تردید
انسان گلی لطيف يا خشت خام بود ؟
ابليس يا خدا ؟ حق با کدام بود ؟
ابليس در سرش يک فکر بکر داشت ؟
يا مثل آدمی در فکر نام بود ؟
ابليس اولين پيغمبر خداست
چون سرکشيدنش يکسر پيام بود !
من با همين دهان سوگند می خورم
ابليس اگر نبود خوردن حرام بود
ابليس اگر نبود امروز جای ديش
دوش فرشته ها در پشت بام بود !
خلقت بدون او بس بود چون خدا
در صحنه بی رقيب کارش تمام بود !
ابليس آخرين پيغمبر خداست
چون حرف اولش ختم کلام بود !
گل ميوه دهنده
ايمان منی سست وظريف و شکننده !
هم , چون کف امواج «خزر» چشم گريزی
هم , مثل شکوه«سبلان» خيره کننده !
می خواست مرا مرگ دهد آنکه نهاده ست
بر خوان لبان تو , مربای کشنده !
چون رشته ی ابريشم قاليچه ی شرقی ست
بر پوست شفاف تو رگ های خزنده !
غير از تو که يک شاخه ی گل بين دو سيبی
چشم چه کسی ديده گل ميوه دهنده !؟
لب های تو اندوخته ی آب حيات است
اسراف نکن اين همه در مصرف خنده !
ای قصه موعود هزار و يکمين شب
مشتاق تو هستند هزاران شنونده
افسوس که چون اشک , توان گذرم نيست
از گونه ی سرخ تو ـ پل گريه و خنده !
ايمان منی سست وظريف و شکننده !
هم , چون کف امواج «خزر» چشم گريزی
هم , مثل شکوه«سبلان» خيره کننده !
می خواست مرا مرگ دهد آنکه نهاده ست
بر خوان لبان تو , مربای کشنده !
چون رشته ی ابريشم قاليچه ی شرقی ست
بر پوست شفاف تو رگ های خزنده !
غير از تو که يک شاخه ی گل بين دو سيبی
چشم چه کسی ديده گل ميوه دهنده !؟
لب های تو اندوخته ی آب حيات است
اسراف نکن اين همه در مصرف خنده !
ای قصه موعود هزار و يکمين شب
مشتاق تو هستند هزاران شنونده
افسوس که چون اشک , توان گذرم نيست
از گونه ی سرخ تو ـ پل گريه و خنده !
جفت تنها
روزي خدا به سينه ي من پا گذاشته
مهر تو را درون دلم جا گذاشته
تا من براي يافتنت دربدر شوم
ديوار را کشيده و در را گذاشته
بي شبهه آفريده تو را از ژن شراب
آنکس که در خمار تو ما را گذاشته
با زر کشيده خط لبت را و ناگزير
در موزه اش براي تماشا گذاشته
چون آسمان حسود شده از دل زمين
چشم تو را گرفته و دريا گذاشته
تا تو جهان بگيري بر روي روي تو
سرمايه اي به وسعت دنيا گذاشته
هم قند در قبال سمرقند داده و
هم خال در ازاي بخارا گذاشته
تحريم کرده نعمت مي را براي ما
در سفره ي لبان تو اما گذاشته
او خاک را به پاي تو پايين کشيده و
خورشيد را به دست تو بالا گذاشته
با فاصله کشيده اگر مهر و ماه را
مابينشان براي شما جا گذاشته
روزي که ياد داده به تو نازوغمزه را
انگشت روي ضعف دل ما گذاشته
چشمت چنان فريفت ندانستم از سرم
برداشته کلاه مرا يا گذاشته
(1)
دو چشم تو به چشمم می کنه ناز
لبات کوک می کنه حرفای ناساز
الهی لال بشه اون کس که گفته
کبوتر با کبوتر باز با باز!
(2)
بپا مرغ دلت رو تور نشینه!
دل پروانه ات از من دور نشینه!
لبت مانند گل شیرین و سرخه
مراقب باش که روش زنبور نشینه!
(3)
لبات مثل گُله لپات اناره
چشات تو خوشگلی همتا نداره
ولی اون خال ریز روی گونه ات
روی زیبائیات تشدید می ذاره!
(4)
چرا تو باغچه می خوای گل بکاری
خودت نقاشی فصل بهاری !
تو که در سایه سار بید مجنون
دو تا چشمه به نام چشم داری!
(5)
دلم می خواد که همراهت بشم من!
وزیر چشمای شاهت بشم من!
تو با این قامتت کردی قیامت
فدای قد کوتاهت بشم من!
