تبليغاتX
" loop="-1"> جهان غزلی عاشقانه است

متن خلاصه شده ی مصاحبه ی روزنامه ی خورشید 

 

 غلامرضا طریقی در کفتگو با خورشید:

 

بی سوادی آفت شعر جوان است

 

 محمد مهدی سیار

 

غلامرضا طریقی در سال 1356در زنجان به دنیا آمده و شعر را به طور جدی از سال 73وبا شرکت در جلسه های حسین منزوی آغاز کرده است.طریقی تا کنون مجموعه های شعری منتشر کرده که از جمله ی آنها می توان به هر لبت یک کبوتر سرخ است و جهان غزلی عاشقانه است اشاره کرد وی دو مجموعه ی دیگر نیز دست انتشار دارد . طریقی در گفتگو با خورشید از اوضاع و احوال شاعران جوان گفت .

 س _ چرا غزل و عاشقانه سرایی را انتخاب کردید؟ آیا این یک انتخاب شخصی و درونی بود یا با تاثیر از منزوی به این سمت گرایش پیدا کردید ؟

ج_ قطعا منزوی خیلی برمن اثر گذاشته , او برایم الگو بود و هنوز هم برای من عزیزترین شخصیت شعر معاصر است . شاید تا 4-5 سال تحت تاثیر او غزل گفته ام و تاثیر او خیلی پر رنگ بود . اما بعد از آن آگاهانه به سمت این قالب رفتم . احساس می کنم در غزل می توانم حرفها ی جدی تری بنویسم . از سوی دیگر اساسا به عاشقانه سرایی عقیده دارم و فکر می کنم غزل باید بیشتر بارش عاشقانه باشد . اما در کارهای تازه ام صرفاعاشقانه کار نمی کنم . شاید شرایط زندگی در این موضوع خیلی موثربا شد .ابتدا دغدغه ای غیر از این نداشتم اما چند سالی است دغدغه ها و ذهنیتم در حال تغییر است . این تغییر و تحول نا خواسته اتفاق می افتد. البته عشق همیشه برای من مهم بوده اما تازگیها به این نتیجه رسیده ام که نگاهی که اغلب ما به عشق داریم نگاه کهنه و نخ نما شده ای ست .

ما به نو کردن نمادها و نشانه ها و امروزی کردن توصیف مان  از عشق نیاز مندیم چرا باید همیشه از نمادهای سنتی و متداول استفاده کنیم .

نمادها ی تازه را باید از زندگی واقعی خودمان بگیریم, البته این کا ربسیا ردشواری ست چون ذهن ما به شبکه های کهنه ی نمادهای شاعرانه معتاد شده و رهایی از اینها انرژی فراوانی می طلبد.

این را هم بگویم که نباید این نو شدن را در بازی با زبان جستجو کنیم . امروز حتی در غزلهایی که پر از کلمه ها و عبارتهای مدرن و فرنگی ست باز هم بافت و نماد شعر کهنه دیده می شود .

غزل امروز, نه, به کسان ی نیاز دارد که از آنطرف بام افتاده اند واز  شعرشان صدای جاز و گیتار می آید و نه به کسانی که هنوز با قانون می نوازند. ما به تعادل و نو جویی واقعی نیاز دارم فکر می کنم غزل می تواند زبان زندگی و عشق امروزی باشد بی انکه دچار ابتذال و روز مرگی شود .الان عمیقا به این اعتقاد دارم به ویژه در یک سال اخیر در این باره خیلی مطالعه کرده ام چون کم کم باید مسیر اصلی خود م را هم مشخص کنم .

س _ مطالعه چقدر در فرایند سرودن شعر اثر گذار است؟

ج _ من به الهام اعتقاد دارم . یعنی می گویم انسان از نظر شرایط روحی در و ضعیتی قرار  می گیرد که شعر در درونش آغاز می شود . ساده ترین نشانه برای این که چیزی غیر از شرایط عادی و اختیاری در تولد شعر دخیل باشد این است که خیلی وقتها یک  شاعر اصلا نمی تواند شعر بگوید و انگار جوشش شعر منقطع شده است . اما الهامی بودن شعر مانع تاثیر گذار ی مطالعه و دریافت اطلاعات نیست . الهام را می توان به بارش باران تشبیه کرد . انسان در فاصله دو بارش می تواند ظرف بزرگتری دست و  پا کند تا قطره های بیشتری نصیبش شود.

