اولین هدف من از راه اندازی این وبلاگ پاسخگویی به محبت کسانی است که غزلهایم را دوست دارند حتماً در یادداشتها دیده اید که دوستان بارها این غزل را درخواست کرده اند و من با افتخار این غزل را به دوستدارانش تقدیم می کنم .
آفرینش
با یاد شانه های تو سر آفریده است
ایزد چقدر «شانه بسر» آفریده است !
معجون «سرنوشت» مرا با «سرشت» تو
بی شک به شکل شیر و شکر آفریده است !
پای مرا برای دویدن بسوی تو
پای تو را برای سفر آفریده است !
لبخند را به روی لبانت چه پایدار
اخم تو را چه زودگذر آفریده است !
هر چیز را که یک سر سوزن شبیه توست
خوب آفریده است ـ اگر آفریده است ـ!
تا چشم شور بر تو نیفتد هر آینه
آینه را بدون نظر آفریده است !
چون قید ریشه, مانع پرواز میشود
پروانه را بدون پدر آفریده است
می خواست کوره در دل انسان بنا کند
مقدور چون نبود, جگر آفریده است!
غیر از تحمل سر پرشور دوست, نیست
ـ باری که روی شانه ی هر آفریده است ـ!!
آثار باستانی
ارامگاه پاکِ تاریخ قهرمانی ست
شهری که افتخارش آثار باستانی ست !
در ذهن مردمی که دربند خانه هستند
هر هفت خوان رستم تمثیل داستانی ست !
یک شهر گزمه داریم در این خرابه زیرا
شهری که گنج دارد محتاج شهربانی ست !
در این هوای سربی بی جا نفس کشیدن
یا شورش جنون است یا شیرش جوانی ست !
با کارد خواب رفتن ! با کارد آب رفتن !
خاصیت عجیب مردان استخوانی ست !
مردان کنار میدان آجیل می فروشند
وقتی میان میدان جای شتردوانی ست !
در شهر من که در آن لبخند کارگر نیست !
دستان پینه بسته آثار باستانی ست !
اتل متل
مرا بخوان که حروفم پر از عسل بشود !
مرا بخواه که هر قطعه ام غزل بشود !
مرا بخوان که پس از این همه «الهه ی ناز»
دوباره ورد زبانم «اتل متل» بشود !
سیاه چشم ! فنا کن سپید را مگذار
که محتوایِ غزل نیز مبتذل بشود !
هزار وعده به من داده ای بگو چه کنم ؟
که دست ِ کم یکی از وعده ها عمل بشود ؟!
قسم به عشق ! به فتوای دل گناهی نیست
اگر به دست تو نامحرمی بغل بشود !
بیا و مسئله ها را ز راه دل حل کن
که در تمام جهان این سخن مثل بشود :
«اساس علم ریاضی به باد خواهد رفت
اگر که مسئله ها عاشقانه حل بشود !!»
1ـ سلام
2ـ مدتی نبودم , بهتر است بگویم بودم و نبودم ! چون به ظاهر نفس می کشیدم اما نبودم چون روحم با جسمم همراهی نمی کرد هنوز با این احساس نامطلوب دست و پنجه نرم می کنم, تا کی ؟ نمی دانم !!
3ـ بخاطر وقفه ای که در بروز کردن وبلاگ افتاد عذر خواهی می کنم و می کوشم وقفه را باسرعت بیشتر پر کنم !
4ـ از تک تک دوستانی که در این مدت برایم پیام فرستاده اند سپاسگزارم نمی توانم نام همه را بنویسم اما از سیامک بهرام پرور عزیز, علیرضا بدیع گرامی و مریم رزاقی بزرگوار سپاسگزارترم !
5ـ اگر ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کار باشند امسال به دعوت همشهری هایم در بزرگداشت منزوی حضور خواهم داشت, سعی می کنم به این بهانه در اردیبهشت ماه شما را مهمان نوشته هایی درباره ی منزوی کنم , تا چه قبول افتد .
6ـ این ترانه را قبلاً نوشته ام اما انگار شرح حال امروز من است, پس بخوانید .
7ـ سلام !
8ـ باز هم سلام .
چیزی نیست به جزء همین مداد کند
برای تلاقی با اشیای تیز
چیزی نیست به جز همین گرد و غبار
واسه چال کردن تقویم روی میز
□ □ □
وقتی که دریاها خشکونده شدن
نباید به رودخونه افاده کرد
وقتی که نداشته ها زیاد می شن
باید از داشته ها استفاده کرد
□ □ □
منم و اتاق تنگی که در اون
همه دلتنگیام جا نمی شن !
آرزوها ی من از لای درش
در می رن دوباره پیدا نمی شن !
□ □ □
اما همخونه ای دارم که دلش
خونه ی حسرتای اضافمه
شونه های کوچیکش بالیشمه
گیسای سفید شده ش ملافمه !
□ □ □
زندگی ! کسی که پابند تو نیست
با شنکجه ی تو آدم نمی شه !
مث خورشید پشت ابرم که باشم
چیزی ا زحرارتم کم نمی شه !

