگذارم و میگویم: «این سخن بگذار تا وقت دگر»! تا هم ناشر محترم و هم دیگر مخاطبان بدانند که من، مثل دیگر دوستداران منزوی همهی توانم را صرف فریاد زدن برای دفاع از او خواهم کرد -این اولین آنهاست اما آخرینش نیست! برای روشنتر شدن میزان اسفناکی کار نشر آفرینش و برای نمونه نظری خواهم کرد به مجموعهی «همچنان از عشق» که همراه با چند مجموعه دیگر و با طرح جلدی که یاد آور کتابهای عاشقانهی بازاریست منتشر شده .
نگاهی به «همچنان از عشق»
در صفحهی سوم این کتاب و در زیر نام حسین منزوی نوشته شده است: «نمونهخوان، مصحح و شارح مهدی خطیبی» من هم مثل مهدیخان خطیبی میدانم آوردن نام در کتابی که متعلق به منزوی است باعث مباهات است اما به چه قیمتی؟ این دوست نورسیده که نگارنده مثل دیگر دوستان شاعر و بزرگانی که از آنها دربارهی سابقهی وی سؤال کردهام نمیدانم از کجا آفتابی شده است! علاوه بر این کتاب در کتابهای دیگر نیز عناوین مختلف از ویراستار گرفته تا... نام خود را با ده من سریش به کتابهای منزوی چسبانده است!
در کدام روستای این مملکت نام نمونهخوان در صفحه عنوان کتاب نوشته شده است که این دومین بار آن باشد؟ اصلاً کار نمونهخوانی چه خدمت مهمی به کتاب است که باعث ذکر نام فاعلش بشود؟ «مصحح» یعنی چه؟ کتابی که یک نسخه بیشتر ندارد و نهایتاً ده سال پیش به دست خود شاعر نوشته شده است چه نیازی به مصحح دارد؟ این دوست فاضل کدام مورد را در کل این کتاب تصحیح کرده است که چشم بنده از دیدن آن عاجز است، «شارح» دیگر چه صیغهایست؟ مگر «گلشنراز» چاپ میکنید که اساتید نورانی (!) را جمع کنید تا اصطلاحات عرفانی آن را برای عوامالناس معنی کنند؟
دوست عزیز کسب شهرت خوب است اما نه به شیوهی اخوی حاتم طائی! در صفحات نه و ده کتاب شبهِ مقدمهای با عنوان «سخن ناشر» به چشم میخورد که توسط محمد فتحی -مسئول انتشارات آفرینش- نوشته شده است؛ نوشتهای که پر از غلطهای انشایی است و دست ناشر را در درجهی اول و مصحح و ویراستار محترم را در درجهی دوم رو میکند و ما را متوجه این نکته میکند که این دوست گرانقدر! به اشتباه در میان ناشران آثار ادبی بُر خورده است.
برای اینکه محکوم به کلیگویی نشوم یکی دو مثال میآورم و میگذرم و اعلام میکنم که در صورت نیاز مطلبی ده برابر حجم خود نوشته دربارهی غلطهای انشایی آن خواهم نوشت: «... که حاصلش را به خواست خداوند دیده و خوانده، و یا خواهید خواند» پیدا کنید قرینهی لفظی و معنوی و نامعنوی را! «که این نه فقط نظر من است که عاشق او بوده و هستم و در مدت حیات زمینیاش با او زندگی ادبی داشتم بلکه بسیاری است»!! باز هم پیدا کنید پرتقالفروش را! بگذریم که گذشتن اولی! ناشر محترم مثل همیشه در این شبه مقدمه نوشته است که «کار چاپ و انتشار آثار او کاملاً در اختیار اینجانب است...» حالا این اختیار در چه شرایطی گرفته شده است بماند اما یادآوری مداوم این نکته دلیل دیگری است برای پی بردن به ابنالوقت بودن نویسندهاش که خوب میداند چگونه از آب گلآلوده ماهی بگیرد!
صفحات یازده و دوازده نیز اختصاص پیدا کرده است به یادداشت مصحح (!) که شرحش رفت به دلیل اینکه میخواهم تکتک شرحهای نوشته شده توسط این ادیب فاضل را در ادامه مرور کنم از یادداشت او نیز به ذکر چند نکته بسنده کرده و میگذرم با این امید که خداوند از وی نگذرد.
او در قسمتی از یادداشت خود نوشته است که «... حنجرهی زخمی تغزل در ادامهی از شوکران و شکر...»! وا اسفا بر ادیب مقدمهنویسی که ترتیب کتابهای منزوی را نمیداند یا آنقدر با آنها نا آشناست که نامشان را اشتباه نوشته و یا منظور دیگری از نوشتن این جمله داشته که از فشار سوادِ زیادی آن را جور دیگری نوشته است(!) دربارهی غلطهای انشایی این مقدمه نیز ادعایی را که دربارهی نوشته ناشر کردم تکرار میکنم تا مثلاً از این دوست ویراستار و شارح و مصحح و نمونهخوان و مخلفات بپرسم که «یک علاقه و احساسی» یعنی چه؟ کدام محصل ابتدایی نمیداند که «علاقه و احساسی» یعنی «یک علاقه و احساس»؟! البته این دوست عزیز گویا به قول خودش در لحظاتی که از جوشش سواد از خود بیخود میشده از این مشکلات و چیزی قریب به بیست مشکل مشابه (!) غافل شده است یا مثلاً مصحح محترم که بهتر بود برای تصحیح متناش(!) مصحح استخدام میکرد متوجه نشده است که در سطرهای پایانی نوشتهاش «یادآوری کردهام» کاملاً اضافه است !! او در قسمتی از نوشته اش آورده است که « ....... آن وقت وظیفه و تعهد انسانی گریبانت را می گیرد که چرا آنجا دقت «نکردی و اینجا سرسری گذشتی» و من حالا به جای تعهد نداشتهی وی برای چند لحظه گریبانش را خواهم گرفت و بخشی از کارش در این مجموعه را روی داریه خواهم ریخت تا مشت محکمی باشد بر دهان استکبار داخلی!
