سلام
از آخرین روزهای سال نامیمون و نامبارک سال 1387 آنقدر درگیر مسائل بعد از کوچ شدم که فرصت نوشتن برایم نماند امروز پس از ده – دوازده روز غیبت به خانه برگشتم تا بنویسم:
1- سپاسگزارم از تک تک کسانی که در این مدت به این وبلاگ سر زدند به ویژه کسانی که یادداشت هم نوشته اند.
2- دوستی در یادداشت ها پرسیده بود که چرا من غلامرضا طریقی قبلها نیستم و بعد از غزل شانه به سر غزل نگفته ام خدمت این دوست بزرگوار عارضم که پس از غزل مذکور من صدها غزل گفته ام و دو مجموعه هم منتشر کردم شاید این نازنین مثل من بی هوش و حواس است اینکه دیگر غزلهایم را در وبلاگ منتشر نمی کنم دلیل دیگری دارد بنام بی معرفتی بعضی ها مثلا دوستی خبر می دهد که این غزلها در انجمن های کوچک و بزرگ از زبان چند نفر و به اسم خودشان شنیده است کپی برداری مضمون ها بماند .
3- این بند با بند قبلی بی ارتباط نیست: انشاء الله در نمایشگاه کتاب امسال جدیدترین مجموعه ام عرضه خواهد شد نام این مجموعه با یاد شانه های تو است و هفتاد و دو غزل دارد.
4- خبرهای مربوط به کتاب تازه را تا چند رو زدیگر خواهم نوشت اما به جزء این مجموعه که همراه با مراسم رونمایی کتاب در هفدهم اردیبهشت ماه و شعر خوانی خود من در هجدهم اردیبهشت در نمایشگاه خواهد بود مجموعه ی جهان غزلی عاشقانه است در انتشارات هزاره ققنوس و هر لبت یک کبوتر سرخ است در انتشارات سوره ی مهر عرضه خواهد شد.
5- تا کنون به دلایل مختلف از ارائه ی ترانه هایم به آهنگ سازان خود داری می کردم اما باز هم به دلیل ارائه بعضی از آنها بنام دیگران تصمیم گرفته ام ترانه ها را خودم واگذار کنم تا حداقل عواید آنها نصیب دیگران نشود در پست های بعدی در این باره بیشتر می نویسم .
6- یکی از دوستان عزیز شعرخوانی مرا در وبلاگش گذاشته ضمن سپاس آدرس بارگیری آنرا می آورم تا اگر خواستید شما هم بتوانید آنرا بشنویدکلیک کنید
فعلا با اجازه
سلام ! شیره ی شعرم ! گلوله ی نمکم!
هنوز بی تو خودم مثل بغض می ترکم!
چه غنچه ها که به سودای بوسه پیش از تو
می آمدند ولی من نمی گزید ککم!
ولی تو آمدی و شور تازه آوردی
که دلپذیر شود روزگار بی نمکم!
کلک زدم که نیایی ولی ندانستم
که با نیامدنت کنده می شود کلکم!
پری به پیله ام آوردی و من از آن روز
میان این همه گل با پر تو می پلکم!
بدون شبهه خدا آفرید کوتاهت
که ختم قافیه باشی سلام دلبرکم!
این مهم نیست که دل تازه مسلمان شده است
که به عشق تو قمر قاری قرآن شده است
مثل من باغچه خانه هم از دوری تو
بس که غم خورده و لاغر شده گلدان شده است
بس که هر تکه ی آن با هوسی رفت دلم
نسخه ی دیگری از نقشه ی ایران شده است
بی شک آن شیخ که از چشم تو منعم می کرد
خبر از آمدنت داشت که پنهان شده است
عشق مهمان عزیزی ست که با رفتن او
نرده ی پنجره ها میله زندان شده است
عشق زاییده ی بلخ است و مقیم شیراز
چون نشد کارگر آواره ی تهران شده است
عشق دانشکده تجربه ی انسانهاست
گر چه چندی ست پر از طفل دبستان شده است
هر نو آموخته در عالم خود مجنون است
روزگاری ست که دیوانه فراوان شده است
ای که از کوچه معشوقه ی ما می گذری
بر حذر باش که این کوچه خیابان شده است
دوستان مهربان سلام
امیدوارم در هوای ابری سرزمین عجایب (ایران سابق) دلتان صاف باشد .گفتم عجایب حتماً همه ی شما پیش از من به نشانه های آن پی برده اید یکی مثلاً اینکه ... بنده که غلامرضا طریقی باشم از سال 1381 تا جائیکه خودم بخاطر دارم در هیچ کنگره و جشنواره و سمینارو مسابقه و نبرد و ... ای , شرکت نکرده ام مگر اینکه روحم بدون هماهنگی با من اینکار را کرده باشد و من خبر نداشته باشم . اما دلیل : بدون هیچ ادعایی معتقدم این کنگره ها و جشنواره ها و ... نه تنها تا امروز کسی را شاعر نکرده اند بلکه شاعران بسیاری را ماعر کرده اند از سویی دیگر قبول دارم که حضور برای شاعر دلچسب است . من هم وقتی 18 سال داشتم عاشق این حضور بودم اما در نهایت در 25 سالگی عطای این علاقه را به لقایش بخشیدم . ممکن است بعضی از دوستان ضرب المثل گربه و دیزی را یادآوری کنند محض اطلاع این حضرات یادآوری می کنم که در همان سالها تقریباً در همه ی کنگره های معتبر شعر جوان رتبه ای اول یا برگزیده را کسب کرده ام پس اینگونه نیست که دستم به بانو نرسد ! خوشحالم از اینکه در کنگره هایی شرکت کرده و برنده شده ام که داوران بزرگی چون جاودان یاد منوچهر آتشی , زنده یاد عمران صلاحی, روانشاد حسین منزوی , محمد علی بهمنی بزرگ یا محمد حقوقی نازنین داشت.
ارزش هر مراسم به داوری است که آنرا قضاوت می کند من ترجیح می دهم یکبار در طول عمرم به انتخاب عزیزانی که از آنها نام بردم برنده شوم اما مثل بسیاری از دوستان جشنواره ای که همه ی شما نامشان را بخاطر دارید سالی 10 بار توسط شاعران نان به نرخ روز خور که کلمه شاعر را به زور نشریات یا پاچه خواری کسب کرده اند انتخاب نشوم !
اگر سر درد دلم باز شود سخن به درازا می کشد مخلص کلام اینکه با این اعتقاد از سال 1381 از همه ی برنامه ها و جشنواره ها پرهیز کردم و امروز بسیار خوشحالم چون نه نانی به کسی قرض داده ام , نه به داوری به زور زنگ زده و التماس کرده ام که در راه خدا سکه ای به من عطا کند و نه شعرم را فروخته ام که به هوا ی آن نام مبارک داور را بپذیرم.
اگر چه هر گاه حس کنم ضابطه ها درست است در هر دو سوی این معادله احتمال قرار گرفتنم هست.
اما این همه را چرا نوشتم حتماً دیده اید که در چند ماه گذشته نام من در بین نامزدها و برنده های چند جایزه یا جشنواره آمده است با کمال صراحت و افتخار می گویم که من تا امروز حتی برای هیچ نشریه یا ارگانی شعر نفرستاده ام. جالب این است که در آخرین مرحله ناگهان به من زنگ می زنند که باید به فلان جا بیایید در بعضی از این جشنواره ها ناشر کتاب مرا شرکت داده است و در برخی دیگر دوستانی که من سالهاست از آنها خبر ندارم. مثلاً همین هفته گذشته نام من در بین برنده های جایزه ی سال حوزه هنری بود که بعداً فهمیدم شعر از زنجان ارسال شده است یا اینکه نامم در میان شرکت کنندگان ! ! ! ! جشنواره خط سوم بود که آنرا نیز دوست دیگری از تهران ارسال کرده و خوشا که در این آخری حتی دعوت هم نشدم ...
دنیای عجیبی است دنیای مجازی, بطور مثال این حسن را دارد که من با شما مخاطبان مهربان در ارتباط باشم و این تاثیر خنده دا ر را هم دارد که هر کس از هر گوشه ی جهان دلش خواست می تواند به نام هر کس در هر جشنواره ای از خط اول تا خط هزارو سیصدو هشتادوهفتم شرکت کند و عجیب اینکه برگزار کنندگان محترم آن خطوط هم بدون اطمینان نام طرف را در میان شرکت کنندگان برنامه خود می نویسند در حالیکه بطور مثال خود من الان می توانم هزار شعر از هزار سایت یا وبلاگ بردارم و همه ی آنها را به راحتی برای جشنواره محترم بفرستم و آنها هم با گردوی خود فندق بشکنند که ما هزار شرکت کننده داشتیم.
