تبليغاتX
" loop="-1"> جهان غزلی عاشقانه است

  

تردید

 

 انسان گلی لطيف يا خشت خام بود ؟

 ابليس يا خدا ؟ حق با کدام بود ؟

 

ابليس در سرش يک فکر بکر داشت ؟

يا مثل آدمی در فکر نام بود ؟

 

ابليس اولين پيغمبر خداست

چون سرکشيدنش يکسر پيام بود !

 

من با همين دهان سوگند می خورم

ابليس اگر نبود خوردن حرام بود

 

ابليس اگر نبود امروز جای ديش

دوش فرشته ها در پشت بام بود !

 

خلقت بدون او بس بود چون خدا

در صحنه بی رقيب کارش تمام بود !

 

ابليس آخرين پيغمبر خداست

چون حرف اولش ختم کلام بود !

 

نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 8:2 توسط | |


چند غزل از مجموعه ی

هر لبت يک کبوتر سرخ است .

 

 

 

 بندر

 

 همين که آينه ی چشم آبی ات تر شد

به هر کوير که کردی نگاه «بندر» شد

 

زمان به روز نخستين معاشقه برگشت

زمين به بوی نخستين هوس،معطر شد

 

تفنگ ها همه با يک اشاره چوب شدند

دوباره نامه بر شهرمان کبوتر شد !

 

به لطف عشق تو « ماه» «ستاره»گان شدی و

به دست باد گل آفتاب پرپر شد !

 

خدا برای تو اسپند روی آتش ريخت

و روی ماه حسود از حسد مکدر شد

 

تو «گل» شدی و نتيجه در اين رقابت سخت

ميان هر دو جهان ، باز هم برابر شد !

 

بنای فاصله ـ ديوارـ از ميان برخاست

چراغ رابطه روشن ، جهان پر از در شد

 

ولی دوباره در آيينه های چشمانت

خيال روی کس ديگری مصور شد

 

و ناگهان همه ی آن هزار و يک رويا

بدل به خاطره ای تلخ و گريه آور شد !

 

تو چشم بستی و کم کم سکوت سرد کوير

 هوای دائمی آسمان بندر شد !

 

نقشه ها

 

گر چه هنگام سفر جاده ها جانکاه اند !

روی نقشه همه ی فاصله ها کوتاه اند !

 

فاصله بين من و شهر شما يک وجب است

نقشه ها وقتی ا ز اين فاصله ها می کاهند !

 

من که از خود خبرم نيست چه قيدی دارم ؟

«جمله های خبری» قيد مکان می خواهند !

 

راهی شهر شما می شوم از راه خيال

بی خيالان چه بخواهند چه نه، گمراهند ـ

 

شهر پر می شود از اهل جنون «برج» به «برج»

«مهر» خواهان شما «مشتری» هر «ماه» اند!

 

به «نظامی» برسانيد که در نسخه ی ما

خسروان برده کت بسته ی شيرين شاه اند!

 

چند قرن است که خرما به نخيل است و هنوز

دست های طلب از چيدن آن کوتاه اند !

 

همسفر

 

آن کس که می بايست با من همسفر باشد

بايد کمی هم از خودم ديوانه تر باشد !

 

ياری چنان چون «ويس» می خواهم که با عشق

انگيزه اش در کار سودا سر به سر باشد !

 

«شيری» که با آميختن با «آهو»يی مغموم

مصداق رويا گونه شير و شکر باشد

 

«ماه» ی که در عين ظرافت هر چه «عشق» اش گفت

فرما برد حتی اگر «شقالقمر» باشد

 

ياری که همچون شعرهای حضرت حافظ

نامش مرا ذکر شب و ورد سحر باشد 

 

از خويش می پرسم ؟ کجا دنبال او هستی ؟

ـ هر جا که حتی ذره ای از او اثر باشد

 

می گويم و می دانم اين را کاين چنين ياری

در دفتر افسانه پردازان مگر باشد !

 

 

شطرنج

 

هميشه برده ـ خواه ،توـ هميشه مات ـ خواه ، من ـ !

بچين ! دوباره می زنيم ، سفيد تو ـ سياه ، من !