از سویی دیگر کاملا به تاثیر مطالعه در افزایش ظرفیت شاعرانگی اعتقاد دارم و باید بگویم بزرگترین بیماری  شعر جوان ما همین بی سوادی ست .خیلی از معروفترین چهر ه ها ی شعر جوان حتی نمی توانند یک غزل از حافظ را از حفظ بخوانند. درک ما از مولوی در حد شعر های چاپ شده در کتابهای درسی و مجله های ادبی ست .

س _ عامل این بی سوادی چیست؟

ج _ رسانه ها و سیاست گذاریهای ادبی هنری در این ماجرا نقش موثری داشته اند. وقتی شاعری با 4_5 غزل بالاتر از متوسط  به راحتی در همه جای کشور شناخته می شود . و با موفقیت در یکی دو جشنواره به شهرت می رسد بطور طبیعی احساس نیاز به یاد گیری و جستجو نمی کند.

می توان دهها نفر را نام برد که وقتی کارشان را آغاز کردند گمان می کردیم تحولی در شعر معاصر بوجود خواهند آورد اما الان هیچ یک وجود ندارند و اگر هم هستند با همان اسمی که در گذشته بدست آورده اند مشغول اداره یک جلسه یا گرداندن نشریه های ادبی هستند .

دلیل همه ی این افولها بی سوادی ست باور کنید ما نه تنها از حافظ و مولوی  بی خبریم بلکه حتی شعر بهمنی و منزوی را هم درست واشکافی نکرده ایم و نمی دانیم چه ویژگی هایی در غزلشان وجود داشت که توانستند بعد از نسل بزرگان شعر نو دوباره غزل را فراگیر کنند.معتقدم اگر این بی سوادی بر طرف شود استعدادهای  درخشانی در کشور داریم, کسانی که مطمئنم استعدادشان از منزوی هم بیشتر است اما سواد و دانش او را ندارند.

قیصر امین پور را فقط یکبار دیده ام اما این جمله را از همان یک دیدار به یاد دارم که « ما برای صادر کردن ابتدا باید واردات  داشته باشیم» . امروز بی آنکه چیزی یاد گرفته باشیم مدام شعر صادر می کنیم.

س-فکر می کنید مطالعه در چه حوزه هایی غیر از ادبیات برای شاعران ضروری ست؟

ج- گاهی از خودم پرسیده ام که مثلا چرا در روانشناسی اطلاعات کافی ندارم؟ یا جامعه شناسی و فلسفه هم همینطور؟اینها حداقل به شناخت خودم کمک می کند و وقتی خودم را بشناسم مطمینا کارهایم متحول می شود.

ضمن اینکه به شناخت مخاطب هم کمک می کند. یکی از دلایل موفقیت حافظ این است که در هر یک از شعرهایش نکته هایی از علوم مختلف پیدا می شود که هیچ ربطی هم به مضمون اصلی شعر که مثلا عاشقانه است ندارد. این آگاهی ها به ما کمک می کند زبان مشترک پیدا کنیم. کمترین تاثیر مطالعه ی دانش های گوناگون گسترش دایره ی واژگان شاعر است. ما حتی درباره ی موضوع هایی که درونمایه ی اصلی شعرمان را تشکیل می دهند کم اطلاعیم.مثلا درباره ی عاشورا شعری می گوییم اما آگاهی مان از این واقعه از آگاهی مادرانمان که در روضه ها چیزی شنیده اند بیشتر نیست.

س_ جایگاه شعر را در جامعه امروز و در برقرار ی ارتباط با مخاطب چگونه ارزیابی می کنید؟

ج _ اتفاقا چند روز پیش با دوستی صحبت می کردم که می گفت روزگار ما  روزگار رسانه های تصویر ی مثل سینما و تلویزیون است و شعر دیگر کارایی خودش را بعنوان یک هنر و رسانه از دست داده اما فکر می کنم تا وقتی احساس نیاز به خلوت در انسان وجو د داشته باشد هنرهایی مثل شعر که متعلق به خلوت انسان هستند وجود خواهند داشت .