خلاصه با سپاس از تک تک آنانی که به من و غزلم محبت دارند خواهش می کنم هیچ وقت این لطف را در حق من نکنید جشنواره ای که داورش تا دیروز در رقابت با خود من در چندین کنگره هیچ رتبه ای بدست نمی آورد و برنده اش سالهاست از علی آباد سفلی تا حسن آباد بالا را گشته و در جشنواره های شعر آبکش , شعر انتظامی , شعر میل لنگ , شعر زجر , شعر روزهای آبانماه , شعر البرز و بالاخص جشنواره شعر دختران فراری جایزه گرفته است ارزش وقت تلف کردن ندارد. حسین منزوی در هیچ جشنواره ای حضور نداشت اما امروز همه ی این حضرات از شنیدن نامش می لرزند در حالیکه همه ی مقامهای این جشنواره ها را شاعرکانی گرفته اند که به ضرب و زور رادیو وتلویزیون شاعر معرفی شده اند اما هیچ کس حتی یک غزل از آنان بخاطر ندارد بگذریم اگر فرصت دیگری بود باز هم برایتان درد دل خواهم کرد.
در پایان برای سپاسگزاری از تک تک کسانی که مرا شایسته محبت و لطفشان می دانند غزلی به آنان تقدیم می کنم .
با سلام غلامرضا طریقی
چه آتشی ...
چه آتشی ؟ که بر آنم بدون بیم گناه
تورا بغل کنم و ... لا اله الا الله !!
به حق مجسمه ای از قیامت است تنت
بهشت بهتر من ای جهنم دلخواه
چه جای معجزه ؟ کافی ست ادعا بکنی
که شهر پر شود از بانگ یا رسول الله
اگر چه روز, همه زاهدند اما شب
چه اشکها که به یاد تو می رود در چاه
میان این همه شیطان تو چیستی !؟که شبی
هزار دین به فنا داده ای به نیم نگاه
اگرچه حافظ و سعدی مبلغش شده اند
هنوز برد تو قطعی ست در مقابل ماه
من آن ستاره ی دورم که می روم از یاد
اگر تو هم ننشانی مرا به روز سیاه
سلام
و باز هم با تاخیر آمدم این روزها شدیدا گرفتارم. حرفهای زیادی درباره ی جشنواره ها و جایزه ها یی که نام مرا نیز در لیست آنها می بینید داشتم اما بماند برای فرصتی بهتر .خوشبختانه یا متاسفانه به دلایلی کم کم دارم ساکن تهران می شوم البته اگر خدا بخواهد .دوستان عزیزی که در تهران هستند منتظرم باشند . دلیل اینکه غزلهای تازه ام را نمی گذارم این است که متاسفانه با انتشار هر غزل صدها بدل برای آن تراشیده می شود و چون من آدم نا منظمی هستم تا به خود بیایم و کارها را چاپ کنم بدلها قبل از من کارشان را ارائه می دهند و ماجرا معکوس به پایان می رسد البته برای من چندان فرقی نمی کند اما طبیعتاْ ناشر راضی به این کار نیست با این وجود یکی از کارهای اخیرم را که نرمال است به احترام مخاطبان وبلاگ تقدیمتان می کنم تا چه قبول افتد.همانگونه که در یادداشتها هم دیده اید تعدادی از دوستان از اینکه نمی توانند کتابهای حقیر را گیر بیاورند گله کرده اند حقیقت این است که خود من به دلیل سکونت در بندرعباس چندان دسترسی به ناشرهایم ندارم با این وجود به این دلیل که هر کس در پی یافتن کتاب است به من مهربانی می کند یاد آوری می کنم که اگر دوستان نتوانستند از طریق انتشارات سوره ی مهر (هر لبت یک کبوتر سرخ است )و انتشارات هزاره ققنوس (جهان غزلی عاشقانه است ) کتابها را تهیه بکنند می توانند به شماره ی ۰۹۳۶۵۶۱۶۲۷۶زنگ بزنند تا من به هر طریق پل ارتباطی ایشان و ناشرهای محترم باشم این شماره فقط در ساعت ۸ تا ۱۰ شب روشن است تا سلامی دیگر یا علی مدد.
ای دل بزن !
ای دل بزن ! اگر چه گرفتار نیستی !
چیزی به این زمانه بدهکار نیستی !
وقتی هنوز ماه پس ابر مانده است
خود را چنان بپوش که انگار نیستی
وقتی که یار قافیه ی بار می شود
غمگین مشو که با احدی یار نیستی
غمگین مشو که سقف و ستونی نداشتی
خوش باش از اینکه مالک دیوار نیستی
دوری کن از کسی که تو را غرق درد دید
اما به خنده گفت که بیمار نیستی
می را حرام کرد ولی داد دست تو
چون با همین خو ش است که هشیار نیستی
ای روزگار ای که در این قحط مشتری
دل را به یک پشیز خریدار نیستی
با اینکه زیر بار حقیقت نمی روی
باری قبول کن گل بی خار نیستی
می خواستم به باد تمسخر بگیرمت
اما هنوز لایق اینکار نیستی !
1- سلام
2- باز هم دیر آمدم
3- خبر جدید اینکه کتاب پشین من هر لبت یک کبوتر سرخ است جزو برگزيده های نهايی کتاب سال شعر جوان شده است .28 آبانماه مراسم انتخاب کتاب سال در خانه هنرمندان ساعت ۱۷ برگزار می شود .و 26 آبانماه برنامه ویژه ای برای کتاب من در خانه شاعران ساعت ۱۶ برگزار خواهد شد .در این برنامه ضمن بررسی این کتاب بنده هم شعر خوانی خواهم داشت آدرس دقیق سالن و ساعت مراسم در تهران را تا فردا پس فردا برایتان می نويسم . از ديدنتان خوشحال می شوم .
4- من زنجانی ام و همانگونه که می دانيد زبان مادری ام ترکی است نمی دانم چرا تا بحال شعر های ترکی ام را منتشر نکردم اما امروز به سرم زده يکی از آنها را برايتان بنويسم .تر جمه شعر را نيز به احترام فارسی زبانها در پايين شعر خواهيد خواند .
5- فعلاً
گت دی آناما باشينا باشدان قارا چکسين
يار عزم ايلييب عاشيقی زولفون دارا چکسين
بير حجله دوزه لدين ولی گر عکسیمی ويرساز
نقاشه ديين سينه می چکسه پارا چکسين
من گلميشيديم جان تاپام امما اولورم گور
عشقِين گوجی وار بيزلري هاردان هارا چکسين
اولدور گوزليم منده يورولدوم بو اوره ک دای
طاقت يوخودور هی يارا اوستن يارا چکسين
ترجمه :
برو به مادرم بگو باز بر سرش سياه بکشد
يارم بر آن است که عاشق زلفش را به دار بکشد
برايم حجله ای بسازيد اما اگر عکسم را گذاشتيد
به نقاش بگوييد اگر سينه ام را کشيد پاره بکشد
من آمده بودم که جان بگيرم اما می ميرم
ببين عشق می تواند مارا از کجا به کجا بکشد
بکش زيبای من من هم خسته شدم دلم ديگر
طاقت ندارد هی زخم روی زخم بکشد
اينکه گرفتار ابر و باد و مه و خورشيد فلک ام چيزی از گناه دير آمدنم نمی کاهد, شرمنده ی مهربانی شما هستم ! از عوامل دور ماندنم صحبت نمی کنم زيرا ملال تازه ای نيست و هر چه هست دردهای پيشين است .
خبری که شايد از احساس گناهم بکاهد اينکه : به سلامتی کتاب جديدم تا هفته ی آينده پخش می شود, تا چه قبول افتد. ... سپاسگزارم از شما که مهربانيد, در پاسخ ابراز محبت دوستان يادآوری می کنم که هر روز از ساعت هشت تا نه شب می توانيد به شماره تلفن 09365616276 زنگ بزنيد, هر کاری در توانم باشد برايتان انجام خواهم داد,
اين غزل تازه و چاپ نشده را پيشکش می کنم به تک تک کسانی که در اين مدت مرا رهين محبت هايشان کردند .
با سلام
فن بيان
ای بازی زيبای لبت بسته زبان را
زيبايی تو کرده فنا فن بيان را
ای آمدنت مبدا تاريخ تغزل
تاخير تو بر هم زده تنظيم زمان را
نقل است که در روز ازل مجمع لالان
گفتار تو را ديده و بستند زبان را !