دربارهی مقدمهی شاعر نیز اگر محکوم به بدبینیام نکنید خواهم گفت که بعضی بخشهای این مقدمه به قلم حسین منزوی نمیخورد و مجعول به نظر میرسد. البته جناب فتحی به راحتی میتوانند با در اختیار مطبوعات گذاشتن تصویر دستنوشتهی منزوی -در صورت وجود- خیال همه را راحت کنند.
و اما کل زحماتی که «مهدی خطیبی» برای این مجموعه کشیده است تا بتواند این همه عنوان ریز و درشت را یدک بکشد و به خود حق نوشتن مقدمه نیز بدهد:
کار او نوشتن سی یادداشت در پاورقی شعرهای مختلف است که عبارتند از:
چهار مورد توضیح واضحات درباره زین (از + این)، وین (و + این)، نز( نه + از)، کت (که + ات) که اصلاً وجودشان بیمعنی است زیرا اولاً برای مخاطب شعر به دلیل مرور چند صد ساله این گونه شکستگیها همهی اینها مبرهناند و ثانیاً اگر قرار بود چنین کاری صورت بگیرد باید مثلاً برای دیوان حافظ دو جلد ضمیمه به منظور توضیح اینگونه واژهها نوشته میشد. اما این کار برای پر کردن و بیشتر به نظر رساندن کار مصحح بد نیست!
سیزده مورد معنی کردن کلمات استفاده شده در شعرها که عبارتند از «داو»، « بسمل»، «تُتُق»، «برخی»، «که»، «صیرفی»، «مشاطه»، «پروین»، «خوشیدن»، «نیوشیدن»، «توتیا»، «معبر» و «رمه» که در میان آنها توضیح اغلب کلمات به دلیل کثیرالاستفاده بودن در شعر کهن و معاصر به جز «تتق» اضافه به نظر میرسد چه کسی هست که دوستدار شعر و به ویژه غزل باشد و معنی واژههایی مثل: «بسمل»، «مشاطه»، «پروین»، «توتیا»، «معبر» و «رمه» را نداند که اگر اینگونه بود مخاطب مذکور چیزی از شعر حافظ و سعدی نفهمیده است زیرا در شعر این دو بزرگوار مثل شعرهای دیگر گذشتگان این واژهها، جزو پیش پا افتادهترین کلمات به حساب میآیند!
چند مورد یادآوری تلمیحات یا توضیح برخی ترکیبات و کلمات مثل اشاره به «شب پا» (البته با این توضیح عجیب که خود منزوی درجایی به آن اشاره کرده است)، «ضربالمثل هندی باران مگو بباران»، «چار و پنج»، «چشم بوسیدن» و معنی کردن جملههای ترکی که البته آوردن آنها به نالازمی اشارات قبلی نیست!
چند مورد توضیح مثل: «تلمیح در شعر منزوی» با این توضیح اعجابآور که نویسنده مذکور با وجود اشاره در صفحهی پنجاه و نه در صفحهی هفتاد و پنج دوباره در این باره قلم زده و جالبتر اینکه در ابتدای جملهاش آورده است که «گویا...» مصحح محترم اگر یکبار نوشتههایش را میخواندند لازم نبود اینگونه با تردید و با کلمهی «گویا» نوشتهاش را آغاز کند! و یا«اشاره به ابیات مولانا» و نقل برخی توضیحات خود منزوی از مجموعههای دیگر مثل «عاشق جنون و...» و سخن گفتن دربارهی اختیارات شاعری در حوزهی وزن در صفحهی صد و پنجاه و چهار که به نظر نگارنده تنها یادداشت مفید وی است و درست به همان اندازه نوشتن دربارهی تأثیرپذیری منزوی از حمیدی شیرازی خندهدار به نظر میرسد.
و اما خندهدارترین بخشهای داستان تصحیح و نمونهخوانی و شرح:
در صفحه سی درباره اشکال قافیه سخن گفته شده است، در حالی که «آورد» اغلب در محاوره «آوُرد» تلفظ میشود و حتی اگر اعتنایی به این نکته نکنیم باز میتوانیم به راحتی هزاران مصداق برای این اشکال (!) در دیوان بزرگترین شاعران تاریخ ادبیات این سرزمین پیدا کنیم!
- بیسوادی مفرط این نویسنده در بند 3 توضیحات وی در صفحهی چهل و نه فاجعهای به بار میآورد که حاصلش علاوه بر جریحهدار کردن دل دوستداران شعر منزوی و عجیب بودن نا آگاهی منزوی (!) نسبت به وزن باز شدن مشت ذهن و دل بیسواد و شعرنشناس نویسندهی آن است! این فاضل با آبُ ! و تاب در توضیح بیت:
در کدامین چمنی میچمی ای طرفه غزال!
نـی که جز غزلـم لایـق چوپانی توسـت؟!
آورده است:
«این مصرع اختلال وزنی دارد... شاعر میبایست پس از کلمه «جز» یک هجای بلند (مثل این) قرار میداد. گمان میبرم پریشانیهای منزوی مجال بازنگری را به او نداد»!
