شعر مهمان
منوچهر نیستانی را دوستداران جدی غزل می شناسند, شاعری که شوریدگی بارزترین ویژگی اوست . با وجود اینکه «سپید» خواهان او را شاعری سپید سرا معرفی می کنند اما حقیقت این است که نیستانی با غزلهایش ماندگار شده است. حقی که نیستانی بر گردن غزل امروز دارد بسیار بیشتر از حدی است که به او می پردازیم , با این امید که بتوانم به شعر او بیشتر بپردازم یکی از زیباترین غزلهایش را تقدیمتان می کنم, لطفاً پس از سفر به دنیای این شعر, از خودتان بپرسید غزل اصطلاحاً مدرن چقدر مقلد و مدیون نیستانی ست؟ و این نکته را در نظر داشته باشید که این غزل حدود چهل سال پیش سروده شده است سالهایی که چراغ قرمز هنوز در تهران هم حضور پررنگی نداشت .
همیشگی
شب می رسد ز راه, ز راه همیشگی
شب, با همان ردای سیاه همیشگی
تردید, دربرابر, بد, خوب نیستی,
چشمت چراغ سبز و سه راه همیشگی
عاشق شدن گناه بزرگی ست ـ گفته اند ـ
ماییم و ثقل بار گناه همیشگی !
می بینمت که صید دل خسته می کنی
با سحر چشم ـ مهر گیاه همیشگی ـ
ای کاش می شد آن که به ره باز بینمت
با شرم و ناز و نیم نگاه همیشگی
نازت نمی کشم که لگدمال هر کسی
ماهی, ولی دریغ ! نه ماه همیشگی ...
با بی ستاره های جهان گریه کرده ام
یک آسمان ستاره, گواه همیشگی
تا راز دل بگویم, در خویشتن شدم
سر برده ام به چاه , به چاه همیشگی
نازت نمی کشم که لگدمال هر کسی
ماهی, ولی دریغ! نه ماه همیشگی !
خرگوشکم به شعبده می آورم برون
خرگوش دیگری ز کلاه همیشگی
موی تو خرمنی است طلایی, به دست باد
در چشم من, جهان, پرکاه همیشگی
آرامش شبانه مگر می توان خرید
با سکه ی قدیمی ماه همیشگی ؟
یک باغ , بی ترنم مرغان در قفس
سوغات روز روز تباه همیشگی
حیف از غزل ـ که تنگ بلور است ـ پر شود
با اشک گرم و سردی آه همیشگی
سلام
از روزی که همسرم کا راین وبلاگ را با اصرار و تا حدودی سماجت آغاز کرد تا امروز که من عاشقش شده ام و هر روز به شوق خواندن پیامهای شما می آیم فاصله فقط چند ماه است. همانگونه از شکل و شمایل این صفحه پیداست در این مدت تغییرهای زیادی به وجود آمده که طبق سلیقه ی خودم بوده است, اما اینبار تغییری به وجود می آید که دلیلش خواست شماست, بنا به خواست تعدادی از مخاطبان عزیز این وبلاگ بخشی به نام شعر مهمان به آن اضافه می کنم تا هراز چند گاهی زیباترین غزلها رابه سلیقه ی خودم به شما عرضه کنم و می کوشم غزلها تا حد امکان تکرار شده نباشند .اگر شما هم خواستار تغییری هستید می توانید در نظر سنجی شرکت کنید .
و اما اولین غزل :
اعتراف می کنم که من هیچ وقت شیفته ی دیدار با شاعران بزرگ نبوده ام, اما بخت با من یار بوده و تقریباً با تمام شاعران طراز اول معاصر همنشین یا حداقل هم کلام شده ام و اعتراف می کنم از بسیاری از آنها, بسیار آموخته ام. با این توصیف کم پیش می آید که دغدغه ی دیدن شاعری را داشته باشم, اما محمد قهرمان یک استثنا ست, محمد قهرمان را با غزلهایش شناخته ام و میدانم که هنوز هوای خراسان را با نفس هایش متبرک می کند اما سعادت دیدارش را نداشته ام, هیچ اطلاعی هم از او ندارم, امیدوارم دوستی از دوستان خراسانی با خواندن این نوشته, دست مرا به نحوی در دست محمد قهرمان بگذارد, با این امید به عنوان اولین شعر مهمان غزلی از او تقدیمتان می کنم تا بخوانید و مثل من سالها با این غزل صفا کنید .
با سلام
غلامرضا طریقی
ترک آرزو
عادتم شده در عشق, گاه گفتگو کردن
خنده بر لب آوردن, گریه در گلو کردن
می شود ز دستم گم رشته ی سخن صد بار
گر شبی شود روزی با تو گفتگو کردن
از تو گوشه ی چشمی دید چشم و حاشا کرد
بایدش چو ایینه با تو روبرو کردن
دردمند عشقت را حال از دو بیرون نیست :
یا زعشق جان دادن, یا به درد خو کردن
کاش صد زبان باشد همچو شانه عاشق را
تا تواند از دستت شکوه مو بمو کردن
ای امید جان گفتی چیست آرزوی تو؟
گر وصال ممکن نیست, ترک آرزو کردن