در باره ی ارتباط با مخاطب فکر می کنم این ارتباط مهم ترین نیاز شعر یا هر اثر هنری ست .شعر باید بخاطر سپرده شود و تا این اتفاق نیفتد به نتیجه نهایی اش نرسیده است . اگر امروز صحبت از بحران مخاطب می شود نباید مردم را در این پدیده مقصر بدانیم. ما کوتاهی کرده ایم . انصافا چند تا از شعرها ی امروز حتی ارزش این را دارند که تا آخر خوانده شوند؟ ما که مخاطب خاص به حساب می آئیم حوصله امان از خواندن یک شعر کوتاه امروزی سر می رود و دلمان نمی آید برای کتابهای شعر پول بدهیم پس چه توقعی از مخاطب عام داریم؟ وقتی شعرها این قدر ضعیف شده اند مردم حق دارند پول و وقتشان را صرف شعر نکنند.مخاطب را خودمان فراری داده ایم.

س _ یعنی شما نظام آموزشی و رسانه ها را در ضعف پیوند مردم با شعر معاصر مقصر نمی دانید ؟

ج _ البته این عوامل هم موثر بودند. دانشجوی ادبیات تا دوره دکترا تنها 4 واحد ادبیات معاصر می خواند.

این فاجعه است . تحصیل کرده ها ی ما حتی اسم  شاعران معاصر را نشنیده اند. در رسانه ها هم بسیاری از کسانی که باید مطرح شوند, دیده نمی شوند و همیشه افراد معینی که خسته کننده اند و یا شاعر درجه یک محسوب نمی شوند مهمان رسانه ها هستند. نماد شعر معاصر در ذهن مخاطبان عادی شعر امروز مرحوم آقاسی ست برای ایشان احترام قائلم اما می دانیم که آقاسی نماد شعر معاصر نیست .

همه این عوامل در بحران مخاطب سهیم بوده اند اما هیچ یک از اینها توجیه کننده اشتباه شاعران نیست .  مخاطب از ما جوهر شعر را می خواهد و قالب و مانیفست و ... برایش اهمیتی ندارد . بیایید انصافا از خودمان بپرسیم کارمان چقدر به سو د شعر است ؟ آیا نباید در روش هایمان تجدید نظر کنیم .

سیار : غلامرضا طریقی را همه به عنوان شاعر ی عاشقانه سرا می شناسند.اما او می گوید در یکی دو سال اخیر دغدغه های تازه ی  پیدا کرده و نگاهش به زندگی و شعر مثل اوایل کارش نیست .

او معتقد است: شاعر نباید ذهنیتش را به یک فضای خاص محدود کند چون در اینصورت بسیار ی از مخاطبان او را جدی نخواهند گرفت . طریقی می گوید : 90درصد جریانهای شعری امروز که با سر و صدا و هیاهو طرفدارانی هم دست و پا کرده اند ماندگار نخواهند بود . او می گوید جریان غزلسرایان مدرن که به نام گذاریش هیچ اعتقادی ندارم از نیمه راه به بیراه رفته و کارایی اش را از دست داده .

نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 2:55 توسط | |
 

 

به نقل از وبلاگ بوی کاغذ

 

گفت‌وگو با غلامرضا طریقی، شاعر غزلسرای زنجانی

منزوی، مرگِ غزل را به تأخیر انداخت

دست‌نوشته‌های منزوی را خریده‌اند، نه خود او را

  مهدی جلیل‌خانی

 

حسین منزویاشاره:

غلامرضا طریقی، شاعر غزل‌پرداز و خوش‌قریحه‌ی زنجانی، اکنون در بندرعباس زندگی می‌کند و به تازگی برای ارتباط‌گیری با دوستداران و مخاطبان شعر خویش در هر کجا که هستند، وبلاگی راه‌اندازی کرده که به قول خودش، همسر او آن را به خاطر کسالت بعد از تصادف رانندگی‌شان اداره می‌کند. او پیش‌تر در اعتراض به نشر نابسامان آثار حسین منزوی توسط نشر آفرینش، یادداشتی را در اینترنت (ابتدا در وبلاگ «بوی کاغذ») منتشر ساخت که بیانگر اعتراض او به این روند بود. او اکنون در این مصاحبه علاوه بر نقل سرگذشت خویش و آثار در دست انتشارش، با تأکید بر جلوگیری از این روند نامبارک، خانواده و دوستداران منزوی را به همصدایی در این اعتراض فرامی‌خواند.

آقای طریقی! لطفاً اندکی درباره‌ی خود بگویید.