ادیب بیمایهی ما به دلیل عاجز بودن از درست خواندن بیت آن را غلط دانسته است و هر کس بتواند این بیت را درست بخواند خواهد فهمید این غلط مربوط به خود مصحح است زیرا اگر این حضرت ابتدای مصراع دوم را «نی ما که» نمیخواند و میفهمید که منظور منزوی «نی که» به معنی «نی چه کسی» بوده است اینگونه باد باسوادنمایی به غبغب نمیانداخت و با رونویسی کردن بحرهای مختلف سعی برای خودنمایی نمیکرد. جالب اینکه این مثلاً دوست در توضیح شمارهی یک همان صفحه و در توضیح یکی از بیتهای بالاتر «که» را «چه کسی» معنی کرده است!
اگر شما جای من بودید چه میگفتید به این حضرت که اینگونه از روی بیمایگی به ستیز با آبروی شعر منزوی بر میخیزد! مجسم کنید که حتی اگر صد نوجوان و جوان تازه کار با خواندن و قبول کردن این توضیح به اشتباه منزوی صحه بگذارند وی چقدر به منزوی خیانت کرده است. او در پایان جملهاش گستاخانه «پریشانیهای» منزوی را عامل این اتفاق معرفی کرده است تا سرپوشی بر بیسوادی خود بگذارد!
خطیبی، در صفحات 99،75،49 و در یکی دو جای دیگر به پریشانی و شوریدگی منزوی اشاره کرده است که در همهی موارد -احتمالاً به جز یک مورد که آن هم دلیلی بر پریشانی و شوریدگی نیست راه را اشتباه رفته! من هم میدانم که منزوی آشفتگیهایی در زندگی شخصیاش داشت اما این همه تکرار چه معنی دارد؟ اصلاً چرا باید در پاورقی شعر منزوی دربارهی زندگی شخصی او سخن بگوئیم؟ علیالخصوص وقتی که دلایل این تذکر نیز کجفهمی ماست نه سهلانگاری او!
این دوستِ احتمالاً جوان در صفحهی نود و نه بار دیگر با کجفهمی منزوی را زیر سوال برده است. بد نیست این بیت و قسمتی از یادداشت او دربارهی آن را نیز با هم بخوانیم تا به همهی ما ثابت شود که قصد او تنها کسب شهرت به شیوهی برادر حاتم طائی بوده است، آگاهانه یا نا آگاهانهاش را نمیدانم!
به نـدای تباهـی و مرگ و ویـرانی
کسی نمیشنود بانگی از منادیها!
در پاورقی دربارهی این بیت آمده است:
«مصرع بالا اختلال وزنی دارد... مصرع میبایست اینگونه میشد مثلاً: "و با ندای تباهی و مرگ و ویرانی"...»
وی سپس با اشاره به تسلط منزوی و توجیه کار خود برای این اختلالات دلیل میتراشد:
«آدمی در زمان "فر بیخویشی" شعر گاهی عنان اختیار را از دست میدهد... اما متأسفانه منزوی مجال بازنگری را نداشت و این پیوند میخورد با شوریدگیها و پریشانیهایش هم در زندگی اجتماعی و هم هنریاش».
باز هم اگر این دوست خیلی عزیز کمی سواد و دقت داشت به راحتی متوجه میشد که این بیت بدینگونه هیچ معنایی ندارد و حتی اگر قبول کنیم منزوی از پرش وزنی غافل شده باشد نباید گمان کنیم که او حتی از معنا نیز غافل بوده است! وی اگر کمی دقت میکرد باز لازم نبود اینقدر برای این بیت نسخه بپیچد و حتی مثالی برای تصحیح آن بیاورد او اگر خود این توان را نداشت میتوانست با مشورت با یکی از شعرشناسان متوجه بشود که این بیت بدون کلمهی «جز» که باید پس از کلمهی «به» قرار بگیرد، هیچ معنایی ندارد! من دستنوشتهی این شعر را که روزی به یادگار از منزوی گرفتهام دارم که «به جز» نوشته شده است. حال گیرم هنگام پاکنویس کردن شعر، منزوی کلمهای را جا انداخته باشد، ـاتفاقی که اغلب میافتد- وظیفهی مصحح در قبال این چیست؟ به نظر این دوست پرسواد این بیت بدون کلمهی «جز» چه معنی دارد؟ او اگر خود، توان تشخیص این را نداشته چرا از کسی که سواد این کار را داشته مشورت نگرفته است تا مجبور نشود ناآگاهی خود را با سخن راندن از «بیخویشی شاعر» لاپوشانی کند و دوباره گستاخانه همه چیز را به حساب پریشانی و شوریدگی منزوی بگذارد؟!
همین اتفاق در صفحهی صد و سه افتاده است. خطیبی در توضیح بیت:
خوشا طریق عاشقی، خوشا و خوشتر آن که دل
به جـز طریـق عشـق به هیـچ سـو قـدم نـزد
آورده است:
«مصرع بالا نیز اختلال وزن دارد... » و نسخه پیچیده است که «مثلاً مصرع این گونه باید میشد: "به جز طریق عشق هم به هیچ سو قدم نزد"».
