می خواستم نشد
می خواستم کنار تو باشم ولی نشد
پيکی به افتخار تو باشم ولی نشد
می خواستم به حکم دل خود ورق ورق
بازنده قمار تو باشم ولی نشد
می خواستم به واسطه اشکهای خويش
يک چشمه از بهار تو باشم ولی نشد
حاضر شدم به شکل دو دستت در آيم و
عمری در اختيار تو باشم ولی نشد
وقتی که خسته می شوم از شهر بی حدود
زندانی حصار تو باشم ولی نشد
باران مهر باشی و من چون کوير لوت
عمری در انتظار تو باشم ولی نشد
بعد از هزار و يک «نشد» از ياس خواستم
خيام روزگار تو باشم ولی نشد
مثنوی قند قلندر
ای قسمت من از قسم والقلم و نون !
دوشيزه ديوانه من! جوجه مجنون !
ای هرم نگاهت سبب گرمی بندر !
شيرين پريشان من ای قند قلندر !
ای آخرت و حال من ای آخر اول !
سيب ازلی پيش تنت ميوه تنبل !
ای يک شبه ديوانه شدن از برکاتت !
ديوان غزل حاصل حمد حرکاتت !
زنجير شما بر من بی دين همه نعمت !
« زن_ جيره» ! دلخواه من از اين همه نعمت !
ای خاتمه برتری کوه بر انسان !
پايان خوش سلطه اندوه بر انسان !
ای مهر تو چون مادر و قهر تو چو کودک !
تا بوده نديده است کسی مثل تو کودک !
ای ماهی قرمز تو کی از آب پريدی ؟
رويای مرا ديدی و از خواب پريدی ! ؟
بادی ! ؟ که از اين راه پر از خاک گذشتی ؟
يا آب ؟ که از اين همه گل پاک گذشتی ؟
چون خنده ای آهسته به لبهام نشستی !
بی داشتن دانه در اين دام نشستی !
زنجير مرا از کف تقدير گرفتی
مستی به من آموخته تخدير ، گرفتی !
ديدم که نگاهت غم در اين نشاط است !
گيسوی تو مجموعه ی پلهای صراط است !
تا دست به دستت زدم از برق پريدم
خورشيد تو را ديدم و تا شرق پريدم !
ديدم عرق شرم دو تا سيب رسانده !
آتش به گلستان تو اسيب رسانده !
آنگونه که آدم هوسش را ز زن آموخت
چشم تو به من شيوه شيطان شدن آموخت !
«شمسم» شدی و «مولويم» کردی و رفتی !
با چند غزل «منزوی» ام کردی و رفتی !
چشمان تو درويش شد و شور به من داد
در پنجه ام آتش زد و تنبور به من داد !
ناگاه به هم ريخت فعول و فعلاتم !
من مشتعلٌ مشتعلٌ مشتعلاتم !
سوگند به خالت که نه « هندی» نه «عراقی» است
مستی سيهم چشم سياه تو چو ساقی است !
هيچ آيينه در حسن تو تاثير ندارد
يک بيت نيازی به دو تفسير ندارد !
اين بار من از راه پر از خاک گذشتم
چون چشمه ای از اين همه گل پاک گذشتم !
پا پرسه زد و ساقه ی باريکترم کرد !
هر سو که دويدم به تو نزديکترم کرد !
ای کعبه قايم شده ! پنهان شده « ماه» ها !
در جستجويت گيج شده «قبله نما» ها !
آموخته بود عشق به من گم نشدن را
آلوده حرف کف مردم نشدن را !
با هديه ناچيز به پای تو رسيدم
از «سر» که گذشتم به «سرا» ی تو رسيدم !
مخمور نو آموخته را مست خودت کن
انگشتر خود ساخته را دست خودت کن !
ياری کن از اين خاک به پرواز در آيم
چون چلچله ای پاک به پرواز درآيم !
چون چلچله بر روی چنارت بنشينم !
با «اشهد ان» «دل» به منارت بنشينم !
با هلهله احرام ببندم به «صفا» يت
بشتاب به معشوق بخوانم به هوايت !
در حال دويدن به طواف تو بميرم
سيمرغ شوم در دل قاف تو بميرم !