عشق تو چه دردی است که در منظر عاشق
از تاب و تب انداخته حتی سرطان را
کافی است به مسجد بروی تا که مشايخ
با شوق تو از نيمه بگويند اذان را
روحم به تو صد نامه نوشت و نفرستاد
ترسيد که ديوانه کنی نامه رسان را
خورشيد هم از چشم سياه تو می افتد
هر روز اگر طی نکند عرض جهان را
يک عمر دويدند و به جايی نرسيدند
آنانکه به دستت نسپردند عنان را
بر عکس تو می گريم اگر با تو نباشم
تا خيس کنم حداقل نقش جهان را !
ببخشید که دیر آمدم, از این پس نقد شعر, و معرفی کتاب را هم به مطالب اضافه خواهم کرد, تا چه قبول افتد ....
سی مرغ
تیر تحویل گرفت از خرداد چرخ این چرخه ی تکراری را
تا زمین دار کند یارو را تا زمین گیر کند یاری را !
تیر تحویل گرفت از تقویم رشته ی جبر زمان را تا باز
به حساب من و تو بگذارد هستی کسری و اعشاری را !
بعد خرداد پر از دود و ملال باز تیر آمده تا نگذارد
غم ایام دمی ترک کند اینهمه سینه ی سیگاری را
«ماه» ماهی ست که در حلقه ی او سی نفر ابلق در زنجیرند
یا نه سی مرغ که باید بپرند هفتصد وادی اجباری را !
ماهها از پی هم می آیند سالها از پی هم می گذرند
بی که زنگی متوقف بکند گردش ساعت دیواری را !
تا عنان در کف برج فلکی ست خوشی و ناخوشی ما الکی ست !
خوش بنوش این می زهر آگین را بخور این جیره ی اجباری را !
عشق زمینی
ای که هوای منی بی تو نفس ادعاست
ذکر کمالات تو تذکرﺓ الاولیا ست
مثنوی معنوی ست قصه ی ما که در آن
آخر هر ماجرا اول یک ماجراست
در صف قند و شکر زندگی ام تلخ شد
قند من افتاده است پس صف بوسه کجاست
بوسه ی گرمی بده تا لبم اذعان کند
بین دو قطب رخت خط لبت استواست
باز هم افتاده در پیچ و خم قامتت
شکر خدا که دلم گمشده در راه راست
ای نه چنین نه چنان در دل من همچنان
عشق زمینی بمان عشق هوایی هواست
سلام
قرار بود زود به زود بیایم اما باز هم نشد البته آمدم ولی فرصتی برای ارسال مطلب جدید نداشتم امروز شما را به چند مطلب جدید مهمان خواهم کرد اولینش غزلی است از خودم اگر چه حال و هوایش با غزلهای عاشقانه ای که دوستان از من سراغ دارند متفاوت است . این غزل اخگری است از آتشی که زیستن در زمانه ی بی معرفتی ها در جانمان انداخته است .فعلاً این غزل را بخوانید تا مطالب بعدی را تایپ کنم .
تاریخ مصرف
دیگر زمان زلف پریشان گذشته است
تاریخ مصرف دل انسان گذشته است
در عصر ما فجیع تر از طرح تیر و قلب
عکس گلوله ای است که از نان گذشته است
در چشم من که «حال» ندارم بدون فال
«آینده» نیز ـ از تو چه پنهان ـ «گذشته» است !
باور نمی کنم که جهان جای جام جم
از معبر تفاله ی فنجان گذشته است
دنیا جهنمی ست که در روز سرنوشت
تصویرش از مخیله ی شیطان گذشته است
انگار مدتی ست که پروردگار هم
از خیر رستگاری انسان گذشته است .
سلام به دوستان مهربانم,
چه آنان که زیارتشان کرده ام و چه آنان که از پنجره نوشته هایم به دیدنم آمده اند پیش از اینهم گفته ام که غزل جان شعر من است اما گاهی در شکلهای دیگر نیز چیزهایی می نویسم امروز در حالیکه به فکر انتخاب غزلی برای این صفحه بودم ناگهان چشمم به چند دوبیتی افتاد و آنها را جایگزین غزل کردم با این قول که غزل را در فرصتی دیگر تقدیمتان کنم این دو بیتی ها را پیش کش می کنم به همه ی شما به ویژه کسانی که با محبت فراوان از من می خواهند زود به زود وبلاگ را به روز کنم .
با سلام
غلامرضا طریقی
(1)
دو چشم تو به چشمم می کنه ناز
لبات کوک می کنه حرفای ناساز
الهی لال بشه اون کس که گفته
کبوتر با کبوتر باز با باز!
(2)
بپا مرغ دلت رو تور نشینه!
دل پروانه ات از من دور نشینه!
لبت مانند گل شیرین و سرخه
مراقب باش که روش زنبور نشینه!
(3)
لبات مثل گُله لپات اناره
چشات تو خوشگلی همتا نداره
ولی اون خال ریز روی گونه ات
روی زیبائیات تشدید می ذاره!
(4)
چرا تو باغچه می خوای گل بکاری
خودت نقاشی فصل بهاری !
تو که در سایه سار بید مجنون
دو تا چشمه به نام چشم داری!
دلم می خواد که همراهت بشم من!
وزیر چشمای شاهت بشم من!
تو با این قامتت کردی قیامت
فدای قد کوتاهت بشم من!
(6)
چه آمد بر سرم از چشم مستت
سیه شد دفترم از چشم مستت
همین فردا برای قاضی شهر
شکایت می برم از چشم مستت!
اولین هدف من از راه اندازی این وبلاگ پاسخگویی به محبت کسانی است که غزلهایم را دوست دارند حتماً در یادداشتها دیده اید که دوستان بارها این غزل را درخواست کرده اند و من با افتخار این غزل را به دوستدارانش تقدیم می کنم .
آفرینش
با یاد شانه های تو سر آفریده است
ایزد چقدر «شانه بسر» آفریده است !
معجون «سرنوشت» مرا با «سرشت» تو
بی شک به شکل شیر و شکر آفریده است !
پای مرا برای دویدن بسوی تو
پای تو را برای سفر آفریده است !
لبخند را به روی لبانت چه پایدار
اخم تو را چه زودگذر آفریده است !
هر چیز را که یک سر سوزن شبیه توست
خوب آفریده است ـ اگر آفریده است ـ!
تا چشم شور بر تو نیفتد هر آینه
آینه را بدون نظر آفریده است !
چون قید ریشه, مانع پرواز میشود
پروانه را بدون پدر آفریده است
می خواست کوره در دل انسان بنا کند
مقدور چون نبود, جگر آفریده است!
غیر از تحمل سر پرشور دوست, نیست
ـ باری که روی شانه ی هر آفریده است ـ!!
آثار باستانی
ارامگاه پاکِ تاریخ قهرمانی ست
شهری که افتخارش آثار باستانی ست !
در ذهن مردمی که دربند خانه هستند
هر هفت خوان رستم تمثیل داستانی ست !
یک شهر گزمه داریم در این خرابه زیرا
شهری که گنج دارد محتاج شهربانی ست !
در این هوای سربی بی جا نفس کشیدن
یا شورش جنون است یا شیرش جوانی ست !
با کارد خواب رفتن ! با کارد آب رفتن !
خاصیت عجیب مردان استخوانی ست !
مردان کنار میدان آجیل می فروشند
وقتی میان میدان جای شتردوانی ست !
در شهر من که در آن لبخند کارگر نیست !
دستان پینه بسته آثار باستانی ست !
اتل متل
مرا بخوان که حروفم پر از عسل بشود !
مرا بخواه که هر قطعه ام غزل بشود !
مرا بخوان که پس از این همه «الهه ی ناز»
دوباره ورد زبانم «اتل متل» بشود !
سیاه چشم ! فنا کن سپید را مگذار
که محتوایِ غزل نیز مبتذل بشود !
هزار وعده به من داده ای بگو چه کنم ؟
که دست ِ کم یکی از وعده ها عمل بشود ؟!
قسم به عشق ! به فتوای دل گناهی نیست
اگر به دست تو نامحرمی بغل بشود !
بیا و مسئله ها را ز راه دل حل کن
که در تمام جهان این سخن مثل بشود :
«اساس علم ریاضی به باد خواهد رفت
اگر که مسئله ها عاشقانه حل بشود !!»