و جای شکرش باقی است که این بار درباره پریشانی منزوی داد سخن نداده است! باز هم حتی اگر اشتباهی صورت گرفته باشد مربوط به پاکنویس است و باز هم اگر مصحح کمی دقت میکرد و به مصرع بالا نظر میانداخت میدید که در مصرع بالا آنچه «طریق» است «عاشقی» است گیرم سهواً در مصرع پایین «عشق» ذکر شده باشد! این دوست فوقالعاده مکرم احتمالاً به خود اجازه نمیدهد که منزوی را به تکرار دو «طریق» برای دو چیز متفاوت محکوم کند. این مشکل پاکنویس به راحتی و با کمی هوش (!) حل میشد! (تنها چیزی که ظاهراً علاوه بر آشنایی نداشتن با شعر میتواند عامل انتصاب یک نفر به عنوان ویراستار باشد) اما مثل دفعهی قبل مصرع پیشنهادی مصحح بسیار مضحک است آنقدر که به ما ثابت کند سازندهاش حتی برای یک بار در عمرش مزهی شعر گفتن را نچشیده است!
و اما آخرین صفحه
در آخرین صفحه کتاب، شبه غزلی از فردی به نام «حمید ادبی» آمده است با این یادداشت که:
«مرثیهئی برای دوستم حسین منزوی شاعر غزلسرایی که در غربت به تنهایی زیست».
این شبه غزل علاوه بر نمایان کردن اندازههای سرایندهاش نشاندهندهی سواد ناشر در شناخت شعر نیز هست و ثابت میکند ناشر علیرغم ادعاهایش مبنی بر زیستن با شعر هیچ تفاوتی بین غزل باشکوه منزوی و این خزعبلات قائل نیست! که اگر اینگونه بود اجازهی چاپ این شعر را در این کتاب نمیداد مگر اینکه این کار برای نان قرض دادن یا رعایت مناسبات صورت گرفته باشد. ای کاش مصحح محترم محترم نیز به جای دنبال غلط گشتن در شعرهای منزوی غلطهای فراوان وزن و قافیهی این نوشتهی خندهدار را میگرفت. چاپ این نوشته یعنی بیاعتنایی به رسالت غزل منزوی و به قول معروف لرزاندن استخوانهای او در گور! خواندن یکبارهی آن را برای پی بردن به اینکه حتی یک مصراع آن معنی ندارد، به همهی شما توصیه میکنم و تنها به چند مورد از غلطهای فاحشاش اشاره میکنم. این شاعر توانا (!) در همان مصراع اول وزن را باخته است زیرا اصلاً "دالِ" «برفتند» در وزن شعر خوانده نمیشود!
مصرع اول بیت سوم از نظر وزنی اضافهی وزنی دارد و مصراع آخر احتمالاً دارای غلط تایپی است! و اما بشنوید از قافیهها: قافیهها عبارتند از:
«غمگسارانم، هزارانم، یارانم، روزگارانم، دیارانم» که تکرار در تکرار شدهاند دو قافیهی شاهکار که عبارتند از: «سوزانم، ایرانم» حال چگونه چنین آدم بیسوادی دوست حسین منزوی بوده است که یک مصراع از نوشتهاش معنی ندارد فقط خدا میداند و جناب فتحی!
این تفاوت وقتی تلخ تر به نظر میرسد که بدانیم دهها و شاید صدها شعر زیبا در سوگ منزوی سروده شده است که از جمله زیباترین آنها میتوان به غزلهای «محمدعلی بهمنی» و «مفتون امینی» اشاره کرد.
با وجود رعایت، نوشته طولانی شد. اگر چه هنوز حرفها تمام نشدهاند ناچارم سخن را به پایان ببرم و ادامهی سخن را به مجالی دیگر و بهتر وابگذارم و دوباره یادآوری کنم که خواب این دوستان را تا عمر دارم خواهم آشفت. «که اگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم» آن هم فقط و فقط به منظور ادای دین به منزوی بزرگ که نسل غزلسرایان امروز -حداقل- مدیون اوست. همینجا لازم میدانم ضمن به حرکت خواندن دوستداران شعر منزوی و یاری خواستن از آنان، به جناب فتحی دوباره بگویم که: لطفاً ده دقیقه به واژههای «ناشر، رسالت و انسانیت» بیندیشید!
نگاهی به دفتر «هر لبت یک کبوتر سرخ است»
ابراهیم اسماعیلی اراضی
-آنچه در پی میآيد مطلبی است که با اندکی جرحوتعديل در صفحه شعر(۱۴) روزنامه همشهری(۶/۶/۸۷) به چاپ رسيده است. فيشهايي که برای اين مطلب تهيه کرده بودم مفصلتر از اين حرفها بود ولی به هرحال درنظرگرفتن حوصله مخاطب دليلی شد که مختصرتر برگزار کنم.
غزل امروز به هزارويك دليل بديهي و مكتوم به دايرهاي ميماند كه حركت در آن، هر لحظه با احتمال سقوط و بيسرانجامي همراه است، چراكه هم در ماهيت و هم در ساختار آن لغزشگاههاي فراواني وجود دارد؛ لغزشگاههايي كه ميتوانند باعث شوند كار به نقض غرض بينجامد و شاعر ناگاه به ورطهاي چشم باز كند كه نه با «غزل» ربطي داشته باشد و نه با «امروز» قرابتي. دليل اين وضعيت خاص نيز همه شرايط متني و حاشيهاي خاصي است كه غزل در اين روزگار با آن مواجه است؛ از اعتقاد عدهاي به «مرگ غزل» گرفته تا تعريفشدن اين قالب در دورهاي به عنوان بستر سرايش برخي افكار و اعتقادات خاص و سفارشی. همه اين عوامل سلبي و ايجابي در ساليان پس از جنگ، غزل را به سمتوسوي تجربههاي نشدهاي برد كه بيشتر آنها به جايي نرسيد و شايد همه تجربهكنندگان و نوجويان به اين نتيجه رسيدند كه تعجيل و ذوقزدگي، كار دستشان داده است؛ بماند كه عدهاي سرها را در برف نگه داشتهاند و كماكان پا به زمين ميكوبند.
