دوستان مهربان سلام
امیدوارم در هوای ابری سرزمین عجایب (ایران سابق) دلتان صاف باشد .گفتم عجایب حتماً همه ی شما پیش از من به نشانه های آن پی برده اید یکی مثلاً اینکه ... بنده که غلامرضا طریقی باشم از سال 1381 تا جائیکه خودم بخاطر دارم در هیچ کنگره و جشنواره و سمینارو مسابقه و نبرد و ... ای , شرکت نکرده ام مگر اینکه روحم بدون هماهنگی با من اینکار را کرده باشد و من خبر نداشته باشم . اما دلیل : بدون هیچ ادعایی معتقدم این کنگره ها و جشنواره ها و ... نه تنها تا امروز کسی را شاعر نکرده اند بلکه شاعران بسیاری را ماعر کرده اند از سویی دیگر قبول دارم که حضور برای شاعر دلچسب است . من هم وقتی 18 سال داشتم عاشق این حضور بودم اما در نهایت در 25 سالگی عطای این علاقه را به لقایش بخشیدم . ممکن است بعضی از دوستان ضرب المثل گربه و دیزی را یادآوری کنند محض اطلاع این حضرات یادآوری می کنم که در همان سالها تقریباً در همه ی کنگره های معتبر شعر جوان رتبه ای اول یا برگزیده را کسب کرده ام پس اینگونه نیست که دستم به بانو نرسد ! خوشحالم از اینکه در کنگره هایی شرکت کرده و برنده شده ام که داوران بزرگی چون جاودان یاد منوچهر آتشی , زنده یاد عمران صلاحی, روانشاد حسین منزوی , محمد علی بهمنی بزرگ یا محمد حقوقی نازنین داشت.
ارزش هر مراسم به داوری است که آنرا قضاوت می کند من ترجیح می دهم یکبار در طول عمرم به انتخاب عزیزانی که از آنها نام بردم برنده شوم اما مثل بسیاری از دوستان جشنواره ای که همه ی شما نامشان را بخاطر دارید سالی 10 بار توسط شاعران نان به نرخ روز خور که کلمه شاعر را به زور نشریات یا پاچه خواری کسب کرده اند انتخاب نشوم !
اگر سر درد دلم باز شود سخن به درازا می کشد مخلص کلام اینکه با این اعتقاد از سال 1381 از همه ی برنامه ها و جشنواره ها پرهیز کردم و امروز بسیار خوشحالم چون نه نانی به کسی قرض داده ام , نه به داوری به زور زنگ زده و التماس کرده ام که در راه خدا سکه ای به من عطا کند و نه شعرم را فروخته ام که به هوا ی آن نام مبارک داور را بپذیرم.
اگر چه هر گاه حس کنم ضابطه ها درست است در هر دو سوی این معادله احتمال قرار گرفتنم هست.
اما این همه را چرا نوشتم حتماً دیده اید که در چند ماه گذشته نام من در بین نامزدها و برنده های چند جایزه یا جشنواره آمده است با کمال صراحت و افتخار می گویم که من تا امروز حتی برای هیچ نشریه یا ارگانی شعر نفرستاده ام. جالب این است که در آخرین مرحله ناگهان به من زنگ می زنند که باید به فلان جا بیایید در بعضی از این جشنواره ها ناشر کتاب مرا شرکت داده است و در برخی دیگر دوستانی که من سالهاست از آنها خبر ندارم. مثلاً همین هفته گذشته نام من در بین برنده های جایزه ی سال حوزه هنری بود که بعداً فهمیدم شعر از زنجان ارسال شده است یا اینکه نامم در میان شرکت کنندگان ! ! ! ! جشنواره خط سوم بود که آنرا نیز دوست دیگری از تهران ارسال کرده و خوشا که در این آخری حتی دعوت هم نشدم ...
دنیای عجیبی است دنیای مجازی, بطور مثال این حسن را دارد که من با شما مخاطبان مهربان در ارتباط باشم و این تاثیر خنده دا ر را هم دارد که هر کس از هر گوشه ی جهان دلش خواست می تواند به نام هر کس در هر جشنواره ای از خط اول تا خط هزارو سیصدو هشتادوهفتم شرکت کند و عجیب اینکه برگزار کنندگان محترم آن خطوط هم بدون اطمینان نام طرف را در میان شرکت کنندگان برنامه خود می نویسند در حالیکه بطور مثال خود من الان می توانم هزار شعر از هزار سایت یا وبلاگ بردارم و همه ی آنها را به راحتی برای جشنواره محترم بفرستم و آنها هم با گردوی خود فندق بشکنند که ما هزار شرکت کننده داشتیم.