به گواهی شناسنامه، نامم غلامرضاست و نام خانوادگی‌ام طریقی. به گواهی همین دفترچه‌ی چهاربرگی در بیستم شهریورماه سال 1356 به دنیا آمده‌ام، اما خانواده‌ام این گواهی را تکذیب کرده و می‌گویند: در سی و یکم اردیبهشت‌ماه به دنیا آمده‌ام. پس از سال‌ها بی‌قراری به شعر رسیدم و در این منزل با شکوه، اقامت دائمی گرفتم. خلاصه این‌که الان در صدا و سیما کار می‌کنم تا نانی به کف آرم و به غفلت بخورم. تهیه کننده، گوینده و نویسنده‌ی صدا و سیما هستم، اما پیش از همه‌ی این‌ها با اجازه‌ی بزرگ‌ترها، شاعرم!

 

از آثار چاپ شده و در دست انتشارتان بگویید.

 

اولین تجربه‌هایم بود، از شعرهای سال 1374 تا سال 1377.  پس از آن مجموعه‌ی «سفید تو، سیاه من» بود که در تیراژی محدود منتشر شد، در این مجموعه غزل‌های 77 تا 80 را گنجانده بودم، در سال 1382 قرارداد کتاب «هر لبت یک کبوتر سرخ است» را با سوره‌ی مهر بستم و چون به شعر، با دید دیگری نگاه می‌کردم، ترجیح دادم در این مجموعه برگزیده‌ای از شعرهای پیشین را همراه با شعرهایی که تا سال 82 در دفترهایم داشتم منتشر کنم، البته پس از چهار سال وقفه در سال 1386 منتشر شد. من در این چهار سال فقط می‌خواندم و می‌نوشتم. بنابراین ناگهان در سال 86 به خود آمدم و دیدم با انبوهی از نوشته‌های چاپ نشده مواجهم. از سویی دیگر خوشبختانه استقبال از مجموعه‌ی «هر لبت یک کبوتر سرخ است» بسیار خوب بود به همین دلیل ناشران گویی تازه متوجه حضور شاعری شده باشند، به طور ناگهانی با پیشنهادهای مختلف سر رسیدند و من از چند ماه پیش یک به یک مجموعه‌ها را آماده می‌کنم و به ناشران می‌سپارم. قسمت این بود که شعرهای جدیدم را با عنوان «جهان غزلی عاشقانه است» هزاره‌ی ققنوس منتشر کند. این مجموعه در نمایشگاه کتاب عرضه می‌شود. شعرهای مجموعه‌ی مذکور که حدود نود درصد آن غزل است در فاصله‌ی سال‌های 83 تا 85 سروده شده‌اند.

در ضمن برای چاپ سه مجموعه‌ی دیگر نیز توافق‌های اولیه انجام شده که انشاءالله با فاصله‌ی چند ماه عرضه می‌شوند. یکی از این 3 مجموعه، «خاطره‌هام ُ پس بده» است که به همت جناب بهمنی فراهم آمد، اما به احتمال قوی ناشر دیگری آن را منتشر می‌کند. مجموعه‌ی دیگر «اقلیما»ست که شعرهای سال 86 را در خود جای داده و سه دیگر، ترجمه‌ای‌ست که درباره‌ی آن در گفت‌وگوهای قبل توضیح داده ام.

 اکنون شما در بندرعباس زندگی می‌کنید. چرا از زنجان مهاجرت کردید و آیا از این وضعیت راضی هستید؟