همين كه روزهاي پاياني جنگ 8ساله ايران از راه رسيدند، غزل فرصت يافت كه اندكي نفس تازه كند و در اين آرامش مقطعي اندكي به ادامه راه خود بينديشد؛ راهي كه از قرنها پيش پيموده شده بود.
و در همين آرامش مقطعي بود كه نفسهاي تازهتري هم از راه رسيدند تا ادامه راه پيموده شود و اين روزها آن نفسهاي تازه صداهايي شدهاند با زيروبمهاي گاه خاص و گاه همسان. غلامرضا طريقي كه اين روزها در 32سالگي قدم ميزند نيز يكي از اين صداهاست كه به بهانه مجموعه «هر لبت يك كبوتر سرخ است» او اين مطلب قلمي ميشود.
مجموعه 80صفحهاي طريقي كه تعدادي از آثار دفتر «آنقدر پرم از تو كه كم مانده ببارم» شاعر را نيز در خود دارد را ميتوان يك مجموعه غزل دانست به 2 دليل؛ اول اينكه تعداد رباعيها و دوبيتيهاي آن، چندان زياد نيست و دوم اينكه نگاه تغزلي طريقي در تمامي آثارش جاري است و اين يكي از ويژگيهاي بارز طريقي بهعنوان يك غزلسراست و البته اين نگاه تبصرههايي نيز دارد كه يكييكي به آنها خواهم پرداخت اما پيش از حاشيه، متن مهمتر مينمايد.
چنانكه در مقدمه اين مطلب آمد، نسل جديدي كه پس از جنگ به سوي غزل رفت، به درانداختن طرحي نو ميانديشيد؛ طرحي كه از قيد شاخصههاي مألوف غزل و ديگر مؤلفههايي كه در فاصله پيروزي انقلاب و پايان جنگ به آن افزوده شده بود رها باشد. اين نگره در سالهاي پاياني دهه40 و نيمه اول دهه 50 با تأسي برخي غزلسرايان از آموزههاي نيما مدّ نظر قرار گرفت و حتي در نوشتههايي از قبيل آنچه منزوي در مجله تماشا نوشت، به شكل شبهنظريه مطرح شد. اما در زمانهاي كه انقلاب و جنگ پا به عرصههاي فرهنگي نهادند مسكوت ماند؛ خصوصاً اينكه غزل رسالتي رسانهاي را بر دوش خود احساس ميكرد. در اين دوران حتي كساني چون خود منزوي نيز انگار از تأثير و تأثرات پيرامون بيبهره نماندند. نگاهي به مجموعه «از شوكران و شكر» منزوي مؤيد اين گمانه ميتواند باشد چرا كه در اين مجموعه شاعر بهلحاظ زباني، موسيقايي، ساختاري و... تا حد قابلملاحظهاي با ديگر دفترهايش فاصله دارد و فارغ از عارفانهسراييها كه فصلي مستقل در تجربيات او هستند، در عاشقانهسراييها هم همان منزوي پيش و پس از آن دوره نيست. اما به شهادت مجموعه «از كهربا و كافور»كه بيشتر غزلهاي آن در سالهاي 70 و 71 نوشته شدهاند، منزوي ادامه مسير خود را در روزگار پس از جنگ با سرعتي بيشتر پي ميگيرد و در شكل و ماهيت غزل، قلههايي جديد درمينوردد. نسلي كه پس از جنگ به عرصه غزل ميرسد نيز درست در همين سالها سر برميآورد؛ در سالهايي كه نسل غالب (از نظر دردستداشتن تريبونها) «با فاجعه در حوالي عشق» را منتشر ميكند تا پايان غمانگيز چيرگياش را اندكي به تأخير بيندازد.
تأكيد نگارنده بر نقش منزوي در غزل و مشخصاً در غزل دهههاي70 و80 با موضوع اصلي كه پرداختن به مجموعه غزلهاي غلامرضا طريقي است بيمناسبت نيست چراكه طريقي، هم در جغرافياي مكاني و هم در جغرافياي ادبي، همشهري منزوي است بهگونهاي كه ناخودآگاه مخاطبش را به ياد منزوي مياندازد و اين در وهله اول ميتواند يكي از نقاط ضعف طريقي جلوه كند اما اگر مخاطب قدري حرفهايتر و دقيقتر باشد ميتواند فاصلههايي را در اين بين بيابد كه طريقي با منزوي دارد؛ فاصلههايي آگاهانه يا ناخودآگاه كه بخشي از آنها در بزرگي منزوي ريشه دارد و برخي در اينكه طريقي از نسلي ديگر است. طريقي تا آنجا از منزوي متأثر است (تأثري خودآگاهانه و نه از قبيل تقليد ناشيانه) كه در لحن، بسامد كلمات، تصاوير و از همه مهمتر نگاه او ميتوان رد غزلهاي منزوي را پيدا كرد اما از ديگر سو به دلايلي كه مخاطب و روزگار او برايش رقم زدهاند به سمت زباني گرويده كه نسل او با آن صميميتر هستند و اين زبان خواهناخواه گاهي به فانتزي نزديك ميشود؛ فانتزي در بافت كلام، تصاوير، مضامين، موسيقي و...؛ كافي است كتاب را باز كني و نگاهي بيندازي:
و «گل» شدي و نتيجه در اين رقابت سخت
ميان هر دو جهان، باز هم برابر شد
اما بلافاصله ذهن شاعر او را به آنچه خود از غزل ميطلبد (فارغ از مخاطب) برميگرداند:
بناي فاصله- ديوار- از ميان برخاست
چراغ رابطه روشن، جهان پر از در شد
و اينجاست كه باز غزلسراي جواني كه منزوي را خوب خوانده، شاعري ميكند؛ با لحني كه براي غزل بيشتر ميبرازد. چند سطر آن طرفتر هم طريقي در يك پايانبندي خوب و ناگهاني، به فرمي ميرسد كه تنها در غزل نوين ميتوان از آن سراغ گرفت؛ مخاطب دقيق و جدي دوباره به مطلع غزل برميگردد (هدايت ميشود) و در شعر تازههايي ديگر مييابد اما با اين دريغ كه اي كاش شاعر در برخي برههها از قبيل آنچه مثال زده شد، بازيگوشي نميكرد. اين حسرت در كليت مجموعه نيز براي مخاطب حرفهاي باقي ميماند؛ وقتي كه مثلاً به غزل «چشم، زيتون»(ص 28) ميرسد، از آن لذت ميبرد و ناخودآگاه آن را با برخي غزلهاي ديگر مجموعه مقايسه ميكند.
