تبليغاتX
" loop="-1"> جهان غزلی عاشقانه است

 سلام

 به دعوت دوستان انجمن اشراق که خود , سالها پيش از بانيان آن بودم به زنجان رفتم . پس از چهار سال دلچسب بود خاصه اينکه بهانه ي سفرم حضور در پاسداشت مرد ميدان غزل حسين منزوي بود .

چه حس زيبايي بود, حضور در بين همشهريهايم نمي دانستم چه بگويم من بودم و هزاران حرف نگفته من بودم و صدها شعر نخوانده...

بي انصافي است اگر از سعيد توکلي عزيز که عامل اصلي حضور من در زنجان بود سپاسگزاري نکم البته در کنار او مهدي جليل خاني و کريم بيگدلي نيز بودند . پاسداشت حسين منزوي با حضور بهمني بزرگ حال و هواي خاصي پيدا کرده بود هر چند مکان برگزاري پاسداشت بسيار کوچک بود ناجوانمردي است اگر سپاسگزار برگزارکنندگان اين مراسم نباشيم.

مي گويم و مي آيمش از عهده برون که اين مراسم جاي شعر خواني برخي افراد نبود اما به هر تقدير بخوبي برگزار شد و هياهوي معمول تک مضراب چي ها چيزي از عظمت آن نکاست ارادتمند تک تک دوستاني که مرا رهين مهرباني خود کردند هستم و اميدوارم در فرصتي ديگر پاسخگوي محبت هايشان باشم طبق وعده اي که داده بودم بخشي ا زمتن سخنراني ام را در وبلاگ مي گذارم و اگر عمري بود آنرا ادامه مي دهم .

و ديگر هيچ جزسپاس, متن اين سخراني پيش کش مي شود به روح بزرگ منزوي که شاهد هميشگي اعمال ماست و سعيد توکلي نازنين و مادرش که دلي پاک و مهربان دارد

 

g0qq7p5xi0dmab4alpht.jpg

 

 

   جهان در هجر شمسي مولوي شد         همانکه گفته مي شد ميشوي شد 

      

    اجل مجموعه ي شعر تو را بست         غزل يکبار ديگر منزوي شد

 

 

از کجا شروع کنم , کدام واژه ها را به نخ بکشم , به چه زباني صحبت کنم از کسي که هميشه در حضورش دست و دلم مي لرزيد بي آنکه ترديدي به خود راه بدهم به زبان مي آورم که من شيفته ي حسين منزوي ام و به اين شيفتگي مي بالم . بطور طبيعي کسي که شيفته باشد چيزي جز حسن نخواهد ديد اما من سعي مي کنم براي چند دقيقه علاقه ام را فراموش کنم البته اگر امکان پذير باشد !!

قرار است از حاشيه ها صحبت نکنم, از کساني که پس از سفر منزوي يار غار او شده اند حرفي نزنم, از هنرمنداني که نان نام منزوي را مي خورند صحبت نکنم از کساني که در زمان حيات منزوي او را نمي شناخته اند اما امروز وارث او شده اند گلايه نکنم درباره ي دلالان ادبي که به نام منزوي کتاب و خاطره مي تراشند هيچ نگويم و نمي گويم ...

فقط قرار است در اين فرصت محدود درباره ي شعر منزوي صحبت کنم, و اين سخت ترين کار جهان است چگونه مي توان در چند دقيقه درباره ي شاعري صحبت کرد که چند دهه ادبيات فارسي را دنبال خود کشيده و به مسير دلخواهش برده است, با اين همه

به راه باديه رفتن به ازنشستن باطل       که گر مراد نيابم به قدر وسع بکوشم

حسين منزوي بدون هيچ ترديدي, سرآمد غزلسرايان معاصر است و اگر انصاف بيشتري به کار بگيريم , بايد اذعان کنيم که منزوي سرآمد غزلسرايان چند قرن اخير است اگر گمان مي کنيد که من اغراق مي کنم و نيم نگاهي به شيفتگي ام دارم مي توانيد ديوانهاي کوچک و بزرگ را ورق بزنيد و به سادگي به اين نتيجه برسيد, متاسفانه به دلايل مختلف کار بزرگ منزوي در کنار نوآوريهاي کوچک ديگر شاعران سنجيده مي شود, نوآوريهايي که تقريباً در کار همه ي شاعران وجود دارد در حاليکه نوآوريهاي منزوي تحولي در غزل فارسي ست, نوآوريها ي منزوي فقط در استفاده از کلمه هاي امروزي خلاصه نمي شود بلکه او تغيير بنيادي در مضمون غزل ايجاد کرده است .