قصه‌ی زندگی من کلکسیونی از حوادث عجیب و غریب است. پس از دوره‌ی تلخی که در زنجان به دلایل مسائل شخصی و نامناسب بودن فضای شعر زنجان داشتم، از سال 79 به گیلان رفتم تا گوشه‌ای آرام برای زندگی بیابم. در همین دوره بود که شاخص‌ترین غزل‌هایم را سرودم. غزل‌هایی مثل زیتون و آفرینش و... سال 79 برای من سال عجیبی بود. سالی که مرا با محمدعلی بهمنی عزیز آشنا کرد. به هیچ وجه اهل کنگره‌بازی نبودم و در کنگره‌ی بندرعباس هم به طور اتفاقی شرکت کردم. آشنایی‌ام با بهمنی، دیدم را نسبت به زندگی یک شاعر عوض کرد. سادگی بهمنی ستودنی بود و من چه ذوقی داشتم که پس از تجربه‌ی دوستی با منزوی، با بهمنی عزیز هم آشنا شده بودم. رابطه‌ام با او عمیق‌تر شد، تا جایی که فاصله‌ی شمال تا جنوب را بارها به شوق دیدنش طی کردم. در کنگره‌ی چهارم بندرعباس که در سال 81 برگزار شد، مهر دوستان بیش‌تر شد و در همین سال با همسرم فاطمه مظفرپور آشنا شدم. جواهری که به شکل زن در آمده بود، و من حالا دو بهانه برای حضور در بندرعباس داشتم. از سال 82 به بندرعباس آمدم. حقیقت این است که از فضای فرهنگی بندرعباس چندان راضی نبودم و نیستم اما دیدارهای عصرانه با بهمنی و درک بالای همسرم که برایم خانه‌ای امن برای کار کردن فراهم کرده بود، آن‌قدر جاذبه داشت که به فکر محیط نباشم. الان هم در هیچ مراسمی در بندرعباس شرکت نمی‌کنم و تقریباً با کسی رابطه ندارم. البته یک‌سالی همراه با بهمنی عزیز مسؤولیت انجمن شعر را بر عهده داشتم اما دیدم جنگ و دعواهای محیط شعر وقتم را هدر می‌دهد.

اگر مردم زنجان بر همشهری‌شان خرده نگیرند، خواهم گفت: زنجان محیط قدرنشناسی دارد؛ نه برای من، بلکه برای بزرگی چون منزوی که قدرش را ندانستیم.

 شما را یکی از رهروان و ادامه‌دهندگان شعر حسین منزوی در زنجان می‌شناسند، اما پس از درگذشت او خبری در اعلام واکنش و یادکرد او از طرف شما نبود و یا دست کم من و بسیاری از دوستان شما در زنجان از آن بی‌اطلاعیم. جز واکنش به تصحیح آثار او توسط نشر آفرینش که بعداً به آن خواهیم پرداخت. اما اکنون از حسین منزوی بگویید. آیا واقعاً او را «زین خیل بی‌دردان کسی نشناخت»؟

 

اول درباره‌ی حضور نداشتنم صحبت می‌کنم. دلیل این حضور نداشتن دیر خبردار شدنم بود. به همین دلیل نتوانستم در مراسم شرکت کنم. پس از آن هم ماه‌ها در بهت بودم اما این‌که چرا در برنامه‌های مربوط به منزوی در زنجان حضور نداشته‌ام، گناه من نیست، گناه کسانی‌ست که افرادی به نام شاعر، در سایزها و رنگ‌های مختلف به مراسم بزرگداشت دعوت کردند اما مرا فراموش کردند. برخی از مهمانانی که در مراسم منزوی حضور داشتند حتا منزوی را ندیده بودند اما چون همسایه بودند مرغشان غاز بود. بسیاری از این دوستان در سال‌هایی که من و علیرضا بازرگان پیه‌ی همه چیز را به تنمان می‌مالیدیم و شب و روزمان را با منزوی می‌گذراندیم، بر علیه او شب‌نامه و روزنامه  می‌نوشتند، اما دیدید که مالک منزوی شدند. البته مقصر اصلی مدیرکل وقت اداره‌ی فرهنگ و ارشاد اسلامی زنجان بود که از شعر هیچ‌چیز نمی‌دانست. من به اغلب شهرها با عنوان دوست منزوی دعوت شدم اما زنجان نه! بگذریم.

اما منزوی... منزوی جان غزل است. آبروی شعر امروز است. منزوی کودکی بود که موهایش سفید شده بود. من شیفته‌ی منزوی‌ام و به این شیفتگی افتخار می‌کنم. منزوی خورشیدی بود که پشت غباری از حواشی مانده بود و هر کس این غبار را کنار می‌زد، متوجه گرمای او می‌شد. اگر بخواهم درباره‌ی منزوی صحبت کنم باید ساعت‌ها وقت‌تان را بگیرم البته اگر تمایل داشته باشید در گفت‌وگویی دیگر درباره‌ی عظمت فنی کار او و شخصیت‌اش صحبت می‌کنم. اگر چه من هم برخی جزئیات زندگی او را نمی‌پسندیدم اما حق نداشتم بر او خرده بگیرم. به نظر من هیچ کس این حق را نداشت و ندارد، چون منزوی با همان مشخصات منزوی بود و ما می‌توانستیم او را قبول کنیم یا نکنیم اما حق بیانیه صادر کردن نداشتیم.