در اين غزل، طريقي در ساير زوايا دقيق و خوشسليقه عمل كرده؛ آنقدر كه اكثر كلمات تراشخورده و بجا مينمايد ضمن اينكه شاعر ضمن دستيافتن به زباني كاملاً امروزي از افتادن به ورطه سستي كلام نيز رهيده است.
سرخ يا سبز، سبز يا قرمز، ترش يا تلخ، تلخ يا شيرين؟
تو خودت جاي من اگر باشي، ابتدا از كدام ميچيني؟
در مصراع دوم، شاعر به نهايت نزديكي با دكلماسيون طبيعي كلمات دست يافته است، اگرچه شايد «ابتدا» واژهاي نباشد كه در زبان معيار به جاي «اول» به كار برده شود. در بيت بعدي اين بهروزشدن حتي در تصوير و مضمون نيز رخ مينمايد:
با نگاهي، تبسمي، حرفي، دربياور مرا از اين ترديد
اي نگاهت «محصل شيطان»، اخمهايت «معلم ديني»!
از ويژگيهاي ديگر غزلهاي طريقي، توجه خاص و دقيق او به ابيات مطلع و مقطع است؛ جايي كه مخاطب قرار است جذاب اثر شود و جايي كه مخاطب بايد با لذت تمام، از متن بيرون برود؛ او اينجا نيز يك غزلسراي مسلط نشان ميدهد:
همين كه آينهی چشم آبيات تر شد
به هر كوير كه كردي نگاه «بندر» شد
* * *
سر ميزند از كوچه ما، ماه دوباره
وقت گل ني ميرسي از راه دوباره
* * *
دوباره زندهشدن، بيم جان نميخواهد
دو دل نباش، جنون، امتحان نميخواهد
* * *
كدام چشم بد آيا... كدام دست شكست؟
دوباره شيشه ما را كدام مست شكست؟
طريقي علاوه بر سطرهايي كه عاشقانه و امروزي مينويسد، در پارههايي از غزلهايش كه به سمت زباني مولويوار ميرود نيز نشان ميدهد كه سنت و زبان غزل را خوب ميشناسد و اگر بخواهد ميتواند در اينزمينه نيز شيرينسرايي كند:
هم، همهام سوختند، هم همه را سوختم
خرمن در آتشم، آتش در خرمنم
در خودم آتش زدم، غافل از اينكه كنون
من توام و اوفتاد خون تو بر گردنم
يكي از نكات ديگري كه در غزلسرايي طريقي ميتوان به آن اشاره كرد، توجه او به صورت توأمان به بايستههاي كلاسيك غزل و بايدهاي امروزي شعر است و بارزترين جلوه اين توجه، عبور از تكبيتسرايي و برقراري ارتباط عمودي در غزل است و همانطور كه پيش از اين گفته شد، اين ارتباط در برخي غزلها به ايجاد فرم نيز منجر ميشود.
مرور مجموعه «هرلبت يك كبوتر سرخ است» به هر مخاطبي اين نويد را ميدهد كه با يك غزلسراي بالفطره مواجه شده و اين اميد را در دل او زنده ميكند كه در آينده، از طريقي غزلهايي نمكينتر و پيراستهتر بشنود (اگرچه اين مجموعه آخرين دفتر سرودههاي طريقي است ولي شنيدهها حكايت از آن دارند كه مدت زيادي در نوبت انتشار باقي مانده و شاعر تعداد قابل توجهي غزل چاپنشده شنيدني در يكيدو سال اخير نوشته است).
طريقي غزلسرايی بالفطره است و براي اثبات اين ادعا كافي است چند بيت ديگر از مجموعهاش را با هم بخوانيم:
بيگمان از تو و از نام تو دم خواهم زد
تا زبان با تب تشكيل سخن ميچرخد
* * *
عقبتر ميبرم جبر زمان را تا شب يلدا
اگر ترديد خواهي كرد در تصميم فردايت
* * *
نترس! دست خودت را به سوي چشمه ببر
كه عمق بخشش او ريسمان نميخواهد
* * *
كمي زمان بده تا سير صورتت بكنم
ولي نه! درك تصور زمان نميخواهد!
* * *
پاي مرا براي دويدن به سوي تو
پاي تو را براي سفر آفريده است
...
