تبليغاتX
" loop="-1"> جهان غزلی عاشقانه است

 

چند ترانه از مجموعه ی

 

  خاطره هامُ پس بده

 

 

  دو کبوتر

 

يه روزی خدا دلش خواست دو تا کفتر بِکِشه

يه درخت بيد مجنون با دو دلبر بکشه !

 

چون دلش می خواست اونا با دل هم يه رنگ باشَن

قلم سفيدُ برداشت که دو تا سر بکشه !

 

چشمِ آهو رُ گرفت حنجره ی قناری رُ

تا بتونه اونا رو از همه بهتر بکشه !

 

دو تا قلب سرخِ کوچيک توی سينه شُون کشيد

مث اونکه دو تا لاله روی مرمر بکشه !

 

واسه اينکه اون دوتا مدتی با هم بشينَن

پَرارُ گذاشته بود لحظه ی آخر بکشه !

 

دوتا کفترُ کشيد تا هميشه با هم باشَن

ولی شيطون کاری کرد که يکيشون پر بکشه !

 

يه روزی خدا دلش خواست دو تا کفتر بِکِشه

ولی شيطون کار ی کرد که يکيشون پر بکشه !

 

  يه باغ اونطرفتَر !

 

زود باشين از خواب پاشين زنگِ خطر می زَنَن !

يه باغ اونطرفتر دارن تبر می زَنَن !

 

دارنَ روی درختا تو صفِ تيره بَختا

برای تقسيم شدن يه ضربدَر می زَنَن

 

تبرها ، دلواپسِ سر تا سرِ درختان

اين ورا سر می کِشَن اون ورا سر می زَنَن

 

چوبُ چماق می کُنَن آدمُ داغ می کُنَن

طاقَتُ طاق می کُنَن گُر به جگر می زَنَن 

 

درختای پير رُ از ريشه شون می کَنَن

درختای جوونُ دارن نظر می زَنَن

 

هم قبيله خبردار درو بسته نگه دار

عاشقُ دار می زَنَن اونا که در می زَنَن

 

جاده ها

 

از تو فقط يه يادگار ، از تو فقط يه خاطره

مونده برای عاشقی که تا ابد منتظره !

 

منتظره که جاده ها تو رُ بهش برگردونَن

جاده هايی که خودشون دنبال تو سرگردونَن !

 

جاده ها ! ای جاده ها ! منُ از اينجا بِبَرين!

اونُ اينجا ـ منُ اونجا بيارين يا بِبَرين !

 

من يه دهانِ دوخته من يه صدایِ بی کَسَم

که دوس دارم بخونَمُ به گوشِ عالم برسم !

 

نيمه ی من ! بدون تو اين نيمه ، نايی نداره

بايد تو رُ پيدا کنم يه دَس صدايی نداره !

 

جاده ها ! ای جاده ها ! منُ از اينجا بِبَرين!

اونُ اينجا ـ منُ اونجا بيارين يا بِبَرين !

 

چی بگم  !

 

چند روزش با آرزوی خوردن عدس پلو

چند شبش با حسرت خريدن کفشای نو

 

چند روزش با رويای پر کشيدن تو آسمون

چند شبش با حسرت دو چرخه ی نامه رسون

 

با قطار زندگی گذشت و رفت کودکی هام

ديگه برنگشت و برنگشت و رفت کودکی هام

 

چند روزش با رويای خلاصی از درس حساب

کمیِ پول توجيبی ، تجربه ی حساب ، کتاب

 

چند شبش با خوابِ فردای پر از خواب و خيال

با اميد رسيدن به آرزوهای محال

 

با قطار زندگی گذشت و رفت نو جوونی ام

ديگه برنگشت و برنگشت و رفت نو جوونی ام

 

اما از روزای کوتاه جوونی چی بگم

از دقايق پر از دل نگرونی م چی بگم

 

چی بگم از هوس ريسه کشيدن روی ماه

هوس شيرجه زدن تو حوض اولين گناه

 

 

چی بگم از اون روزا که يک به يک حروم شدن

هر کدوم يک بغض ناسروده تو گلوم شدن

 

آخه از روزای تلخی که گذشتن چی بگم

چی بگم من چی بگم من چی بگم من چی بگم

نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 13:24 توسط | |

سلام

 

 متاسفانه نتوانسته ام مطالب را مرتب كنم اگرعمري بود فروش كتابهام روپيوند ميدم

 در پاسخ به سوال دوستان درباره ي پيدا نكردن كتاب عرض شود كه شماره ي فروش و پخش تلفني رو مي نويسم نگران نباشيد ارسال رايگانه.

شماره ها: 02166460993و 02166469948 انتشارات سوره ي مهر/كتاب هر لبت يك كبوتر سرخ است/ و بالاخره اينكه كتاب جديدم با نام "جهان غزلي عاشقانه است" به چاپخانه رفت.اين كتاب 208 صفحه اي حدود صد شعر جديد دارد

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 15:5 توسط | |

 

     دولت قدرت نديده

 

 اشکی که روی گونه ی ما خط کشيده  است

خون ِمقطری ست که رنگش پريده است

 

هر اشک ما چکيده ی صدها شکايت است

امشب ببين چقدر شکايت چکيده است !