منزوی جان دوباره‌ی شعر است. روی کلمه‌ی شعر تأکید می‌کنم و تعمداً از کلمه‌ی غزل استفاده نمی‌کنم. درباره‌ی مقاله‌ای که گفتید یادآوری می‌کنم که آن مقاله در سال 83 نوشته شده بود اما با این گمان که خانواده‌ی منزوی و جامعه‌ی ناشران این کار را انجام می‌دهند، منتشرش نکردم ولی وقتی سال‌ها گذشت و دیدم متأسفانه حتا شما همشهریان عزیز، مصحح محترم را به عنوان صاحب‌نظر درباره‌ی شعر منزوی، به شهر منزوی دعوت می‌کنید، نتوانستم خودداری کنم. اگر عمری بود در سال 87 کتابی به نام «قصه‌ی تلخ پلنگ» منتشر می‌کنم که درباره‌ی حسین منزوی‌ست. البته شاید عنوان کتاب عوض شود، اما محتوای آن روشنگر بسیاری از مسائلی‌ست که کسی به آن‌ها اشاره نکرده .

حسین منزوی

اخیراً فیلم مستندی به نام «کسی نشناخت» توسط یک کارگردان زنجانی درباره‌ی حسین منزوی ساخته شده که به دنبال واکاوی زندگی شخصی و ویژگی‌های فردی و خصوصی اوست، نظرتان درباره‌ی این فیلم چیست؟

این فیلم اخیراً ساخته نشده. گمان می‌کنم در سال 76 یا 77 کارگردان این فیلم از من و دوست دیگری خواست با منزوی صحبت کنیم تا این فیلم ساخته شود. البته ما به دلایلی طفره می‌رفتیم. من کارگردان این فیلم را از نزدیک می‌شناسم. انصافاً خود او در زمان ساخت فیلم حتا یک غزل از منزوی نخوانده بود و صرفاً به خاطر نام منزوی سراغ او آمده بود. ممکن است کارگردان گرامی ناراحت شود اما من از منزوی یاد گرفته‌ام چیزی جز حقیقت نگویم. من نسخه‌ی نهایی فیلم را ندیده‌ام اما می‌دانم آن‌چه کارگردان از راشها در آورده با آن‌چه از قبل پیش‌بینی شده بود متفاوت است. این را به روایت دوستانم می‌گویم. اجازه بدهید بیش‌تر از این اظهار نظر نکنم و پس از دیدن فیلم درباره‌اش قضاوت کنم. اما نمی‌توانم این نکته را نگویم که این دوست عزیز و بسیاری از دوستان دیگر پس از درگذشت منزوی از نامش خوب بهره‌برداری می‌کنند.

 

اما درباره‌ی تصحیح و تحشیه‌نویسی بر آثار حسین منزوی توسط نشر آفرینش و ویراستار آن انتشارات آقای مهدی خطیبی. شما در این مورد پیش‌تر یادداشتی مفصل نوشته بودید که در وبلاگ من هم منتشر شد. ولی می‌خواهم چکیده‌ی نظرات و موضع‌گیری‌هایتان را در این گفت‌وگو بیان کنید.

 

 

همان‌گونه که نوشته بوده‌ام، به نظر من انتشارات آفرینش صلاحیت انتشار آثار ارزشمند منزوی را ندارد. ناشر هیچ آگاهی درباره‌ی شعر راستین ندارد. کافی‌ست به لیست کتاب‌های انتشارات آفرینش نگاه کنید تا به این موضوع پی ببرید. این‌که چرا منزوی کارهایش را به او سپرده قصه‌ای دیگر دارد که خود من از زبان منزوی آن را شنیده‌ام و حتماً در کتاب به آن خواهم پرداخت. من هیچ پدر کشتگی با شارح و نمونه‌خوان ومصحح و ناشر ندارم چون مثل دیگر دوستان حتا نام او را نشنیده بودم.

بیش از همه در این کار خانواده‌ی منزوی مقصر است. حتا اگر ناشر مجوز انتشار کارهای منزوی را داشته باشد، حق ندارد آن‌ها را به هر شکل که دلش خواست منتشر کند. ویراستار هم از خدا همین را می‌خواست و به آن رسید. او اگر این کار را نمی‌کرد تا آخر عمر نمی‌توانست نامش را بر سر زبان‌ها بیندازد. ناشر سواد و سلیقه‌اش را با انتخاب شعر پایانی کتابِ «همچنان از عشق» نشان داده. ویراستار هم در مثلاً توضیحاتش به دلیل بی‌سوادی، شعری را که غلط خوانده اصلاح می‌کند و آب از آب تکان نمی‌خورد! ویراستار به خواسته‌اش رسیده. من از کسانی گلایه دارم که او را برای صحبت کردن درباره‌ی منزوی دعوت می‌کنند یا حتا نامش را به زبان می‌آورند.

