تبليغاتX
" loop="-1"> جهان غزلی عاشقانه است

ببخشید که دیر آمدم, از این پس نقد شعر, و معرفی کتاب را هم به مطالب اضافه خواهم کرد, تا چه قبول افتد ....


سی مرغ

تیر تحویل گرفت از خرداد چرخ این چرخه ی تکراری را

تا زمین دار کند یارو را تا زمین گیر کند یاری را !

تیر تحویل گرفت از تقویم رشته ی جبر زمان را تا باز

به حساب من و تو بگذارد هستی کسری و اعشاری را !

بعد خرداد پر از دود و ملال باز تیر آمده تا نگذارد

غم ایام دمی ترک کند اینهمه سینه ی سیگاری را

«ماه» ماهی ست که در حلقه ی او سی نفر ابلق در زنجیرند

یا نه سی مرغ که باید بپرند هفتصد وادی اجباری را !

ماهها از پی هم می آیند سالها از پی هم می گذرند

بی که زنگی متوقف بکند گردش ساعت دیواری را !

تا عنان در کف برج فلکی ست خوشی و ناخوشی ما الکی ست !

خوش بنوش این می زهر آگین را بخور این جیره ی اجباری را !

نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 1:17 توسط | |

دوستان زیادی که در پی یافتن کتاب هر لبت یک کبوتر سرخ است بودند از پیدا نشدن آن گلایه داشتند با سپاس از مهربانی همه ی شما پس از جستجوی مفصل ساده ترین راه دریافت کتاب را می نویسم

شماره تلفن 66469948ـ 021 متعلق به مرکز فروش کتاب است .کافی ست به این شماره زنگ بزنید و نشانیتان را بدهید تا کتاب در اسرع وقت برایتان ارسال شود .در ضمن قیمت کتاب نیز پس از ارسال آن دریافت می شود.

نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 0:59 توسط |

شعر مهمان

منوچهر نیستانی را دوستداران جدی غزل می شناسند, شاعری که شوریدگی بارزترین ویژگی اوست . با وجود اینکه «سپید» خواهان او را شاعری سپید سرا معرفی می کنند اما حقیقت این است که نیستانی با غزلهایش ماندگار شده است. حقی که نیستانی بر گردن غزل امروز دارد بسیار بیشتر از حدی است که به او می پردازیم , با این امید که بتوانم به شعر او بیشتر بپردازم یکی از زیباترین غزلهایش را تقدیمتان می کنم, لطفاً پس از سفر به دنیای این شعر, از خودتان بپرسید غزل اصطلاحاً مدرن چقدر مقلد و مدیون نیستانی ست؟ و این نکته را در نظر داشته باشید که این غزل حدود چهل سال پیش سروده شده است سالهایی که چراغ قرمز هنوز در تهران هم حضور پررنگی نداشت .

همیشگی

شب می رسد ز راه, ز راه همیشگی

شب, با همان ردای سیاه همیشگی

تردید, دربرابر, بد, خوب نیستی,

چشمت چراغ سبز و سه راه همیشگی

عاشق شدن گناه بزرگی ست ـ گفته اند ـ

ماییم و ثقل بار گناه همیشگی !

می بینمت که صید دل خسته می کنی

با سحر چشم ـ مهر گیاه همیشگی ـ

ای کاش می شد آن که به ره باز بینمت

با شرم و ناز و نیم نگاه همیشگی

نازت نمی کشم که لگدمال هر کسی

ماهی, ولی دریغ ! نه ماه همیشگی ...

با بی ستاره های جهان گریه کرده ام

یک آسمان ستاره, گواه همیشگی

تا راز دل بگویم, در خویشتن شدم

سر برده ام به چاه , به چاه همیشگی

نازت نمی کشم که لگدمال هر کسی

ماهی, ولی دریغ! نه ماه همیشگی !

خرگوشکم به شعبده می آورم برون

خرگوش دیگری ز کلاه همیشگی

موی تو خرمنی است طلایی, به دست باد

در چشم من, جهان, پرکاه همیشگی

آرامش شبانه مگر می توان خرید

با سکه ی قدیمی ماه همیشگی ؟

یک باغ , بی ترنم مرغان در قفس

سوغات روز روز تباه همیشگی

حیف از غزل ـ که تنگ بلور است ـ پر شود

با اشک گرم و سردی آه همیشگی

نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 0:42 توسط | |