1ـ سلام !
2ـ چه بنويسم ؟ نمی دانم !! جالب نيست منکه عمری ست می نويسم نمی دانم چه بنويسم !! البته نوشته هايی که برای «نان» نوشته می شود آنقدر وقتم را می گيرد که کمتر می توانم برای « جان» بنويسم فقط به چند نکته اشاره می کنم .
3ـ زحمت کارهای اين وبلاگ را همسرم می کشد اما من هر روز سر می زنم و تا جايی که بتوانم پاسخ يادداشتها را می دهم ؛ اين را گفتم که دوستان گمان نکنند من برای نوشتن سرحالم اما برای پاسخ دادن بی حال !
4ـ از محبت های همه ی دوستان سپاسگزارم , رهين منت همه شما هستم , به قول بزرگمرد شعر امروز ,ما هيچيم و چيزی کم !!
با اين خوشحالم از اينکه اين همه انسان مهربان در زمانه ی نا مهربانی وجود دارد .
5ـ باور کنيد گرفتارم , آنقدر که حتی نمی توانم خودم را در آينه ببينم و نمی دانم اگر همسرم لباسهايم را هر روز همراه با چايی و سيگار برايم آماده نمی کرد چه بايد می کردم ؟ قضيه ی تصادف وحشتناکم را هم که لابد می دانيد , يک سال پيش در چنين روزهايی با ماشين وطنی که تازه خريده بودم تصادف وحشتناکی کردم هنوز با عصا راه می روم , هنوز کم خونم ! هنوز شبها خوابم نمی برد , ... بگذريم سر شما سلامت که هستيد و من به عشق شما هستم .
6ـ پس از سالها سکوت , امسال چند مجموعه به ناشرها سپرده ام , خوشحالم از اينکه بگويم در نمايشگاه کتاب تازه ترين شعرهايم را با نام « جهان غزلی عاشقانه است» در غرفه ی هزاره ققنوس خواهيد ديد , چند مجموعه ی ديگر هم هست که بعداً توضيح می دهم .
7ـ از همه ی دوستان شرمنده ام , اما باور کنيد مشغله های زندگی وقتی برايم باقی نگذاشته است , چند وقتی ست که روحم تعطيل است , تعطيل ِ تعطيل ! کی اين تعطيلی تمام می شود نمی دانم , با اين همه برای اينکه کمتر شرمنده شوم همراه جديدی گرفته ام , شماره را می نويسم تا پاسخگوی محبت هايتان باشم اما اين شماره در ساعات خاصی روشن است
09365616276
لطفاً ساعات 19 تا 20 تماس بگيريد .
8ـ برای جبران ِ غيبت غزلی تقديمتان می کنم تا چه قبول افتد .
9 ـ سلام !
غلامرضا طريقی
4 /12/86 ـ بندرعباس
دست هايت دو جوجه گنجشک اند , بازوانت دو شاخه ی بی جان !
ساق تو ساقه ی سفيدی که سر زده از سياهی گلدان
ميوه های رسيده ای داری , پشت پيراهن پر از رنگت
مثل ليموی تازه ی « شيراز» روی يک تخته قالی « کرمان» !
فارغ از اختلاف «چپ» با «راست» من به چشمان تو می انديشم
ای نگاه هميشه شکاکت , ائتلاف فرشته با شيطان !
فال می گيرم و نمی گيرم , پاسخی در خور سوال اما
چشم تو باز هم عنانم را می سپارد به دست يک فنجان
با همين دستهای يخ بسته , می کشم ابروی کمانت را
تا بسوی دلم بيندازی , تيری از تيرهای تابستان !
در تمام خطوط روی تو , چشم را می دوانم هر بار
خال تو خط سير چشمم را می رساند به نقطه ی پايان !