 

شما برای حل این مشکل چه پیشنهادی دارید؟ ضمن این‌که ناشر از مرحوم منزوی دست‌نوشته دارد و بابت چاپ این آثار نیز پیش‌تر مبالغ آن را پرداخت کرده و بنابراین دست همگان کوتاه است.

 

تمایل داشته باشد آن را بازگو می‌کنم. اما با وجود همه‌ی این حرف‌ها و با فرض این‌که او مجوز انتشار کارهای منزوی را دارد، نمی‌تواند خودش را تا این حد محق بداند. او کتاب‌ها را خریده، منزوی را که نخریده است. کتاب منزوی باید در شأن منزوی باشد، با طرح جلدی مناسب، مقدمه‌ای درخور و صفحه‌آرایی شایسته، به نظر من خانواده‌ی منزوی باید جلوی ناشر را بگیرند. اما من و شما هم بی تقصیر نیستیم. ما که ادعای شناختن منزوی را داریم باید از این کار جلوگیری کنیم. من تا جایی که در توان داشته باشم این کار را انجام می‌دهم. حتا اگر این ناشر بخواهد کارهای منزوی را منتشر کند، باید با مشاوره‌ی چند نفر از شعرشناسان این کار را انجام بدهد، نه با حاشیه‌نویسی کسی که درباره‌ی کارش در مقاله‌ام صحبت کرده‌ام. ناشر محترم حتا برای طرح جلد هم پولی خرج نکرده و با طرح جلدی که یادآور کتاب‌های مریم حیدرزاده است، کارها را منتشر می‌کند. خلاصه این‌که باید ما ناشر را وادار کنیم که کتابی مناسب با جایگاه منزوی منتشر کند.

 

باز گردیم به کوشش‌های ادبی شما. آقای طریقی شما امروز همچنان اصرار دارید که غزل بنویسید. آیا فکر می‌کنید هنوز می‌توان از ظرفیت‌های شعری و عاطفی غزل در دنیای امروز بهره برد، در حالی‌که برخی معتقدند که دیگر مدت‌هاست دوران غزل سر آمده است؟

 

من در همه‌ی قالب‌ها می‌نویسم اما غزل را بیش‌تر می پسندم. غزل جان شعر من است و این کار را با اعتقاد کامل انجام می‌دهم. کسانی که غزل را انکار می‌کردند، در سال‌هایی این حرف را می‌زدند که هنوز غزل منزوی شناخته نشده بود، خود شما می‌دانید که نخبه‌ها همیشه در روند هنر تاثیر گذارند. من قبول دارم که اگر منزوی نبود دوران غزل سرآمده بود؛ اما منزوی دریچه‌ای دیگر به روی ما گشود، نمی‌خواهم هی منزوی را ستایش کنم اما همه می‌دانند که در دهه‌های قبل اغلب شعرهای شاعران جوان، نیمایی یا سپید بود، در حالی‌که الان بسیاری از شاعران جوان، غزل‌سرا هستند، حتا اگر تعدادی که خود را رهبر دیکتاتور شعر می‌دانند و هی نظریه می‌پردازند هزار بیانیه‌ی دیگر هم صادر کنند، ظهور این همه شاعر جوان غزلسرا نشان دهنده‌ی این حقیقت است که کار منزوی غزل را دوباره به زندگی برگرداند یا حداقل مرگش را تا مدت‌ها به تأخیر انداخت. جامعه‌ی ما جامعه‌ای‌ست که بین سنت و مدرنیسم در تردد است، به همین دلیل هنر ما هم باید جلوه‌ای از هر دو داشته باشد. این‌که فردای غزل چه خواهد بود سؤالی‌ست که پاسخش را شاعران هم‌نسل ِ من و نسل‌های بعد خواهند داد.