گفتن اينکه دوست دارم اولين راه و آخرين راه است
ای فدای بلندی قدت عصر عصر پيام کوتاه است
عصر تنهايی عميق بشر بين صدها رفيق عصری که
با وجود هزارها همراه دوره ی انقراض همراه است
ما در اين عصر بره ای هستيم که اسير طلسم چوپانيم
بره ای که به محض آزادی اولين مقصدش چراگاه است
بره ای که هوا نمی خواهد هيچ چيز از خدا نمی خواهد
بره ای که نهايت هدفش گله از وضع نوبت کاه است !!
دوستت دارم اين همان رازی ست که جهان را نجات خواهد داد
دوستت دارم اين همان اسبی ست که سوارش هميشه در راه است !
ای چراغ هميشه روشن عشق باش تا صبح دولتم بدمد
تو , در اين عصر خوشتری زيرا ماه پيش ستاره ها ماه است !
1ـ سلام !
2ـ چه بنويسم ؟ نمی دانم !! جالب نيست منکه عمری ست می نويسم نمی دانم چه بنويسم !! البته نوشته هايی که برای «نان» نوشته می شود آنقدر وقتم را می گيرد که کمتر می توانم برای « جان» بنويسم فقط به چند نکته اشاره می کنم .
3ـ زحمت کارهای اين وبلاگ را همسرم می کشد اما من هر روز سر می زنم و تا جايی که بتوانم پاسخ يادداشتها را می دهم ؛ اين را گفتم که دوستان گمان نکنند من برای نوشتن سرحالم اما برای پاسخ دادن بی حال !
4ـ از محبت های همه ی دوستان سپاسگزارم , رهين منت همه شما هستم , به قول بزرگمرد شعر امروز ,ما هيچيم و چيزی کم !!
با اين خوشحالم از اينکه اين همه انسان مهربان در زمانه ی نا مهربانی وجود دارد .
5ـ باور کنيد گرفتارم , آنقدر که حتی نمی توانم خودم را در آينه ببينم و نمی دانم اگر همسرم لباسهايم را هر روز همراه با چايی و سيگار برايم آماده نمی کرد چه بايد می کردم ؟ قضيه ی تصادف وحشتناکم را هم که لابد می دانيد , يک سال پيش در چنين روزهايی با ماشين وطنی که تازه خريده بودم تصادف وحشتناکی کردم هنوز با عصا راه می روم , هنوز کم خونم ! هنوز شبها خوابم نمی برد , ... بگذريم سر شما سلامت که هستيد و من به عشق شما هستم .
6ـ پس از سالها سکوت , امسال چند مجموعه به ناشرها سپرده ام , خوشحالم از اينکه بگويم در نمايشگاه کتاب تازه ترين شعرهايم را با نام « جهان غزلی عاشقانه است» در غرفه ی هزاره ققنوس خواهيد ديد , چند مجموعه ی ديگر هم هست که بعداً توضيح می دهم .
7ـ از همه ی دوستان شرمنده ام , اما باور کنيد مشغله های زندگی وقتی برايم باقی نگذاشته است , چند وقتی ست که روحم تعطيل است , تعطيل ِ تعطيل ! کی اين تعطيلی تمام می شود نمی دانم , با اين همه برای اينکه کمتر شرمنده شوم همراه جديدی گرفته ام , شماره را می نويسم تا پاسخگوی محبت هايتان باشم اما اين شماره در ساعات خاصی روشن است
09365616276
لطفاً ساعات 19 تا 20 تماس بگيريد .
8ـ برای جبران ِ غيبت غزلی تقديمتان می کنم تا چه قبول افتد .
9 ـ سلام !
غلامرضا طريقی
4 /12/86 ـ بندرعباس
دست هايت دو جوجه گنجشک اند , بازوانت دو شاخه ی بی جان !
ساق تو ساقه ی سفيدی که سر زده از سياهی گلدان
ميوه های رسيده ای داری , پشت پيراهن پر از رنگت
مثل ليموی تازه ی « شيراز» روی يک تخته قالی « کرمان» !
فارغ از اختلاف «چپ» با «راست» من به چشمان تو می انديشم
ای نگاه هميشه شکاکت , ائتلاف فرشته با شيطان !
فال می گيرم و نمی گيرم , پاسخی در خور سوال اما
چشم تو باز هم عنانم را می سپارد به دست يک فنجان
با همين دستهای يخ بسته , می کشم ابروی کمانت را
تا بسوی دلم بيندازی , تيری از تيرهای تابستان !
در تمام خطوط روی تو , چشم را می دوانم هر بار
خال تو خط سير چشمم را می رساند به نقطه ی پايان !
امروز آفتاب از طرف ديگری در آمد ! !
همرا من در دسترس نيست
نزديک و دور از دست
چون راه پرپيچ و خم خانه
در چشم يک مست
هم چون مسير دستيابی به عروسک
در چشم کودک
نزديک و دور از دست
اين داستان تا ابد ناگفته ی عشق است
با اين همه در داستان من!
حال و هوای هم نفس بودن
حتی به قدر يک نفس نيست
نزديک بودن تا نفس رس
حتی به دستور هوس نيست
حتی برای يک دقيقه!
همراه من در دسترس نيست!
تيله
ـ چند تيله شکسته باشم از بچگی تا حالا خوب است ؟
ـ . . .
ـ هفت تا ؟
ـ هزار و هفت تا باور کن :
ـ هزارتايش همين چشمهای تو
ـ چند باغچه گل لِه کرده باشم ؟
ـ. . . .
ـ به باغچه نمی رسد ؟
ـ دو يا سه باغچه
ـ دو باغش همين گونه های تو!
ـ . . .
ـ ملامتم نکن
ـ دوران بچگی ست ديگر . . .
ـ اصلاً مگر خودت ؟
ـ . . .
ـ نکرده ا ی؟
ـ بانو عجيب نيست
ـ اينکه من شيطنت کرده باشم و
(تو شيطان شده باشی ؟)
فال
اين خرده قهوه ها
تيره تر از آنند
که روشنم کنند
با دانه های تازه نشسته
فال مرا مگير!
اين خرده خاطرات
روشنتر از آنند
که مکدرت کنند
با طعمه های وقت گذشته
حال مرا مگير!
سفرنامه
. . . و چه شبها که از همين گوشه
بی گذرنامه و سفرنامه
بی بليط و بدون برنامه
به تمام جهان سفر کردم!
يا چه شبها که در همين بستر
با سپاه سياه جنگيدم
گاه ترسيدم و نترساندم
گاه ترساندم و نترسيدم
در اتاق خودم خطر کردم!
ای خيال ای خيال محال!
ای نشانِ نشانه های سئوال!
ای تو اسب سفيد زرّين يال
ای که با تو بدون رمز عبور
به تمام جهان سفر کردم
راه خود را به شهر غم کج کن
دوست دارم به خانه برگردم!
نفرين به اين زمانه
ديگر جنون به هيچ سری سر نمی زند !
نزديک خانه می رود و در نمی زند !
از بس که باغها به خزان تن سپرده اند
گنجشک در حوالی شان پر نمی زند !
در دوره ی حسابگری ها برادری
دستی به زخمهای برادر نمی زند !
از ترس اينکه شير بر او شوکران شود
نوزاد ، لب به سينه ی مادر نمی زند !
نفرين به اين زمانه که در روزهای آن
خورشيد هم بدون غرض سر نمی زند !
نفرين به هر چه عقل که «نی» را به حکم جبر
از عشق می ستاند و بهتر نمی زند !
نفرين به ما که حتی در خوابهايمان
پروانه ای بدون قفس پر نمی زند !
خاک بر اين دل
مثل تو با من احدی بد نکرد
راه نفسهای مرا سد نکرد
اين همه ظلمی که تو کردی به من
شمر بر اولاد محمّد نکرد
شمر ستم کرد ولی مثل تو
با دل خود کسب درآمد نکرد!
هيچ يک از اين همه دشمن مرا
با دو سه لبخند مردّد نکرد!
نامه ی بی نام مرا پس نداد
دست غزلهای مرا رد نکرد
هيچ زبان پاسخ ردّ مرا
با دو سه دشنام موکّد نکرد
اين همه تجديد ستم کردی و
اين دل بيچاره تو را رد نکرد
خاک بر اين دل که به تو رحم کرد
خاک بر آن سر که به تو بد نکرد!
دايه ی عاشق تر از مادر
من آن چوپان بی دينم که پيغمبر نخواهم شد
مرا بگذار و بگذر چون از اين بهتر نخواهم شد
نخواهم شد شبيه اين همه پيغمبر کافر
شبيه اين همه پيغمبر کافر نخواهم شد
به چندين چشم زخمم دلخوشم با اينکه می دانم
که با هر زخم چشمی مالک اشتر نخواهم شد
همين شادی مرا بس که اگر زخمی نپوشاندم
برای گرده های دوستان خنجر نخواهم شد
نه از پائيز باکم هست و نه از دست تو چون من
گل ابريشم قاليچه ام پرپر نخواهم شد
نگو دلواپسم هستی که چشمت زير گوشم گفت :
برایت دايه ی عاشق تر از مادر نخواهم شد
بن بست
ای در و ديوار همه مست تو
کوچه به تنگ آمده از دست تو !