 

ستاره های مهره و مربعات روز و شب

نشسته ام دوباره روبه روی قرص ماه ، من !

 

«پياده» را دو خانه تو و من يکی ـ نه بيشتر ـ !

هميشه کل راه ، تو ـ هميشه نصف راه ، من !

 

تمسخر و تکان «اسب» و اندکی درنگ ، تو

نگاه و دست بر «پياده» باز هم نگاه ، من !

 

يکی تو و يکی من و يکی تو و يکی نه من

دوباره روسفيد ، تو ـ دوباره روسياه ، من

 

دوباره شاد لذت نبرد تن به تن تو و

دوباره شرمسار ارتکاب اين گناه ، من

 

تو برده ای من خوشم که در نبرد زندگی

تو هستی و نمانده ام دمی بدون شاه ، من !

 

سه باره

 

يک حلقه ی طلايی ، با صد ستاره داشت

آن زن که بر تنش سر خورشيد واره داشت

 

پيراهنی ز چند ورق اسکناس برگ

از سکه های ماه دو تا گوشواره داشت !

 

هم سينه اش سفيدی يک صفحه بود و هم

دستی ظريف ـ عقربه ای با شماره داشت

 

يک جمله ی تمام و کمال سليس بود

يک سر«نهاد» داشت و يک تن «گزاره» داشت

 

آمد ولی مردد ، انگار در سرش

فکر شروع کردن عشقی دوباره داشت

 

با دو «کنايه» حرف دلم را به او زدم

ـ او که دو کاسه چشم پر از «استعاره» داشت !

 

می خواستم که يک دله عاشق شود ولی

اين کار خير، حاجت صد استخاره داشت !

خون مرا به گردن خود گر نمی گرفت

بر روی گونه ها و لبش پاره پاره، داشت

 

رفت او ولی مردد، انگار در سرش

فکر سه باره کردن عشق دوباره داشت !

 

کوتاه نمی آیی

 

يا می گذری از من يا راه نمی آيی !

چون قد بلند خود، کوتاه نمی آيی!

 

با روز قرار تو رد می شوم از هفته

با اينکه تو مدت هاست هر ماه، نمی آيی !!

 

چون ابر که بی باران … يا قبله ی بی ايمان

هرگاه که می آيی، دلخواه، نمی آيی ـ !

 

مهتاب منی اما چندی است که پيوسته

بر روی زمين هستی ـ از ماه نمی آيی ـ !

 

صد باد می آميزند، در جسم تو می ريزند

تا اينکه تو چون توفان، ناگاه، (می آيی)

                                    نمی آيی !

 

استکان

 

دوباره زنده شدن، بيم جان نمی خواهد !

دو دل نباش، جنون ، امتحان نمی خواهد !

 

نترس ! دست خودت را بسوی چشمه ببر

که عمق بخشش او، ريسمان نمی خواهد !

نبند روسری ات را به وقت بوسه زدن

تنی به آب زدن بادبان نمی خواهد !

 

نبند روسری «آّبی» خودت را ! نه !

زمينه ی تن تو «آسمان» نمی خواهد !

 

به من ببخش تنت را و «چشم» خويش ببند

نبرد يکطرفه «ديده بان» نمی خواهد !

 

کمی زمان بده تا سير صورتت بکنم

ولی نه !درک تصور زمان نمی خواهد!

 

اگر که دست لطيف تو را برنجاند

خمير کن ! تن من استخوان نمی خواهد !

 

کدام مدعی «خانه خواه» و «خودخواه» است

که سيل عشق تو را «بی امان» نمی خواهد ؟!

 

برای مست شدن، ديدن لبت کافی است

شراب جامد لب تو استکان نمی خواهد !!

 

شرمنده ام

 

شرمنده ام که حرف دو پهلو نمی زنم !

رک گفته ام که پيش تو، زانو نمی زنم !

 

من يک ستاره ام ولی از بس که خسته ام

بی التماس چشم تو سوسو نمی زنم

 

«پا» روی آب می زنم و غرق می شوم

اما به سوی خاک تو «پارو» نمی زنم !