 

 

غلامرضا طریقیگمان می‌کنید جایگاه و وضعیت غزل امروز آن هم پس از حسین منزوی کجا قرار دارد و چگونه خواهد بود؟

 

در پاسخ سؤال قبل گفتم که فردای غزل به کار هم‌نسلان من بستگی دارد. آن‌چه امروز وجود دارد حاصل تلاش منزوی‌ست. متأسفانه تعداد زیادی از هم‌نسلان من با دیدن نو آوری‌های منزوی گمان کردند اگر از این طرف بام نشد حتماً باید از آن طرف ِ بام بیفتیم.

من، نه با واپس‌گراها موافقم و نه با غزلسرایان پست‌مدرن! سوء تفاهم نشود، دو نفری که به عنوان پیشروان غزل مدرن و پست‌مدرن و چریکی شناخته شده‌اند از دوستان من هستند، هم میرزایی و هم خوانساری؛ حتا مقدمه‌ی کتاب چریک‌های جوان و مانیفست آن در شب‌های خوبی که در کرج هر چند وقت یک‌بار مهمان خوانساری عزیز بودم شکل گرفت. من برای این دوستان احترام قائلم اما شیوه‌ی کارشان را نمی‌پسندم. البته آن‌ها هم احتیاجی به پسندیدن من ندارند، هر کس راه خودش را می‌رود و این الک زمانه است که بعدها درست و نادرست را معین می‌کند. من به نوآوری در غزل شدیداً معتقدم انشاءالله در مجموعه‌ی «جهان غزلی عاشقانه است» برخی از جلوه‌های این اعتقاد را خواهید دید. به عقیده‌ی من اگر از نسل من، حداقل یک غزلسرای خوب ظهور نکند که مردم قبولش کنند، غزل وارد بحران خواهد شد و همه منزوی را یک استثنا قلمداد خواهند کرد. همان‌گونه که شعر سپید پس از نسل اول سپیدسرایان وارد بحران شد.

 

امروز در دنیای شعر و غزل چه چیزی مهم‌ترین دغدغه‌های ذهنی شماست.

 

من به نوآوری در غزل معتقدم چون می‌دانم منزوی نمی‌توانست یک‌باره همه چیز را زیر و رو کند و این ما هستیم که باید کارش را تکمیل کنیم. با این وجود هیچ دغدغه‌ای جز خود غزل ندارم و بر خلاف بسیاری از دوستان طبق هیچ برنامه‌ی از پیش تعیین شده‌ای شعر نمی گویم، بلکه به ضرورت حال و هوای خودم می‌نویسم و چون به انسان معاصر می‌اندیشم، غزل‌هایم به دغدغه‌های انسان امروز نزدیک می‌شوند، هر چند هنوز فاصله‌ی زیادی با آرمان‌هایم دارم.

 

آخرین کتابی که خوانده‌اید کدام است؟

 

من در دوره‌ی اخیر به طرز وحشتناکی کتاب خوانده‌ام چون خواستم تکلیف کار و آرمانم را قبل از سی سالگی روشن کنم. آخرین کتابی که خوانده‌ام همین دیشب تمام شده؛ این کتاب «بحران رهبری نقد ادبی و رساله‌ی حافظ» نوشته‌ی رضا براهنی‌ست که با چند سال تأخیر آن را خواندم. این کتاب بخش‌های پراکنده‌ای دارد و به صورت گفت‌وگو ارائه شده. از بخش‌هایی که برای من خواندنی‌تر بود می‌توانم به «شعر چندصدایی»، «سیر تکوینی»، «من»، «زنانه‌ی فروغ فرخزاد» و «ملال رمانتیک» و همچنین رساله، اشاره کنم. هر چند با برخی از نظریه‌های براهنی درباره‌ی حافظ مخالفم اما خواندن این کتاب برایم خالی از فایده نبود.

 

از حوصله و توجه شما بسیار سپاسگزارم.

من هم از شما سپاسگزارم. امیدوارم دوستانی که نامی از آن‌ها برده شد بدون حب و بغض در این‌باره قضاوت کنند. با وجود مراعات، گفتگو طولانی شد. ادامه‌ی حرف‌ها بماند برای جلسات حضوری با مخاطبان جدی شعر. البته اگر این فرصت به وجود بیاید. برای شما همشهری عزیزم و دیگرانی که برای اعتلای فرهنگ زنجان و ایران تلاش می‌کنند آرزوی موفقیت دارم.

 

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:2  توسط مهدی جلیل‌خانی

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 13:38 توسط | |