از هممه ي کساني که سر مي زنند و ابراز محبت مي کنند سپاسگزارم. اميدوارم شايسته ي محبت هايتان باشم.دليل تاخير در نوشتن اين بود که مي خواستم با غزلي جديد بيايم اما طبعم بي وفايي کرد. فعلا غزلي قديمي تقديمتان مي کنم و قول ميدهم به محض نوشتن کار جديد همينجا آنرا تقديمتان کنم.
پس از بزرگداشت منزوي بزرگ دلم گرفته زيرا هنوز اين بزرگمرد مظلوم مانده است.با همراهي شما تصميم گرفته ام بنيادي به نام دوستداران منزوي تاسيس کنم تا در حد توان به او اداي دين کنيم.
بدون ترديد همراهي شما راه را کوتاهتر خواهد کرد. دوستاني که مايل به همراهي هستند از همين طريق اعلام آمادگي کنند تا باهم کاري که شايسته ي منزوي باشد انجام دهيم.بزودي چگونگي فعاليتها از همين طريق اعلام مي شود. با سپاس دوباره اين غزل را به دوستداران منزوي تقديم مي کنم.
جفت تنها
روزي خدا به سينه ي من پا گذاشته
مهر تو را درون دلم جا گذاشته
تا من براي يافتنت دربدر شوم
ديوار را کشيده و در را گذاشته
بي شبهه آفريده تو را از ژن شراب
آنکس که در خمار تو ما را گذاشته
با زر کشيده خط لبت را و ناگزير
در موزه اش براي تماشا گذاشته
چون آسمان حسود شده از دل زمين
چشم تو را گرفته و دريا گذاشته
تا تو جهان بگيري بر روي روي تو
سرمايه اي به وسعت دنيا گذاشته
هم قند در قبال سمرقند داده و
هم خال در ازاي بخارا گذاشته
تحريم کرده نعمت مي را براي ما
در سفره ي لبان تو اما گذاشته
او خاک را به پاي تو پايين کشيده و
خورشيد را به دست تو بالا گذاشته
با فاصله کشيده اگر مهر و ماه را
مابينشان براي شما جا گذاشته
روزي که ياد داده به تو نازوغمزه را
انگشت روي ضعف دل ما گذاشته
چشمت چنان فريفت ندانستم از سرم
برداشته کلاه مرا يا گذاشته
من از خدا چگونه بپرسم که پس چرا
جفت مرا کشیده و تنها گذاشته !