خلاصه با سپاس از تک تک آنانی که به من و غزلم محبت دارند خواهش می کنم هیچ وقت این لطف را در حق من نکنید جشنواره ای که داورش تا دیروز در رقابت با خود من در چندین کنگره هیچ رتبه ای بدست نمی آورد و برنده اش سالهاست از علی آباد سفلی تا حسن آباد بالا را گشته و در جشنواره های شعر آبکش , شعر انتظامی , شعر میل لنگ , شعر زجر , شعر روزهای آبانماه , شعر البرز و بالاخص جشنواره شعر دختران فراری جایزه گرفته است ارزش وقت تلف کردن ندارد. حسین منزوی در هیچ جشنواره ای حضور نداشت اما امروز همه ی این حضرات از شنیدن نامش می لرزند در حالیکه همه ی مقامهای این جشنواره ها را شاعرکانی گرفته اند که به ضرب و زور رادیو وتلویزیون شاعر معرفی شده اند اما هیچ کس حتی یک غزل از آنان بخاطر ندارد بگذریم اگر فرصت دیگری بود باز هم برایتان درد دل خواهم کرد.
در پایان برای سپاسگزاری از تک تک کسانی که مرا شایسته محبت و لطفشان می دانند غزلی به آنان تقدیم می کنم .
با سلام غلامرضا طریقی
چه آتشی ...
چه آتشی ؟ که بر آنم بدون بیم گناه
تورا بغل کنم و ... لا اله الا الله !!
به حق مجسمه ای از قیامت است تنت
بهشت بهتر من ای جهنم دلخواه
چه جای معجزه ؟ کافی ست ادعا بکنی
که شهر پر شود از بانگ یا رسول الله
اگر چه روز, همه زاهدند اما شب
چه اشکها که به یاد تو می رود در چاه
میان این همه شیطان تو چیستی !؟که شبی
هزار دین به فنا داده ای به نیم نگاه
اگرچه حافظ و سعدی مبلغش شده اند
هنوز برد تو قطعی ست در مقابل ماه
من آن ستاره ی دورم که می روم از یاد
اگر تو هم ننشانی مرا به روز سیاه
سلام
و باز هم با تاخیر آمدم این روزها شدیدا گرفتارم. حرفهای زیادی درباره ی جشنواره ها و جایزه ها یی که نام مرا نیز در لیست آنها می بینید داشتم اما بماند برای فرصتی بهتر .خوشبختانه یا متاسفانه به دلایلی کم کم دارم ساکن تهران می شوم البته اگر خدا بخواهد .دوستان عزیزی که در تهران هستند منتظرم باشند . دلیل اینکه غزلهای تازه ام را نمی گذارم این است که متاسفانه با انتشار هر غزل صدها بدل برای آن تراشیده می شود و چون من آدم نا منظمی هستم تا به خود بیایم و کارها را چاپ کنم بدلها قبل از من کارشان را ارائه می دهند و ماجرا معکوس به پایان می رسد البته برای من چندان فرقی نمی کند اما طبیعتاْ ناشر راضی به این کار نیست با این وجود یکی از کارهای اخیرم را که نرمال است به احترام مخاطبان وبلاگ تقدیمتان می کنم تا چه قبول افتد.همانگونه که در یادداشتها هم دیده اید تعدادی از دوستان از اینکه نمی توانند کتابهای حقیر را گیر بیاورند گله کرده اند حقیقت این است که خود من به دلیل سکونت در بندرعباس چندان دسترسی به ناشرهایم ندارم با این وجود به این دلیل که هر کس در پی یافتن کتاب است به من مهربانی می کند یاد آوری می کنم که اگر دوستان نتوانستند از طریق انتشارات سوره ی مهر (هر لبت یک کبوتر سرخ است )و انتشارات هزاره ققنوس (جهان غزلی عاشقانه است ) کتابها را تهیه بکنند می توانند به شماره ی ۰۹۳۶۵۶۱۶۲۷۶زنگ بزنند تا من به هر طریق پل ارتباطی ایشان و ناشرهای محترم باشم این شماره فقط در ساعت ۸ تا ۱۰ شب روشن است تا سلامی دیگر یا علی مدد.
ای دل بزن !
ای دل بزن ! اگر چه گرفتار نیستی !
چیزی به این زمانه بدهکار نیستی !
وقتی هنوز ماه پس ابر مانده است
خود را چنان بپوش که انگار نیستی
وقتی که یار قافیه ی بار می شود
غمگین مشو که با احدی یار نیستی
غمگین مشو که سقف و ستونی نداشتی
خوش باش از اینکه مالک دیوار نیستی
دوری کن از کسی که تو را غرق درد دید
اما به خنده گفت که بیمار نیستی
می را حرام کرد ولی داد دست تو
چون با همین خو ش است که هشیار نیستی
ای روزگار ای که در این قحط مشتری
دل را به یک پشیز خریدار نیستی
با اینکه زیر بار حقیقت نمی روی
باری قبول کن گل بی خار نیستی
می خواستم به باد تمسخر بگیرمت
اما هنوز لایق اینکار نیستی !