براي اينکه از کلي گويي بپرهيزم به چند نمونه از تفاوتهاي بنيادي غزل منزوي با غزل پيش از منزوي اشاره مي کنم .

همانگونه که همه ي علاقمندان شعر مي دانند غزل ديروز غزل عرفان زده اي بود که با آسمان رابطه داشت يا حداقل وانمود مي کرد که رابطه دارد اما منزوي رابطه اش را با عرفان به مفهومي که در گذشته وجود داشت قطع کرد و بيشتر بر وجود عقل و آدمي تکيه کرد. حتي در برخي موارد مي توان غزلهاي او را غزلهايي اومانيستي خواند , غزل منزوي بر آن است که بر طبيعت غلبه کند, او در بسياري از موارد با طبيعت جهان کنار نمي آيد در حالي که در غزل گذشته شاعر چنين نگرشي به طبيعت نداشت .

هستي چه بود اگر که مرا و تو را نداشت     کوهي که هيچ زمزمه در وي صدا نداشت 

از سنگ و صخره سر زدم از دره رد شدم     دريا شدن مرا به چه کاري که وا نداشت

با وجود اينکه حسين منزوي به زيباترين نحو از اسطوره بهره مي برد, نگرشش عقلاني ست, او از اسطوره ها استفاده مي کند اما جهان پيرامونش را با عقل مي سنجد در حاليکه نگرش و جهان بيني غزلسرايان ديروز کاملاً اسطوره اي ست

از قيس مجنون ساختن شرط است اگر نه     زن نيست کش انديشه ليلا شدن نيست

در هر درخت اينجا صليبي خفته اما     با هر جنين جانمايه ي عيسي شدن نيست

يکي ديگر از مهم ترين تفاوتهاي غزل منزوي با غزل گذشته اين است که شاعران پيشين همواره در پي تفسير جهان بودند و اين از ديد عرفاني شان نشات مي گرفت اما منزوي به صراحت در پي تغيير جهان است,او تسليم مطلق دنيا نيست و همواره با نمادهاي آن سر ستيز دارد و عاجزانه به جهان نمي نگرد .

بر مرکبي که عمر است يک تاختن سوارم     و آنگاه زير سمش خاک رهم غبارم

خواهم که از نهادش بيرون کشم دماري     زآن پيش کز نهام بيرون کشد دمارم

در دست کيست دنيا انگار من که باشد      ساغر در اختيارم بستر د ر انتظارم

جهان غزل ديروز جهان محدودي بود چون جهان انسان ديروز جهان محدودي بود انسان ديروز در خوشبيانه ترين حالت از چند فرسخي محل زندگي خود خبر داشت اما انسان امروز به راحتي تمام جهان را حداقل از نگاه رسانه ها ديده است . طبيعي است که ابعاد غزل منزوي که انسان امروز است گسترده تر از ابعاد غزل ديروز از نظر مکان و زمان باشد .

در کنار اين همه تغيير اساسي تغيير در نگرش شاعر به معشوق و عشق را نيز قرار دهيد و آنها را به ابداعهاي بي شمار منزوي در زبان و فرم اضافه کنيد تا نتيجه اي تخميني از کار بزرگ منزوي در غزل امروز بدست آوريد اگر بخواهم به طور مختصر, به برخي از ويژگي هاي ديگر غزل منزوي که آنرا منحصر به فرد کرده اشاره کنم بايد اين ويژگي ها را ياد آوري کنم :غزل منزوي بر خلاف غزل بسياري از شاعران ديروز ظريف کاريهاي غير طبيعي ندارد, اگر چه او به زيبايي گاهي حافظ وار غزلش را آراسته است اما چنان به تذهيب شعرش نشسته که نمي توانيم قاب پر نقش و نگار را از اصل تابلو تشخيص دهيم, حسين منزوي در شعرش معما نساخته هر چند از ايهام به خوبي بهره برده است .