ميخواست كوره در دل انسان بنا كند
مقدور چون نبود، جگر آفريده است
* * *
فاصله بين من و شهر شما يك وجب است
نقشهها وقتي از اين فاصلهها ميكاهند
* * *
كافي است صميمانه كمي گريه بخندي
تا زنده شود روح نشاطي كه ندارم
سخن آخر اينكه طريقي اگر در مواجهه با برخي قافيهها به دام تفنن نميافتاد، اين مجموعه پيراستهتر ميبود. او دقيقاً در همين لحظههاست كه از خودش فاصله ميگيرد؛ خود شاعري كه جاني انگيخته دارد؛ جاني كه جان ميدهد براي مواجهه تغزلي با هستي و نوشتن عاشقانه پديدهها. طريقي آنجا كه خودش است، سهل و ممتنع مينويسد، سالم مينويسد، تازه مينويسد، نمكين مينويسد و مهمتر از همه با لحن و لهجه خودش مينويسد. شايد هنوز هم برخي اين نوع پرداختن به ادبيات را رمانتيك و فلان و بهمان بدانند ولي مشكل اين عده اين است كه شاخصههاي ماهيتي غزل را نميشناسند؛ غزل، درست جايي غزل ميشود كه غزلسرا روي گيرندههاي حساندوده مخاطب دست ميگذارد؛ انديشه حساندوده، خيال حساندوده و... .
حالا تو بگو اين شاخصهها با پارامترهاي شعر امروز فاصله دارد، من هم خواهم گفت اگر غزل را شعر هم ندانيم، هنوز بسياري از كساني كه در فرهنگ ايراني نفس ميكشند آن را دوست دارند و از آن لذت ميبرند، همانطور كه از مينياتور، حتي اگر نقاشي امروز نباشد؛ مخاطباني كه الزاماً ناآگاه و عقبمانده نيستند.
نگاهی به مجموعه شعر «هر لبت یک کبوتر سرخ است»
سروده غلامرضا طریقی
بیا شوخی کنیم!
1
مهدی اخوان ثالث در یکی از مصاحبه هایش به نکته جالبی اشاره می کند(نقل به مضمون می کنم البته):پرسنده ای از او می پرسد که آیا شعر جوانان را می خوانید یا خیر؟اخوان هم با همان طنازی خاصش پاسخ می دهد که:خیر!...مصاحبه کننده که از قرار معلوم از این پاسخ جا خورده ،می پرسد:چرا؟ و اخوان هم می گوید:چون کار است دیگر!یکهو دیدید زد و آدم خوشش آمد.آن وقت بیا و درستش کن...
2
غزل قرن هاست که در هیات یک قالب قدر و قلدر،پایداری اش را به رخ شعر مدرن فارسی می کشد و تنها قالبی است که بر خلاف سایر قوالب کلاسیک پا پس نگذاشته و رو به انحطاط نرفته است.هر چند هر از گاهی هواداران شعر کلاسیک فریاد وا مصیبتا بر آورده اند :«که غزل رفت...غزل مرد...غزل به ابتذال کشیده شد.»؛ و از دیگر سو منتقدان و شاعران شعر نوین هم هر از گاهی حکم داده اند که:«غزل ،قالب مطلوب این روزگار نیست و کارش تمام است»؛اما غزل و غزل سرایان گوش شان به این حرف ها بدهکار نیست و کماکان با سماجت و پشتکار و لطایف الحیل توانسته اند این قالب سنتی را زنده نگه دارند.
3
حالا ربط آن قسمت ظریفه اول و این قسمت فخیمه ثانی را عرض می کنم.من به عنوان یک شعرخوان حرفه ای و پی گیر که اتفاقا غزل را هم دوست می دارد،از یک برهه که هر کس رسید طرحی نو در انداخت و بلایی به سر این قالب مظلوم آورد و شروع کرد به شعبده بازی با قافیه و ردیف و وزن و مضمون و فرم ،قدری نا امید شدم و تقریبا بالکل ارتباطم را با غزل امروز قطع و محدودش کردم به نگاه گذرا و گاه و بی گاه به انگشت شماری که در مطبوعات منتشر می شد.اما بالاخره این اواخر یکی ، دو باری وسوسه شدم و مجموعه ای به دست گرفتم و همان شد که اخوان مرحوم فرموده بود...خوشمان آمد و دیگر نمی شود کاری کرد!
4
اگر با یک شعر سرشار از تغزل،سرزنده،شوخ طبع و طناز،خوش فرم و دلنشین روبرو باشید ، آیا اصولا برایتان فرقی هم می کند که قالبش چه باشد؟برای من فرقی نمی کند.غزل های «غلامرضا طریقی» در دفتر «هر لبت یک کبوتر سرخ است» تمام اوصافی را که گفتم دارد.ضمن آن که غزلش،غزل است،نه قصه است، نه بازی های عجیب و غریب عروضی و قافیه ای و نه هیچ ادا و اطوار دیگری.غزلی سرشار از احساسات و عواطف از زبان معشوقی شوخ طبع (و اتفاقا با نمک) که اگر چه گاهی معشوقش شبیه کلیشه کلاسیک معشوق در شعر فارسی است، اما گاهی هم رفتاری به او نسبت می دهد که نشان می دهد طرف پر دور هم نیست از زمانه ما:
یا می گذری از من یا راه نمی آیی/چون قد بلند خود،کوتاه نمی آیی
مهتاب منی اماچندی ست که پیوسته/بر روی زمین هستی-از ماه نمی آیی!(ص26-متن کتاب)
«غلامرضا طریقی» دست کم در ده غزل این مجموعه قدرت تخیل کم نظیر و تغزل مدرن و دلپذیرش را به رخ می کشد.او چنان دایره واژگانی اش را گسترده می گیرد و چنان در چینش این واژگان در کنار هم ماهرانه عمل می کند که همنشینی آرکاییک ترین و منسوخ ترین کلمات با پیش پا افتاده ترین واژه ها و اصطلاحات بدل به یک ویژگی فرمی در شعرش می شود و طنزی را موجب می شود که شاید با هیچ فرمول دیگری نمی شد به آن رسید.تخیل توام با تغزل او گاهی تصاویری چنین رشک برانگیز و فریبنده خلق می کند :
همین که گفت :قطاری به شکل زن هستم/بدون سوت گذشت از پلی –که من هستم!