در دل ديوار به رقص آمده
پنجره ی خانه ی دربست تو
آنکه تو را از گل گلخانه ساخت
ساخت مرا نيز به پيوست تو
داده خداوند ز روز ازل
نامه ی اعمال مرا دست تو !
حيف که از رمز اشارات من
دير خبردار شده شست تو !
حيف که در هستی تو نيستم
ای همه ی هستی ام از هست تو !
معجون
با سيل و رگبار و طوفان می سازم
معجونی از کوه و انسان می سازم
من دنيا را با زيبايی می سنجم
با ميزان و با ناميزان می سازم
هم با درد صاحبخانه می سوزم
هم با شاديهای مهمان می سازم !
کم کم دارم با چين های پيشانی
ديوار چين را در ايران می سازم
من انسانم ، انسان با غم همزاد است
حتی با شلتاق شيطان می سازم
من انسانم وقتی در زندان هستم
با نام آزادی ميدان می سازم
تردید
انسان گلی لطيف يا خشت خام بود ؟
ابليس يا خدا ؟ حق با کدام بود ؟
ابليس در سرش يک فکر بکر داشت ؟
يا مثل آدمی در فکر نام بود ؟
ابليس اولين پيغمبر خداست
چون سرکشيدنش يکسر پيام بود !
من با همين دهان سوگند می خورم
ابليس اگر نبود خوردن حرام بود
ابليس اگر نبود امروز جای ديش
دوش فرشته ها در پشت بام بود !
خلقت بدون او بس بود چون خدا
در صحنه بی رقيب کارش تمام بود !
ابليس آخرين پيغمبر خداست
چون حرف اولش ختم کلام بود !
آنی که نيستی
حالم بد است مثل زمانی که نيستی !
دردا که تو هميشه همانی که نيستی !
وقتی که مانده ای نگرانی که مانده ای
وقتی که نيستی نگرانی که نيستی !
عاشق که می شوی نگران خودت نباش
عشق آنچه هستی است نه آنی که نيستی !
با عشق هر کجا بروی حی و حاضری
دربند اين خيال نمانی که نيستی !
تا چند من غزل بنويسم که هستی و
تو با دلی گرفته بخوانی که نيستی !
من بی تو در غريب ترين شهر عالمم
بی من تو در کجای جهانی که نيستی ؟
اقليما
دختر ابليس «اقليما» چشمهای تو چه نامردند !
آن حرامی های لا مذهب بر سر انسان چه آوردند ؟!
هم ، شريک قسمت هابيل هم شريک جرم قابيلند
بارها چشمان شيطان نيز پيش چشمانت کم آوردند !
نه فقط قابيل عاشق را گرگ دست آموز خود کردی
چشمهای ميشی ات حتی گرگها را هارتر کردند
لحظه ای اين لحظه ای آنند چشمهايت عين شيطانند !
در زمان وسوسه خونگرم در زمان مرگ خونسردند
داستان کهنه ی کينه ، کينه ی ابليس از انسان
گنگ بود و چشمهای تو متن آن را ساده تر کردند
قاتل زيبای جد من ! ای عروس وحشی آدم !
شاعران يک عمر دنبال قاتلی همچون تو می گردند ! !
جهان غزلی عاشقانه است
محبوب من جهان ، غزلی عاشقانه است
ـ اين بهترين تصور من از زمانه است ! ـ
در چارچوب آبی دنيا حيات ما
يک لحظه استراحت در قهوه خانه است !
دنيا به لطف عشق چنين ديدنی شده
چون آتشی که جلوه ی آن در زبانه است !
اما بدون عشق ، جهان با جنون جنگ
ميدان يک مسابقه ی وحشيانه است !
دنيا بدون عشق خودش يک جهنم است
توصيف يک جهنم ديگر نشانه است !
عاشق شو تا سرشت جهان را عوض کنيم
با من بخوان که فرصت ما يک ترانه است !
ما خسته ايم از اين قفسِ صد هزار قفل
دلتنگی و کدورت و غربت بهانه است !
بی اوج و موج
تا با سکون بستر خود خو گرفته ايم
بی اوج و موج زيسته و بو گرفته ايم
دنبال وصل وصلت در شاهنامه هم
دست از کمان کشيده و ابرو گرفته ايم
کشتی به گِل نشسته و ما د ر ميان راه
خود را فريفتيم که پهلو گرفته ايم
شيری بدون يال و شکم گشته و به عجز
دستی بسوی ضامن آهو گرفته ايم !
با اين خيال خام که کاری است زينبی
يک عمر از برادر خود رو گرفته ايم !
نا باورانه بر سرمان پتک می شود
سنگی که خود برای ترازو گرفته ايم
هم سفره ! کاسه ی من و تو پر نمی شود
تا سر به روی کاسه ی زانو گرفته ايم !
دولت قدرت نديده
اشکی که روی گونه ی ما خط کشيده است
خون ِمقطری ست که رنگش پريده است
هر اشک ما چکيده ی صدها شکايت است
امشب ببين چقدر شکايت چکيده است !
قلب من و تو گنبد سرخی است که در آن
روح رحيم حضرت عشق آرميده است
مقرون به صرفه نيست که عاشق شويم چون
دوران اوج عشق به پايان رسيده است
اينجا مشخص است که گنجشک چند بار
از لانه اش بدون مجوز پريده است !
حتی مشخص است کجا و چگونه شمع
پروانه را شبانه به آتش کشيده است !
در شهر ما بهارِ پر از گل رباعی است
پاييز، مثنوی ست ، زمستان قصيده است
در شهر ما بهار پر از گل رباعی است
پاییز مثنوی است زمستان قصیده است
من شاعر قصیده ام اما دو خط کج
با پنبه ای سر سخنم را بریده است
طبق مقررات غزل گفته ام ولی
حرفی غریبه بین حروفم خزیده است
شاعر پس از تحمل تبعید در وطن
بنیانگذار دولت قدرت ندیده است
چشم زيتون
چشم زيتون سبز در کاسه، سينهها سيب سرخ در سينی
لب ميان سفيدی صورت، چون تمشکی نهاده بر چينی
سرخ يا سبز؟ سبز يا قرمز؟ ترش يا تلخ؟ تلخ يا شيرين؟
تو خودت جای من اگر باشی ابتدا از کدام میچينی؟
با نگاهی، تبسمی، حرفی، در بياور مرا از اين ترديد
ای نگاهت محصّل شيطان، اخمهايت معلّم دينی
هر لبت يک کبوتر سرخ است، روی سيمی سفيد ، با اين وصف:
خنده يعنی صعود بالايی ، همزمان با سقوط پايينی
میشوی يک پری دريايی از دل آب اگر که برخيزی
میشوی يک صدف پر از گوهر روی شنها اگر که بنشينی
هرچه هستی بمان که من بی تو، هستی بی هويتی هستم
مثل ماهی بدون زيبايی ، مثل سنگی بدون سنگينی
بله قربان
باز بيزارترين دشمن انسان شده ام!
اين عجيب است که از خاکم و شيطان شده ام!
من نسيمم ولی از دست همين سنگدلان
گرد و خاکی به کف آورده و طوفان شده ام
بی شک از طايفه ی تيره اسماعيلم
من که قربانی قرنِ «بله قربان» شده ام!
آنکه می گفت: دلش خانه ی دربست من است
آنچنان در بدرم کرده که حيران شده ام!
سالها در دل شب سوخته و ساخته ام
تا که پيغمبر خورشيد پرستان شده ام!
اگر ايمان، به بيانِ سخن حق باشد
خوش به حالم که از امروز مسلمان شده ام!
داشتن
اگر چه شک عجيبی به «داشتن» دارم
سعادتي ست تو را داشتن که من دارم!
کنار من بِنِشين و بگو چه چاره کنم؟
برای غربت تلخی که در وطن دارم؟
بگو که در دل و دستت چه مرهمی داری
برای اين همه زخمی که در بدن دارم؟
مرا به خود بفشار و ببين به جای بدن
چه آتشي ست؟ که در زير پيرهن دارم؟
به رغم ديدن آرامش تو کم نشده
ارادتی که به آرامش کفن دارم
مرا که وقت غروبم رسيده بدرقه کن
اگرچه با تو اميدی به سر زدن دارم!!