 

قلب من و تو گنبد سرخی است که در آن

روح رحيم حضرت عشق آرميده است

 

مقرون به صرفه نيست که عاشق شويم چون

دوران اوج عشق به پايان رسيده است

 

اينجا مشخص است که گنجشک چند بار

از لانه اش بدون مجوز پريده است !

 

حتی مشخص است کجا و چگونه شمع

پروانه را شبانه به آتش کشيده است !

 

در شهر ما بهارِ پر از گل رباعی است

پاييز، مثنوی ست ، زمستان قصيده است

 

در شهر ما بهار پر از گل رباعی است

پاییز مثنوی است زمستان قصیده است

 

من شاعر قصیده ام اما دو خط کج

با پنبه ای سر سخنم را بریده است

 

طبق مقررات غزل گفته ام ولی

حرفی غریبه بین حروفم خزیده است

 

شاعر پس از تحمل تبعید در وطن

بنیانگذار دولت قدرت ندیده است

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 9:36 توسط | |

  

   چشم زيتون

 

چشم زيتون سبز در کاسه،  سينه‌ها سيب سرخ در سينی

لب ميان سفيدی صورت، چون تمشکی نهاده بر چينی

 

سرخ يا سبز؟ سبز يا قرمز؟ ترش يا تلخ؟ تلخ يا شيرين؟

تو خودت جای من اگر باشی ابتدا از کدام می‌چينی؟

 

با نگاهی، تبسمی، حرفی، در بياور مرا از اين ترديد

ای نگاهت محصّل شيطان، اخم‌هايت معلّم دينی

 

هر لبت يک کبوتر سرخ است، روی سيمی سفيد ، با اين وصف:

خنده يعنی صعود بالايی ، همزمان با سقوط پايينی

 

می‌شوی يک پری دريايی از دل آب اگر که برخيزی

می‌شوی يک صدف پر از گوهر روی شن‌ها اگر که بنشينی


 هرچه هستی بمان که من بی تو، هستی بی هويتی هستم

مثل ماهی بدون زيبايی ، مثل سنگی بدون سنگينی

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 9:34 توسط | |

     

            بله قربان

 

باز بيزارترين دشمن انسان شده ام!

اين عجيب است که از خاکم و شيطان شده ام!

 

 من نسيمم ولی از دست همين سنگدلان

گرد و خاکی به کف آورده و طوفان شده ام

 

بی شک از طايفه ی تيره اسماعيلم

من که قربانی قرنِ «بله قربان» شده ام!

 

آنکه می گفت: دلش خانه ی دربست من است

آنچنان در بدرم کرده که حيران شده ام!

 

سالها در دل شب سوخته و ساخته ام

تا که پيغمبر خورشيد پرستان شده ام!

 

اگر ايمان، به بيانِ سخن حق باشد

خوش به حالم که از امروز مسلمان شده ام!

 

       

نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 14:53 توسط | |

    داشتن

 

 

اگر چه شک عجيبی به «داشتن» دارم

سعادتي ست تو را داشتن که من دارم!

 

کنار من بِنِشين و بگو چه چاره کنم؟

برای غربت تلخی که در وطن دارم؟

 

 

بگو که در دل و دستت چه مرهمی داری

برای اين همه زخمی که در بدن دارم؟

 

مرا به خود بفشار و ببين به جای بدن

چه آتشي ست؟ که در زير پيرهن دارم؟

 

به رغم ديدن آرامش تو کم نشده

ارادتی که به آرامش کفن دارم

 

مرا که وقت غروبم رسيده بدرقه کن

اگرچه با تو اميدی به سر زدن دارم!!

 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 14:48 توسط | |

     مرغ سحر

 

کمتر بخواه مرغ سحر ناله سرکند !

داغ مرا که سوخته ام   تازه تر کند

 

از جور روزگار جوی کم نمی شود

حتی اگر تمام جهان را خبر کند !

 

 

در داغ آفتاب به مهتاب دلخوشيم

پس از کسی مخواه که شق القمر کند !

 

در آشيانه نيز به مقصد نمی رسي

وقتی زمانه خواست تو را دربدر کند !

 

غم بين آسمان و زمين پرده می کشد

روزی اگر فلک شب ما را سحر کند !

 

زنگ زمانه خنجرمان را غلاف کرد

زنگ خطر به ناشنوا کی اثر کند ؟

 

کافی ست سر به زير شدن پس بگو که دار

ما را به سر بلندی خود مفتخر کند !

 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 14:45 توسط | |

     سی سال و خرده ای

  

ای دل !  هدر شده ، خونی که خورده ای !

نبضم نمی زند ، انگار مرده ای !

 

انگار باز هم در فکر رفتنی

گر چه در اين قمار چيزی نبرده ای !

 

 اينبار ، بی محل عزم سفر مکن

هربار رفته ای برگشت خورده ای !

 

وقتی خدا مرا از شيشه آفريد

در سينه ام گذاشت ابر فشرده ای !

 

ابری که سالهاست در حال بارش است

در حال بارش است سی سال و خرده ای !

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 14:31 توسط | |