غزل منزوي نظر تنگ و محدودي ندارد و دنيا را در تمام دنيا مي بيند نه در محدوده ي کوچه و خانه, هر چند او مانند ديگر شاعران معاصر جزيي نگر شده اما جزئي نگري او محدوده ي ديدش را تنگ نکرده است, او جزيي مي بيند اما آن جز را در کل مي سنجد

 تو سرنوشت مني از تو من کجا بگريزم     کجا رها شوم از اين طلسم تا بگريزم

 تو خويش راز اساطير و قصه هاي محالي   که ناتوانمت از طيف کهربا بگريزم

ـ غزل منزوي شعر وصفي ست و اين يکي از پيشنهادهاي نيماست که منزوي بخوبي از آن بهره گرفته است .

پاي در ره که نهاديد افق تاري بود       شب در انديشه تثبيت سيه کاري بود

منزوي عادت به ديدن دارد و فقط چيزي را دروني مي کند که واقعيت داشته باشد, او فقط با باطن سر و کار ندارد و درتوهمش معشوقه ي خيالي نمي سازد, وزن در غزل منزوي انتظام طبيعي دارد نه عروضي . او به زبان امروز صحبت مي کند هر چند از زبان گذشته نيز در موارد متعدد بهره مي برد و سرانجام يکي از مهم ترين ويژگي هاي شعر منزوي اين است که در زبان دخل و تصرف مي کند,هر چند پيش از منزوي شاعران ديگري اين کار را آزموده اند اما منزوي بدون هيچ هراسي, گاه واژه ها را در معناي ديگري به کار مي گيرد گاه ازواژه هايي مثل شلتاق در شعرش استفاده مي کند و گاه فعل هايي مانند طوفيدن مي سازد و نکته ي اساسي اين است که اينکار را در حد مطلوب انجام مي دهد و زياده روي در آن نمي کند .متاسفانه در دهه هاي اخير از واژه ي «سنتي» تعبير درستي نشده است,واژه ي «سنتي» يا «سنت» واژه اي توصيفي و خنثي است و معناي مثبت يا منفي آن به منظور گوينده اش بستگي دارد,اگر منزوي را سرآمد شاعران شيوه ي نئو کلاسيک مي دانيم بايد تعريف درستي از سنت داشته باشيم .

بطور خلاصه سنت مجموعه اي از باورها, آداب و رسوم و گفتارها يا مهارتهايي ست که از عصري به عصري ديگر و از نسلي به نسلي ديگر منتقل مي شود, سنت بيانگر ميراثي ست که از گذشته به شاعر رسيده و ابداع خود او نيست, به عبارت بهتر سنت مجموعه اي از قواعد ادبي ست که همچنان زنده است, نه قواعد و قراردادهايي که با شرايط و دوره ي خاص خود از بين رفته اند,

با اين تعريف مي توان گفتن حسين منزوي به زيبايي از سنت بهره گرفته و عقايدش را به آن افزوده است تا شعري منحصر به فرد ارائه دهد منزوي عشق را از غزل ديروز به امانت گرفته و آنرا به عشقي تبديل کرده که مطلوب انسان معاصر است, عشق سنتي ست اما عشق زميني حاصل نگرش انسان امروز است و نکته ي باريکتر از مو که غزل منزوي را از ديگر غزلها فراتر برده اين است که او صحبت کردن درباره ي عشق زميني را به معناي تنزل به توصيف رابطه ي عشقي نمي داند, هر چند در تعدادي از غزلهايش اين شيوه را نيز آزموده است .حسين منزوي از چشم معشوق زميني اش صحبت مي کند اما آنرا به دريايي شورانگيز تشبيه مي کند, منزوي از قامت معشوق سخن مي گويد اما قامتي که از معابد مشرق زمين عظيم تر است. نه قامتي که در چادر يا روسري مي گنجد  .

ادامه دارد .

 

 

گزارش تصويري چهارمين پاسداشت

                     

                               حسين منزوي

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 1:29 توسط | |