مرغ سحر
کمتر بخواه مرغ سحر ناله سرکند !
داغ مرا که سوخته ام تازه تر کند
از جور روزگار جوی کم نمی شود
حتی اگر تمام جهان را خبر کند !
در داغ آفتاب به مهتاب دلخوشيم
پس از کسی مخواه که شق القمر کند !
در آشيانه نيز به مقصد نمی رسي
وقتی زمانه خواست تو را دربدر کند !
غم بين آسمان و زمين پرده می کشد
روزی اگر فلک شب ما را سحر کند !
زنگ زمانه خنجرمان را غلاف کرد
زنگ خطر به ناشنوا کی اثر کند ؟
کافی ست سر به زير شدن پس بگو که دار
ما را به سر بلندی خود مفتخر کند !
سی سال و خرده ای
ای دل ! هدر شده ، خونی که خورده ای !
نبضم نمی زند ، انگار مرده ای !
انگار باز هم در فکر رفتنی
گر چه در اين قمار چيزی نبرده ای !
هربار رفته ای برگشت خورده ای !
وقتی خدا مرا از شيشه آفريد
در سينه ام گذاشت ابر فشرده ای !
ابری که سالهاست در حال بارش است
در حال بارش است سی سال و خرده ای !
قسمت آخر
قسمت اين بود که من با تو معاصر باشم
تا در اين قصه ی پر حادثه حاضر باشم
حکم پيشانی ام اين بود که تو گم شوی و
من به دنبال تو يک عمر مسافر باشم
تو پری باشی و تا آنسوی دريا بروی
من به سودای تو يک مرغ مهاجر باشم
قسمت اين بود ، چرا از تو شکايت بکنم ؟!
يا در اين قصه به دنبال مقصر باشم ؟
شايد اينگونه خدا خواست مرا زجر دهد
تا برازنده ی اسم خوش شاعر باشم
شايد ابليس تو را شيطنت آموخت که من
در پس پرده ی ايمان به تو کافر باشم
دردم اين است که بايد پس از اين قسمتها
سالها منتظر قسمت آخر باشم !!
رسيده ايم به هم ، برخلاف هر من و تو
دو تا هميشه مسافر دو دربدر من و تو !
دو رود شط شده ی ما به برکه خواهد ريخت
اگر هميشه نباشيم در سفر من و تو !
ولی اگر به سفر خو کنيم خواهی ديد
خليج فارس تو و من شده ، خزر من و تو
به اعتبار دل و مُهر عشق «ما» شده ايم
بدون ثبت در اسناد معتبر من و تو !
اگر چه هر دو جگر گوشه پدر بوديم
شديم در بر هم خونِِ در جگر من و تو !
چقدر زخم زبان خورده و به مرهم هم
نمرده ايم از اين زخم کارگر من و تو !
به لطف شعر ، پر از قند پارسی شده ، من !
شکر هميشه تو و قند با شکر من و تو !
قسم به عشق که از هُرم مهرمان می سوخت
به آفتاب اگر می زديم سر من و تو
من و تو آب و هوائيم و آسمان شده است
من و تو در من و تو ، در من و تو در من و تو ! !
با زبان آذری
اگر چه تو به بها ی جوی نمی خری ام
هنوز مهر تورا نقد و نسيه مشتری ام
چه باک از اينکه به زر دست می دهد کمرت
که کار کشته ی اين جنگ های زرگری ام !
کشان کشان پی اسبِ مرادِ نامعلوم
به زور خواستنت تا کجا که می بری ام ؟
ولی به قصه ی يوسف برون حلقه ی چاه
چرا نمی بری ام تا چرا نياوری ام !
هنوز يوسف ام اما سياهپوش شده ست
جمالِ صورتم از کينه ی برادری ام
هنوز چشمِ سفيدم نديده دريا را
گمان زِ روی سياهم مبر که بندری ام !
بگو چگونه ولی می شناسی ام که اگر
غلام هم بشوم باز جامه می دری ام !
حقيقت اينکه ز پرهيز خود پيشمانم
بگو دوباره بيايد تنت به دلبری ام !
که پر شد از سخنت شعرهای من حورم !
که پر شد از سخنت شعرهای من پری ام !
ببين که نام تورا خوانده با هزار زبان
«من»ی که رفته ز يادش زبان مادری ام
«من اوشيرين ديليوين فارسيجا دانشماقينی »
چگونه وصف کنم با زبان آذری ام ؟
دو ـ سه رويا
هر شب برای من دو سه ـ رويا می آوری
خورشيدی و ستاره به دنيا می آوری!
با يک پياله آب خوش و چند پُک هوا
مثل گذشته، حال مرا جا می آوری
تنها معلّمی تو که از اين همه کتاب
زنگ حساب دفتر انشا می آوری!
در آية نخست اشارات هر شبت
«والّيل» را به خاطر ليلا می آوری!
گاهی مرا که در دل تو جا نداشتم
می خوانی و بهانه ی بی جا می آوری!
با اين که با اشاره به خشکيدن درخت
در بين وعده های خود «امّا» می آوری
من کودکانه منتظر سيب هستم و
هر شب دلم خوش است که فردا می آوری
روزگار
وقتی زمين به طرز نگاهت دچار شد
خورشيد پيش چشم تو بی اعتبار شد
از آسمان رسيدی و باران شروع شد
پا بر زمين نهادی و فصل بهار شد
باران به امر چشم تو باريد و بعد از آن
چشمان ابر صاحب اين افتخار شد
وقتی سخن به معجزه ی چشم تو رسيد
تعداد پيروان غزل بی شمار شد !
ايزد تو را الهه ی «می» کرد و بعد از آن
هر کس که از کنار تو رد شد خمار شد
شيطان به جلد چشم تو رفت و به حيله ای
رندانه از مقام خودش برکنار شد
تا پی به حسن خود ببری ، باغ آينه
يکباره در برابر تو آشکار شد
وقتی که تو به عکس خودت مبتلا شدی
آيينه ی زلال دلت پرغبار شد
در هفت خوان نهان شدی و در مسير آن
مبنای استقامت ما انتظار شد
سودای برد و باخت در اين راه پر خطر
از اولين عوامل کشف قمار شد
ما را که عاشقيم به بازی گرفتی و ......
آنگاه ، نام ديگر تو روزگار شد !
تا کی از يوسف و آن پيرزن تر دامن
قصه سر هم بکنم تا تو بخوابی با من !
تا کی انکار کنم عشق زليخايی را
تا مجوز بستاند غزلم الزامن ! !
بی گمان لايق يک قطره لجن خواهم شد
اگر انکار کنم هيبت دريا را من !
عشق آن جغجغه ای نيست که مجنون برداشت
تا که سرگرم شود با زدَنَش صدها «من» !
چند قرن است به عشق سريال مجنون
غرق در خواب و خيالند همه ، حتا من !
ای که از قصه ی تو اين همه انسان خوابند
داوری کو؟ که بگويد تو محقّی يا من ؟!
عشق ، عصيان زليخاست نه !حُسن يوسف !
قصه ای بيش نبود آنچه تو گفتی با من !
خبری نیست
از تو در اين روزنامه ها خبری نيست
جز خبر خوبی هوا خبری نيست !
نرخ تورم به زير صفر رسيده
باز از اثبات ادعا خبری نيست
صفحه ی بعدی حوادث است ولی از
حادثه عشق ما دوتا خبری نيست
هيس ! نپرس آنکسی که آب خنک خورد
قبل تو پرسيد : پس چرا خبری نيست ؟!
يک خبر تازه : عاشقی سرطان است
از علل و شکل ابتلا خبری نيست
اينهمه از ماجرای عشق نوشتند
حيف که از اصل ماجرا خبری نيست
پاره کن اين روزنامه را و برايم
حرف بزن از بقيه تا خبری نيست .
بس است
بس است هر چه زمين از من و تو بار کشيد
چگونه می شود از زندگی کنار کشيد ؟
بجای پنجره نقاشی بهار کشيد ؟
برای دور زدن در مدار بی پايان
چقدر بايد از اين پای خسته کار کشيد ؟
گلايه از تو ندارم چرا که آن نقاش
مرا پياده کشيد و تو را سوار کشيد
حکايـت من و تو داستان تکه يخی ست
که در برابر خورشيد انتظار کشيد
چگونه می شود از مردم خمار نگفت
ولی هزار رقم ديده خمار کشيد ؟
اگر بهشت برای من و تو است چرا
پس از هبوط ، خدا دور آن حصار کشيد ؟
چرا هر آنچه هوس را اسیر کرد اما
برای تک تکشان نقشه ی فرار کشید؟
خدا نخست سری زد به جبه ی منصور
سپس به دست خودش جبه را به دار کشید !