-پلی که هر طرفش می خورد به یک دره/شبیه پیرهنی بین دو کفن هستم!...(ص32-متن کتاب)
5
بارها نالیده ام که شعر ما زیادی عبوس و تلخ است.در شعر سپید و آزادمان البته حرکت هایی بوده و قابل احترام هم بوده،اگر چه تمایل حضرات و نسوان شاعر بیشتر به سمت و سوی گروتسک است و این هم لابد ناشی از وضعیت اجتماعی و روانی ماست.اما «طریقی» نشان می دهد که در قالب عرفا جدی و پر سوز و گداز غزل،راه طنازی را خوب شناخته و به کار می گیرد:
دوشیزه غم!آیا وکیلم که شما را.../شادی کنم تا هی نگریانید ما را؟
آیا وکیلم من که زیر پلک هایم/یکسان کنم وضعیت آب و هوا را؟(ص27-متن کتاب)
راوی غزل ها در مغازله هم از باب شوخی وارد می شود و با ساختاری نزدیک به «پارودی» به خلق موقعیت توامان تغزل-طنز می پردازد.در خیلی از جاها هم الحق تلاشش نتیجه می دهد:
اگر منعم کند دین از شراب خون گیرایت/دو فنجان قهوه می نوشم به یاد مردمک هایت
دو فال قهوه می گیرم،سپس شاید بدانم کی/میسر می شود همراه هم فال و تماشایت!(ص24- متن کتاب)
6
مدرن که می گویم به گمان خودم بیراه نمی گویم.شعرهای این دفتر تر و تازه و نشاط آورند.بی رودربایستی خواندن شان کیف می دهد و من این کیف را خیلی دوست دارم.به ویژه که همین کیف است که مدتی است از شعر امروز ما غایب شده و موجبات قهر خوانندگان بالقوه را با کتاب های شعر فراهم آورده است.زبان بی شیله و پیله و کشف های «غلامرضا طریقی» بی اغراق کیف می دهند:
گرچه هنگام سفر جاده ها جانکاه اند!/روی نقشه همه فاصله ها کوتاه اند
فاصله بین من و شهر شما یک وجب است/نقشه ها وقتی از این فاصله ها می کاهند!
من که از خود خبرم نیست؛چه قیدی دارم؟/جمله های خبری قید مکان می خواهند(ص47-متن کتاب)
7
دل و حوصله اگر به خرج داده باشید و تا اینجای این مقال با حقیر همراه شده باشید ،حتما متوجه این نکته شده اید که عمده فکت هایی که از متن آوردم از مطلع و بیت دوم غزل ها بود.نقطه ضعف شعرهای این دفتر اکثر همین است:از بیت سوم به بعد،حس طنز،خلاقیت و تخیل شاعر افت می کنند.هر چند گاهی پایان بندی های شوک آور و جالبی پیش روی خواننده قرار می گیرد ،اما فاصله بیت سوم تا بیت پایانی غزل ها جذابیت و قوت کمتری دارد انگار و چه حیف!...شاید این بر می گردد به لاجرم های قالب غزل که به هر حال شعری است قافیه-محور و باید دست کم شش بیت باشد تا هویت پیدا کند.خوب دیگر ...مثلی هست در باب خربزه و لرز!...کسی که سراغ غزل می رود باید مضایق آن را برای خودش بدل به ظرفیت و امکان کند تا کمیتش در میانه راه لنگ نماند و بعد از آن سه بیت اخیرالذکر یکهو نرسد به این بازی کم رمق و نخ نمای زبانی :
شهر پر می شود از اهل جنون برج به برج/مهر خواهان شما مشتری هر ماه اند(ص47-متن کتاب)
8
دلم می خواست که فرصت و فضایی بود و اشاره می کردم به کاربرد ظریف تلمیح و یا المان های تغزل در اشعار این دفتر، اما هیچ کدام از خواسته های دل من عجالتا میسر نیست.پس بد نیست دل خوش کنم به همین مختصری که بود و شد و خوش ترم که این چندمین کتاب شعری است که امسال می خوانم و می بینم که دلنشین است و نیتش شعر بوده و در پاره ای از لحظات هم به شعر رسیده و بی ادعا برای خودش کنجی را در اختیار گرفته است.این نشانه خوبی است.نشانه آشتی کنانی قریب الوقوع میان شاعران و خوانندگان است.هر چند که ممکن است برایم حرف در بیاورند که می خواهد مثل سینمای بدنه ،شعر بدنه را ترویج کند و هنر را به ابتذال و عامه پسندی برساند!خدا را شکر که کسی گوشش به حرف های من بدهکار نیست و بنا براین از این بابت هم برای زعمای قوم جای نگرانی نباید باشد که نیست الحمدلله...
ارسال شده توسط علی مسعودی نیا