 

من بامداد «چشم» تو را رسم می کنم

مانند تو مداد به «ابرو» نمی زنم !

 

مانند گردباد که سلطان بادهاست

حرف تو را بدون هياهو نمی زنم !

 

سوگند می خورم به تو که قبله ام شدی

من سجده جز به سوی فراسو نمی زنم !

 

من «جار» می زنم که تو را دوست داشتم

اما برای قافيه، «جارو» نمی زنم !

 

هر قدر هم که شعر مرا کهنه تر کند

من دست رد به سينه ی آهو نمی زنم !

 

زنگين و بی اراده و بی استفاده ام !

با تيغ کمنه ی سخنم «مو» نمی زنم !


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 14:14 توسط | |

 

  آنی که نيستی

 

حالم بد است مثل زمانی که نيستی !

دردا که تو هميشه همانی که نيستی !

 

وقتی که مانده ای نگرانی که مانده ای

وقتی که نيستی نگرانی که نيستی ! 

 

عاشق که می شوی نگران خودت نباش

عشق آنچه هستی است نه آنی که نيستی !

 

با عشق هر کجا بروی حی و حاضری

دربند اين خيال نمانی که نيستی !

 

تا چند من غزل بنويسم که هستی و

تو با دلی گرفته بخوانی که نيستی !

 

من بی تو در غريب ترين شهر عالمم

بی من تو در کجای جهانی که نيستی ؟  

 

 

  اقليما

 

 

 دختر ابليس «اقليما» چشمهای تو چه نامردند !

آن حرامی های لا مذهب بر سر انسان چه آوردند ؟!

 

هم ، شريک قسمت هابيل هم شريک جرم قابيلند

بارها چشمان شيطان نيز پيش چشمانت کم آوردند !

 

نه فقط قابيل عاشق را گرگ دست آموز خود کردی

چشمهای ميشی ات حتی گرگها را هارتر کردند

 

لحظه ای اين لحظه ای آنند چشمهايت عين شيطانند !

در زمان وسوسه خونگرم در زمان مرگ خونسردند

 

داستان کهنه ی کينه ، کينه ی ابليس از انسان

گنگ بود و چشمهای تو متن آن را ساده تر کردند

 

قاتل زيبای جد من ! ای عروس وحشی آدم !

شاعران يک عمر دنبال قاتلی همچون تو می گردند ! !

 

 

 

جهان غزلی عاشقانه است

 

 

 محبوب من جهان ، غزلی عاشقانه است

ـ اين بهترين تصور من از زمانه است ! ـ

 

در چارچوب آبی دنيا حيات ما

يک لحظه استراحت در قهوه خانه است !

 

دنيا به لطف عشق چنين ديدنی شده

چون آتشی که جلوه ی آن در زبانه است !

 

اما بدون عشق ، جهان با جنون جنگ

ميدان يک مسابقه ی وحشيانه است !

 

دنيا بدون عشق خودش يک جهنم است

توصيف يک جهنم ديگر نشانه است !

 

عاشق شو تا سرشت جهان را عوض کنيم

با من بخوان که فرصت ما يک ترانه است !

 

ما خسته ايم از اين قفسِ صد هزار قفل

دلتنگی و کدورت و غربت بهانه است !

 

 

بی اوج و موج

 

 

 تا با سکون بستر خود خو گرفته ايم

 بی اوج و موج زيسته و بو گرفته ايم

 

دنبال وصل وصلت در شاهنامه هم

دست از کمان کشيده و ابرو گرفته ايم

 

کشتی به گِل نشسته و ما د ر ميان راه

خود را فريفتيم که پهلو گرفته ايم

 

شيری بدون يال و شکم گشته و به عجز

دستی بسوی ضامن آهو گرفته ايم !

 

با اين خيال خام که کاری است زينبی

يک عمر از برادر خود رو گرفته ايم !

 

نا باورانه بر سرمان پتک می شود

سنگی که خود برای ترازو گرفته ايم

 

هم سفره ! کاسه ی من و تو پر نمی شود

تا سر به روی کاسه ی زانو گرفته ايم !

 

نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 10:17 توسط | |