خودش به فطرت ابلیس سرکشی آموخت
و بعد نقطه ی ضعفی گرفت و جار کشید
غزل قصیده اگر شد مقصر آن دستی ست
که طرح قصه ی ما را ادامه دار کشید !
می خواستم نشد
می خواستم کنار تو باشم ولی نشد
پيکی به افتخار تو باشم ولی نشد
می خواستم به حکم دل خود ورق ورق
بازنده قمار تو باشم ولی نشد
می خواستم به واسطه اشکهای خويش
يک چشمه از بهار تو باشم ولی نشد
حاضر شدم به شکل دو دستت در آيم و
عمری در اختيار تو باشم ولی نشد
وقتی که خسته می شوم از شهر بی حدود
زندانی حصار تو باشم ولی نشد
باران مهر باشی و من چون کوير لوت
عمری در انتظار تو باشم ولی نشد
بعد از هزار و يک «نشد» از ياس خواستم
خيام روزگار تو باشم ولی نشد
مثنوی قند قلندر
ای قسمت من از قسم والقلم و نون !
دوشيزه ديوانه من! جوجه مجنون !
ای هرم نگاهت سبب گرمی بندر !
شيرين پريشان من ای قند قلندر !
ای آخرت و حال من ای آخر اول !
سيب ازلی پيش تنت ميوه تنبل !
ای يک شبه ديوانه شدن از برکاتت !
ديوان غزل حاصل حمد حرکاتت !
زنجير شما بر من بی دين همه نعمت !
« زن_ جيره» ! دلخواه من از اين همه نعمت !
ای خاتمه برتری کوه بر انسان !
پايان خوش سلطه اندوه بر انسان !
ای مهر تو چون مادر و قهر تو چو کودک !
تا بوده نديده است کسی مثل تو کودک !
ای ماهی قرمز تو کی از آب پريدی ؟
رويای مرا ديدی و از خواب پريدی ! ؟
بادی ! ؟ که از اين راه پر از خاک گذشتی ؟
يا آب ؟ که از اين همه گل پاک گذشتی ؟
چون خنده ای آهسته به لبهام نشستی !
بی داشتن دانه در اين دام نشستی !
زنجير مرا از کف تقدير گرفتی
مستی به من آموخته تخدير ، گرفتی !
ديدم که نگاهت غم در اين نشاط است !
گيسوی تو مجموعه ی پلهای صراط است !
تا دست به دستت زدم از برق پريدم
خورشيد تو را ديدم و تا شرق پريدم !
ديدم عرق شرم دو تا سيب رسانده !
آتش به گلستان تو اسيب رسانده !
آنگونه که آدم هوسش را ز زن آموخت
چشم تو به من شيوه شيطان شدن آموخت !
«شمسم» شدی و «مولويم» کردی و رفتی !
با چند غزل «منزوی» ام کردی و رفتی !
چشمان تو درويش شد و شور به من داد
در پنجه ام آتش زد و تنبور به من داد !
ناگاه به هم ريخت فعول و فعلاتم !
من مشتعلٌ مشتعلٌ مشتعلاتم !
سوگند به خالت که نه « هندی» نه «عراقی» است
مستی سيهم چشم سياه تو چو ساقی است !
هيچ آيينه در حسن تو تاثير ندارد
يک بيت نيازی به دو تفسير ندارد !
اين بار من از راه پر از خاک گذشتم
چون چشمه ای از اين همه گل پاک گذشتم !
پا پرسه زد و ساقه ی باريکترم کرد !
هر سو که دويدم به تو نزديکترم کرد !
ای کعبه قايم شده ! پنهان شده « ماه» ها !
در جستجويت گيج شده «قبله نما» ها !
آموخته بود عشق به من گم نشدن را
آلوده حرف کف مردم نشدن را !
با هديه ناچيز به پای تو رسيدم
از «سر» که گذشتم به «سرا» ی تو رسيدم !
مخمور نو آموخته را مست خودت کن
انگشتر خود ساخته را دست خودت کن !
ياری کن از اين خاک به پرواز در آيم
چون چلچله ای پاک به پرواز درآيم !
چون چلچله بر روی چنارت بنشينم !
با «اشهد ان» «دل» به منارت بنشينم !
با هلهله احرام ببندم به «صفا» يت
بشتاب به معشوق بخوانم به هوايت !
در حال دويدن به طواف تو بميرم
سيمرغ شوم در دل قاف تو بميرم !
آتش عشق
من آتش عشقم که جهان در اثرش سوخت
خورشيد ، شبی پيش من آمد ، جگرش سوخت
آدم به تب ديدنم افتاد و پس از آن
هر کس که به ديدار من آمد پدرش سوخت
آتشکده اهل بهشتم من و جزء اين
هر کس که نظر داشت به پای نظرش سوخت
شيطان عددی نيست که آتش بزند ..... هان
سودای مرا داشت به سر ، هر که سرش سوخت
ققنوس هم از جنس همين شب پرگان بود
ديوانه خورشيد که شد بال و پرش سوخت
تنها نه فقط خانه زهرا و علی .... نه
هر خانه که با عشق در آميخت درش سوخت
شاعر خبر تازه ای از عشق شنيد و
تا خواست کلامی بنويسد خبرش سوخت
دیوانه بازی
من که به تشخيص شما ، از هر نظر ديوانه ام
طبق خبرها آخرين ديوانه در ديوانه ام
ديگر خبرهای شما يک جو نمی ارزد که من
هم در خبر ديوانه ام ، هم بی خبر ديوانه ام
ديوانه در ديوانه ام خوانديدو خوشحالم که من
بالاترين حد جنون در ذهن هر ديوانه ام
در اولين روز جنون محبوب خود را يافتم
او گفت نامم را مبر گفتم مگر ديوانه ام
در را به رويم بست و من در پشت اين در سالهاست
انگشت بر در ، دربدر ، خونين جگر ، ديوانه ام
از هر نظر ديوانه ام ديوانه در ديوانه ام
چون اينقدر ديوانه ام الگوی هر ديوانه ام
امروز خوشحالم که من مانند مردم نيستم
با آنچه هستم دلخوشم حتی اگر ديوانه ام
غلامرضا طريقی
متولد سال ۱۳۵۶ زنجان
آغاز کار شعر
از سال ۱۳۷۴ با راهنمايی های «حسين منزوی »
آثار :
آنقدر پرم از تو که کم مانده ببارم ۱۳۷۷
سفيد تو ، سياه من
عروس زرد
« هر لبت يک کبوتر سرخ است » تيرماه ۱۳۸۶
در دست انتشار :
خاطره هام پس بده مجموعه ترانه
جهان غزلی عاشقانه است مجموعه شعر
رتبه ها :
رتبه برگزيده شعر دانش آموزان کشور
رتبه اول و دوم شعر عاشورايی دانش آموزان کشور
رتبه اول کنگره شعر و قصه جوان کشور
رتبه اول چند کنگره ديگر در مناطق مختلف کشور
گل ميوه دهنده
جا می خورد از تردی ساق تو پرنده!
ايمان منی سست وظريف و شکننده !
هم , چون کف امواج «خزر» چشم گريزی
هم , مثل شکوه«سبلان» خيره کننده !
می خواست مرا مرگ دهد آنکه نهاده ست
بر خوان لبان تو , مربای کشنده !
چون رشته ی ابريشم قاليچه ی شرقی ست
بر پوست شفاف تو رگ های خزنده !
غير از تو که يک شاخه ی گل بين دو سيبی
چشم چه کسی ديده گل ميوه دهنده !؟
لب های تو اندوخته ی آب حيات است
اسراف نکن اين همه در مصرف خنده !
ای قصه موعود هزار و يکمين شب
مشتاق تو هستند هزاران شنونده
افسوس که چون اشک , توان گذرم نيست
از گونه ی سرخ تو ـ پل گريه و خنده !
عشق تو قماری ست که بازنده ندارد
ای دست تو پيوسته پر از برگ برنده !!
تردید
انسان گلی لطيف يا خشت خام بود ؟
ابليس يا خدا ؟ حق با کدام بود ؟
ابليس در سرش يک فکر بکر داشت ؟
يا مثل آدمی در فکر نام بود ؟
ابليس اولين پيغمبر خداست
چون سرکشيدنش يکسر پيام بود !
من با همين دهان سوگند می خورم
ابليس اگر نبود خوردن حرام بود
ابليس اگر نبود امروز جای ديش
دوش فرشته ها در پشت بام بود !