(6)
چه آمد بر سرم از چشم مستت
سیه شد دفترم از چشم مستت
همین فردا برای قاضی شهر
شکایت می برم از چشم مستت!
آفرینش
با یاد شانه های تو سر آفریده است
ایزد چقدر «شانه بسر» آفریده است !
معجون «سرنوشت» مرا با «سرشت» تو
بی شک به شکل شیر و شکر آفریده است !
پای مرا برای دویدن بسوی تو
پای تو را برای سفر آفریده است !
لبخند را به روی لبانت چه پایدار
اخم تو را چه زودگذر آفریده است !
هر چیز را که یک سر سوزن شبیه توست
خوب آفریده است ـ اگر آفریده است ـ!
تا چشم شور بر تو نیفتد هر آینه
آینه را بدون نظر آفریده است !
چون قید ریشه, مانع پرواز میشود
پروانه را بدون پدر آفریده است
می خواست کوره در دل انسان بنا کند
مقدور چون نبود, جگر آفریده است!
غیر از تحمل سر پرشور دوست, نیست
ـ باری که روی شانه ی هر آفریده است ـ!!
آثار باستانی
ارامگاه پاکِ تاریخ قهرمانی ست
شهری که افتخارش آثار باستانی ست !
در ذهن مردمی که دربند خانه هستند
هر هفت خوان رستم تمثیل داستانی ست !
یک شهر گزمه داریم در این خرابه زیرا
شهری که گنج دارد محتاج شهربانی ست !
در این هوای سربی بی جا نفس کشیدن
یا شورش جنون است یا شیرش جوانی ست !
با کارد خواب رفتن ! با کارد آب رفتن !
خاصیت عجیب مردان استخوانی ست !
مردان کنار میدان آجیل می فروشند
وقتی میان میدان جای شتردوانی ست !
در شهر من که در آن لبخند کارگر نیست !
دستان پینه بسته آثار باستانی ست !
اتل متل
مرا بخوان که حروفم پر از عسل بشود !
مرا بخواه که هر قطعه ام غزل بشود !
مرا بخوان که پس از این همه «الهه ی ناز»
دوباره ورد زبانم «اتل متل» بشود !
سیاه چشم ! فنا کن سپید را مگذار
که محتوایِ غزل نیز مبتذل بشود !
هزار وعده به من داده ای بگو چه کنم ؟
که دست ِ کم یکی از وعده ها عمل بشود ؟!
قسم به عشق ! به فتوای دل گناهی نیست
اگر به دست تو نامحرمی بغل بشود !
بیا و مسئله ها را ز راه دل حل کن
که در تمام جهان این سخن مثل بشود :
«اساس علم ریاضی به باد خواهد رفت
اگر که مسئله ها عاشقانه حل بشود !!»
مداد کند
چیزی نیست به جزء همین مداد کند
برای تلاقی با اشیای تیز
چیزی نیست به جز همین گرد و غبار
واسه چال کردن تقویم روی میز
□ □ □
وقتی که دریاها خشکونده شدن
نباید به رودخونه افاده کرد
وقتی که نداشته ها زیاد می شن
باید از داشته ها استفاده کرد
□ □ □
منم و اتاق تنگی که در اون
همه دلتنگیام جا نمی شن !
آرزوها ی من از لای درش
در می رن دوباره پیدا نمی شن !
□ □ □
اما همخونه ای دارم که دلش
خونه ی حسرتای اضافمه
شونه های کوچیکش بالیشمه
گیسای سفید شده ش ملافمه !
□ □ □
زندگی ! کسی که پابند تو نیست
با شنکجه ی تو آدم نمی شه !
مث خورشید پشت ابرم که باشم
چیزی ا زحرارتم کم نمی شه !
پیام کوتاه
گفتن اينکه دوست دارم اولين راه و آخرين راه است
ای فدای بلندی قدت عصر عصر پيام کوتاه است
عصر تنهايی عميق بشر بين صدها رفيق عصری که
با وجود هزارها همراه دوره ی انقراض همراه است
ما در اين عصر بره ای هستيم که اسير طلسم چوپانيم
بره ای که به محض آزادی اولين مقصدش چراگاه است
بره ای که هوا نمی خواهد هيچ چيز از خدا نمی خواهد
بره ای که نهايت هدفش گله از وضع نوبت کاه است !!
دوستت دارم اين همان رازی ست که جهان را نجات خواهد داد
دوستت دارم اين همان اسبی ست که سوارش هميشه در راه است !
ای چراغ هميشه روشن عشق باش تا صبح دولتم بدمد
تو , در اين عصر خوشتری زيرا ماه پيش ستاره ها ماه است !