خلقت بدون او بس بود چون خدا
در صحنه بی رقيب کارش تمام بود !
ابليس آخرين پيغمبر خداست
چون حرف اولش ختم کلام بود !
گل ميوه دهنده
ايمان منی سست وظريف و شکننده !
هم , چون کف امواج «خزر» چشم گريزی
هم , مثل شکوه«سبلان» خيره کننده !
می خواست مرا مرگ دهد آنکه نهاده ست
بر خوان لبان تو , مربای کشنده !
چون رشته ی ابريشم قاليچه ی شرقی ست
بر پوست شفاف تو رگ های خزنده !
غير از تو که يک شاخه ی گل بين دو سيبی
چشم چه کسی ديده گل ميوه دهنده !؟
لب های تو اندوخته ی آب حيات است
اسراف نکن اين همه در مصرف خنده !
ای قصه موعود هزار و يکمين شب
مشتاق تو هستند هزاران شنونده
افسوس که چون اشک , توان گذرم نيست
از گونه ی سرخ تو ـ پل گريه و خنده !
ايمان منی سست وظريف و شکننده !
هم , چون کف امواج «خزر» چشم گريزی
هم , مثل شکوه«سبلان» خيره کننده !
می خواست مرا مرگ دهد آنکه نهاده ست
بر خوان لبان تو , مربای کشنده !
چون رشته ی ابريشم قاليچه ی شرقی ست
بر پوست شفاف تو رگ های خزنده !
غير از تو که يک شاخه ی گل بين دو سيبی
چشم چه کسی ديده گل ميوه دهنده !؟
لب های تو اندوخته ی آب حيات است
اسراف نکن اين همه در مصرف خنده !
ای قصه موعود هزار و يکمين شب
مشتاق تو هستند هزاران شنونده
افسوس که چون اشک , توان گذرم نيست
از گونه ی سرخ تو ـ پل گريه و خنده !
جفت تنها
روزي خدا به سينه ي من پا گذاشته
مهر تو را درون دلم جا گذاشته
تا من براي يافتنت دربدر شوم
ديوار را کشيده و در را گذاشته
بي شبهه آفريده تو را از ژن شراب
آنکس که در خمار تو ما را گذاشته
با زر کشيده خط لبت را و ناگزير
در موزه اش براي تماشا گذاشته
چون آسمان حسود شده از دل زمين
چشم تو را گرفته و دريا گذاشته
تا تو جهان بگيري بر روي روي تو
سرمايه اي به وسعت دنيا گذاشته
هم قند در قبال سمرقند داده و
هم خال در ازاي بخارا گذاشته
تحريم کرده نعمت مي را براي ما
در سفره ي لبان تو اما گذاشته
او خاک را به پاي تو پايين کشيده و
خورشيد را به دست تو بالا گذاشته
با فاصله کشيده اگر مهر و ماه را
مابينشان براي شما جا گذاشته
روزي که ياد داده به تو نازوغمزه را
انگشت روي ضعف دل ما گذاشته
چشمت چنان فريفت ندانستم از سرم
برداشته کلاه مرا يا گذاشته
(1)
دو چشم تو به چشمم می کنه ناز
لبات کوک می کنه حرفای ناساز
الهی لال بشه اون کس که گفته
کبوتر با کبوتر باز با باز!
(2)
بپا مرغ دلت رو تور نشینه!
دل پروانه ات از من دور نشینه!
لبت مانند گل شیرین و سرخه
مراقب باش که روش زنبور نشینه!
(3)
لبات مثل گُله لپات اناره
چشات تو خوشگلی همتا نداره
ولی اون خال ریز روی گونه ات
روی زیبائیات تشدید می ذاره!
(4)
چرا تو باغچه می خوای گل بکاری
خودت نقاشی فصل بهاری !
تو که در سایه سار بید مجنون
دو تا چشمه به نام چشم داری!
(5)
دلم می خواد که همراهت بشم من!
وزیر چشمای شاهت بشم من!
تو با این قامتت کردی قیامت
فدای قد کوتاهت بشم من!
(6)
چه آمد بر سرم از چشم مستت
سیه شد دفترم از چشم مستت
همین فردا برای قاضی شهر
شکایت می برم از چشم مستت!
آفرینش
با یاد شانه های تو سر آفریده است
ایزد چقدر «شانه بسر» آفریده است !
معجون «سرنوشت» مرا با «سرشت» تو
بی شک به شکل شیر و شکر آفریده است !
پای مرا برای دویدن بسوی تو
پای تو را برای سفر آفریده است !
لبخند را به روی لبانت چه پایدار
اخم تو را چه زودگذر آفریده است !
هر چیز را که یک سر سوزن شبیه توست
خوب آفریده است ـ اگر آفریده است ـ!
تا چشم شور بر تو نیفتد هر آینه
آینه را بدون نظر آفریده است !
چون قید ریشه, مانع پرواز میشود
پروانه را بدون پدر آفریده است
می خواست کوره در دل انسان بنا کند
مقدور چون نبود, جگر آفریده است!
غیر از تحمل سر پرشور دوست, نیست
ـ باری که روی شانه ی هر آفریده است ـ!!
آثار باستانی
ارامگاه پاکِ تاریخ قهرمانی ست
شهری که افتخارش آثار باستانی ست !
در ذهن مردمی که دربند خانه هستند
هر هفت خوان رستم تمثیل داستانی ست !
یک شهر گزمه داریم در این خرابه زیرا
شهری که گنج دارد محتاج شهربانی ست !
در این هوای سربی بی جا نفس کشیدن
یا شورش جنون است یا شیرش جوانی ست !
با کارد خواب رفتن ! با کارد آب رفتن !
خاصیت عجیب مردان استخوانی ست !
مردان کنار میدان آجیل می فروشند
وقتی میان میدان جای شتردوانی ست !
در شهر من که در آن لبخند کارگر نیست !
دستان پینه بسته آثار باستانی ست !
اتل متل
مرا بخوان که حروفم پر از عسل بشود !
مرا بخواه که هر قطعه ام غزل بشود !
مرا بخوان که پس از این همه «الهه ی ناز»
دوباره ورد زبانم «اتل متل» بشود !
سیاه چشم ! فنا کن سپید را مگذار
که محتوایِ غزل نیز مبتذل بشود !
هزار وعده به من داده ای بگو چه کنم ؟
که دست ِ کم یکی از وعده ها عمل بشود ؟!
قسم به عشق ! به فتوای دل گناهی نیست
اگر به دست تو نامحرمی بغل بشود !
بیا و مسئله ها را ز راه دل حل کن
که در تمام جهان این سخن مثل بشود :
«اساس علم ریاضی به باد خواهد رفت
اگر که مسئله ها عاشقانه حل بشود !!»
مداد کند
چیزی نیست به جزء همین مداد کند
برای تلاقی با اشیای تیز
چیزی نیست به جز همین گرد و غبار
واسه چال کردن تقویم روی میز
□ □ □
وقتی که دریاها خشکونده شدن
نباید به رودخونه افاده کرد
وقتی که نداشته ها زیاد می شن
باید از داشته ها استفاده کرد
□ □ □
منم و اتاق تنگی که در اون
همه دلتنگیام جا نمی شن !
آرزوها ی من از لای درش
در می رن دوباره پیدا نمی شن !
□ □ □
اما همخونه ای دارم که دلش
خونه ی حسرتای اضافمه
شونه های کوچیکش بالیشمه
گیسای سفید شده ش ملافمه !
□ □ □
زندگی ! کسی که پابند تو نیست
با شنکجه ی تو آدم نمی شه !
مث خورشید پشت ابرم که باشم
چیزی ا زحرارتم کم نمی شه !
پیام کوتاه
گفتن اينکه دوست دارم اولين راه و آخرين راه است
ای فدای بلندی قدت عصر عصر پيام کوتاه است
عصر تنهايی عميق بشر بين صدها رفيق عصری که
با وجود هزارها همراه دوره ی انقراض همراه است
ما در اين عصر بره ای هستيم که اسير طلسم چوپانيم
بره ای که به محض آزادی اولين مقصدش چراگاه است
بره ای که هوا نمی خواهد هيچ چيز از خدا نمی خواهد
بره ای که نهايت هدفش گله از وضع نوبت کاه است !!
دوستت دارم اين همان رازی ست که جهان را نجات خواهد داد
دوستت دارم اين همان اسبی ست که سوارش هميشه در راه است !
ای چراغ هميشه روشن عشق باش تا صبح دولتم بدمد
تو , در اين عصر خوشتری زيرا ماه پيش ستاره ها ماه است !

